کم کم داشتم از پدرم ناامید میشم خیلی عوض شده بود
اولش شبیه شوخی بنظر می رسید این یادآوری های کوتاه مدت
اما درونم کسی فریاد می زد و گریه میکرد
نمی تونستم نجاتش بدهم داشت غرق میشد
چرا ؟!
نادانی اون منو عصبی میکرد حقیر میکرد
چطور راحت این قدر راحت راجب مردم حرف می زد
بیشترش هم راجب من بود
چطور باید داد بزنم واقعا کنکور رو قبول نشدم اما بخاطرش آدم بی ارزشی نیستم
چی باید بگم ته دلم سوراخ شده انگار
انگار دست و پامو شکستن هزاران احساس بی رنگ منو خفه می کنه
چرا این قدر رنج می کشم
یعنی همیشه اینطوری راجبم فکر می کرد ؟!
یه آدم راحت طلب و بی مصرف بنظر می اومدم از اون بیرون ؟!
چی باعث شده بود این قدر سطحی فکر کنه به همه چیز
کاری از دستم بر نمیاد جز همین تنهایی ! ..
سکوتی که داره به میکنه ..