
سین عزیزم سلام
نمیدانم این نامه را خواهی خواند یا نه، دستکم بعید است به این زودی بخوانی. با این حال برایت مینویسم و امید دارم که به دستت برسد.
اگر جوابی برای این نامه نوشتی پیش از هرچیز از حال و روزت برایم بگو، از اینکه اوقاتت را چگونه میگذرانی، از اینکه حالت از یک تا ده چه مقدار خوش است و آیا آن دلتنگی لعنتی به سراغ تو هم آمده است یا خیر؟ کاش نیامده باشد اما اگر آنجاست میتوانی مثل همیشه روی بودن من در کنارت حساب کنی، بیست و چهار ساعت هرروز هفته و هرروز ماه و هرروز سال.
سین عزیز من بگذار از احوالات خودم برایت بنویسم.
در حقيقت حالم چندان خوش نیست، گمانم حال هیچکس خوش نباشد. بین زمین و هوا معلق ماندهایم.
دوست دارم به نحوی سر خودم را گرم کنم تا این روزهای سخت بگذرند اما توان کافی را اکثر اوقات ندارم.
هنوز که هنوز است بهترین لحظات این روزها گاهی بین رویاها و خوابهایم رقم میخورند و از این بابت غمگینم. راستی! چند شب قبل در خوابهایم چقدر قشنگ میرقصیدی.
گمانم روزی نباشد که به تو فکر نکنم و دلتنگت نباشم. به موهایت فکر میکنم که چقدر لطیف هستند و به عطرت، عطر خدادادیت. به صدای خاص و به چشمان عمیقت.
به این فکر میکنم که چقدر حرف زدن با تو برایم دلچسب بود، اینکه میتوانستم همانی باشم که واقعا هستم.
افکار پراکنده مرا ببخش. میدانی که دلم میخواهد از زمین و زمان برایت بگویم و بنویسم اما نمیخواهم این نامه بلند باشد.
دلتنگت هستم و میدانم بهترین هدیه برای این روزهایم صحبت کردن با توست. این هدیه شاید بتواند به شب بیداریها و خوابیدنهای کشدار روزانهام کمی معنا بدهد. چرا که مثل اکثر دوستانم من هم میخواهم بیشتر بخوابم تا گذر این ایام را کمتر حس کنم.
اخیرا به این فکر کردم که هرجا که باشی، کیلومترها از تو دورم و گرچه تو بارها روی این فاصله تاکید کردی اما من تازه دارم آن را حس میکنم و سختی زندگی را برایم بیش از پیش میکند.
امیدوارم سلامت باشی و حالت خوب و خوش باشد. میخواستم برای عکس این پست طرح یک بابونه بکشم اما نتیجه اصلا خوب نبود! پس به این لبخند نسبتا ترسناک بسنده کن.
اگر توانستی پاسخی به این نامه بده، میدانی که خیلی خوشحال میشوم.
مراقب خودت باش چرا که از زیباییهای حقیقی این دنیای آشفتهای.
از دور در آغوشت میگیرم.
دوستدار تو امیرعلی
۲۵اُم فروردین ۱۴۰۵