تو همه‌جا هستی!

سین...سین...سین
سین...سین...سین



بابونه زیبای من
تو همه جا هستی!

راه می‌روم ‌‌... طبق معمول راه می‌روم و فکر می‌کنم و راه می‌روم و غصه می‌خورم و راه می‌روم و راه می‌روم و راه می‌روم تا پاهایم درد بگیرند ... اما همچنان راه می‌روم.
خودکار‌ها صف شده‌اند ... یکی را دزدکی برمی‌دارم تا تن و انگشتانم را کمی خط خطی کنم ... تو که می‌دانی همیشه دلم میخواد بدنم دفتر یادگیری حروف الفبای تو باشد ... سه حرف، سه حرف ساده که وقتی کنار هم قرار بگیرند برای من می‌شود معنای عشق. شروع با سین است و ای سین ... ای سین که هم بابونه‌ای هم آفتاب هم توت فرنگی و عطری که به ساعد و گلویم می‌زنم تا وقتی ماند و جا گرفت، رایحه‌ای شبیه عطر تن تو بدهد و مدام بویش کنم و حسرت بخورم که چرا گوش‌هایم نیم روزی است از شنیدن صدایت محروم‌اند.
پاهایم مرا به سمت در می‌برند و تیغ تیز خورشید چشم‌هایم را می‌شکافد‌ ... تو خورشید منی و نور صورت بی‌نقصت نه تنها هیچوقت چشمانم را نمی‌زند، بلکه دوست دارم تا ابد خیره به آن منبع بی‌کران نور پاک و زیبایی بمانم. به راستی چقدر زیباست آن صورتت ‌... وای بر این تصویر که چشمان ناقابل من ثبت کرده است: چشمانی به شیرینی عسل و با مغزی به رنگ قهوه‌ای روشن که آفتاب را منعکس می‌کند و به چاشنی خنده زیبایت آمیخته می‌شود، حاضرم در دم تمام روزهای عمرم را بدهم تا کمی بیشتر این معجزه خلقت خداوند را ببینم.
مگر نمی‌بینی وقتی همین دلنوشته بی‌سر و ته را تایپ می‌کنم تمام وجودم کشیده می‌شود سمت بی‌وقفه نوشتن اسم تو؟
باز شک داری که روح و جسم و روان و قلبم پر می‌کشد برای شنیدن حرف‌هایت، دیدار رخسارت، در آغوش گرفتن وجود سرشار از آرامشت، بوسیدن گونه‌هایت و ... بودن کنارت.
در این نوشته چیزهایی است که فقط تو میدانی و من و خدای بالای سرمان ... تو که برای من خدا شدی و در این معادله تنها من ماندم و تو؛ دلچسب‌ترین تنهایی دنیا که می‌خواهم تا ابد کش بیاید. ولی من هيچوقت نخواستم خدایت باشم زیرا برخلاف تو سرشار از زشتی و نقص و پلیدی‌ام ... تو در عرش خدا بودنت برای من بمان و من غلامی حلقه به گوش یا قالیچه‌ای کهنه که پاهای زیبایت را از سرمای زمین در امان نگه می‌دارد یا یک برگ کاکتوس یا اصلا انگشتری بابونه که پسری که دیوانه‌وار دوستت دارد هدیه تولد داده و در گوشه کشویی ویژه پنهان شده است.
تو بمان و من تا ابد گوشه کشویت می‌مانم، بی هیچ درخواست یا اعتراض یا التماسی.
شاید فکر کنی چرا از وقتی تو را برای اولین بار دیدم مدام برایت از دلتنگی می‌نویسم؟ چون تمام افکار، احساسات، حرف‌ها و اتفاقات روز و شب و سرگذشتم را برایت می‌گویم و تو آن‌قدر زیبا می‌شنوی که دوست دارم تا همیشه با تو حرف بزنم و در نهایت فقط دلتنگی می‌ماند؛ علت آن هم نبودن توست!
پس قلمم را که رویش کلی خاک گرفته و زیر خروارها مشغله و دوندگی زندگی روزمره مدفون شده، بیرون می‌آورم و برایت می‌نویسم ...
می‌نویسم از تو و من و ما و همان کاملیا که تا سه ماه و چند روز دیگر باید تولد یکسالی برایش بگیریم.
می‌نویسم و ازت می‌خواهم رویت را سمتم بچرخانی و به یک آغوش گرم مهمانم کنی که هوا سرد است و من بی‌پناه و سرگردان‌.
می‌نویسم از تو و برای تو، از همان اسم زیبایت که حک کردم بالای قلبم، به پهلوی انگشت چهارم دست چپم و نه دست راست، که خاص بودن انگشت چهارم دست راست مخصوص تو است و می‌نویسم برایت از عطری که می‌زنم تا بویی ‌که کمی، فقط کمی شبیه به عطر تکرار نشدنی تن و آغوش تو باشد.
می‌نویسم برایت که دلتنگی شش حرف است و گرچه به گرد پای سه حرف اسمت نمی‌رسد، اما به راستی که شش حرف زیبایی است و درخور قلم فرسایی‌های آشفته یک امیرعلی که دوستت دارد و بی‌ تو تنهاست.


از پاریس به مقصد قشم، برای فصل بابونه‌ها، زیر گرمای خورشید