دقیقا همین روز در سال ۱۴۰۰ خورشیدی من اولین پُست خودم رو منتشر کردم؛ حالا بعد از گذشت چهارسال در ۲۵ دی ۱۴۰۴ میخوام دوباره به ریشههای فعالیتم برگردم در صدمین پُستی که اینجا میذارم.
(قرار نیست توجهی به زبان ادبی و فرم هنری و این چیزا داشته باشم، این فقط یه قدم زدن معمولی کنار توئه در حالی که تو رو سمت سایه نگه میدارم تا آفتاب چشماتو اذیت نکنه و فقط راه میریم و من گهگاه زیر چشمی نگاهت میکنم وقتی حواست نیست و درباره هرچیزی حرف میزنیم، مهم نیست چی، چرا که مهم حرف زدن با توئه و خدا میدونه که چقدر کیف میده ... همین حرف زدنهای سادهمون.)
چهارسال پیش تو دلیل زدن اکانت ویرگولم بودی، تو دلیل نوشتن اولین پُستام بودی و هنوزم تو دلیل تغییر رویهای هستی که اینجا دارم، دقیقا مثل همین پُست. فعالیت توی اینجا یکی از بیشمار کارهای خوبیه که باعثش شدی. قبلا هم بهت گفتهام بارها، تو باعث شدی آدم بهتری باشم و حتی هنوزم این تأثیر رو مداوم داری. این از اون چیزاییه که واقعا نمیتونم بابتش ازت تشکر کنم ... تو از مثبتترین آدما و اتفاقات زندگیم بودی و هستی سین عزیزم و برای همین میدونم توی ذهنم و توی قلبم تا ابد خونه داری، زمینهایی هست که مال توئه و حتی اگه دیگه هیچوقت کنارت قدم نزنم، صداتو نشنوم یا صورتت رو از یه قدمی نبینم بازم مال تو میمونن.
میدونم شاید این حرفا نگرانت کنه، شاید نگرانم شی ولی نشو. زندگی قشنگیهاشو داره و برای من یکی از قشنگیهاش تویی و خاطرت هرچقدر دور باشی گرامیه.
جالبه که این چند وقت کلی به حرفایی که قرار بود الان بنویسم فکر کردم و احساس میکنم حالا هیچکدوم از اونا رو نمیگم و طوری نیست، برام مهمه چیزایی که توی این لحظه میخوام بخونی رو بنویسم و حرفای دیگه باشه برای وقت دیگه، اگه فرصت شد.
(این پُست قرار نیست به جای خاصی برسه و حتی نمیدونم چقدر دیگه تموم میشه! پس راحت بشین حالا حالاها کار داریم.)
نمیدونم آینده چی میشه، به خصوص با توجه به اوضاع قمر در عقرب این روزها، حتی شاید خودخواهی باشه که الان دارم این حرفا رو مینویسم اما چطور قراره دنیا و زندگیای آزاد داشته باشیم اگه این آزادی رو به فکر و احساسات خودمون ندیم؟ همونطور که گفتم نمیدونم آینده چی میشه، نمیدونم دَه سال دیگه اگه عکس منو ببینی بلافاصله جرقه میزنه و من و تمام ماجراجوییهات با من پیش چشمات جون میگیره یا میشم فقط یه شبح محو از گذشته ...
دوست ندارم اذیت شی، به خصوص اگه دلیلش من باشم ... پس اگه خاطرم صدمه زننده بود اشکالی نداره فراموشم کنی ... خیلی سخته گفتن چنین چیزی :) خیلی سخته بخوای فراموش بشی اونم توسط کسی که ... خودت بهتر میدونی. با این وجود میخوام زندگیت درخشان باشه، سرشار از خوبی و حال خوب و سلامتی و موفقیت و هرچیز مثبتی که میخوای، پس اگه من عامل منفی بودم همون بهتر که نباشم.
تو باید بری بری بری اون بالا بالا بالاها سین عزیزم.
میدونی جالبی ماجرا کجاست؟ تو همیشه و همواره برای من احساسات برانگیزی، گاهی این احساسات سمت خوشحالی دارن گاهی ناراحتی اما مسئله اینه که هیچوقت نیست که تعاملی باهات داشته باشم و توی ذهنم جون بگیری و احساسی در من ایجاد نکنی. این بنظرم خیلی خوبه، تو احساسات منو زنده نگه میداری اونم توی روزایی که بیشتر از همیشه تحت خطرن.
تو منو زنده نگه میداری، بهتر بگم تو منو توی زندگی نگه میداری و عزیزدلم، چیزای زیادی نیستن که بتونن برای مدت طولانی اینکارو برام انجام بدن ولی تو خاصی، واقعا برام خاصی و میدونی که طرفدار شماره یکت منم. تو یکی از مهمترين فاکتورهایی هستی که منو انسان میکنی و من بهت یک عالم عشق دارم، توی همه ابعاد و سطوح، از خصوصیترین تا عشق جهانی. عشق عامل انسانیته و تو سبب ایجاد عشق در من میشی و به همین خاطر من به واسطه تو انسانم.
امیدوارم از این فلسفیدنها خوشت بیاد، به نظر خودم که خیلی تاثیر گذار بود :) منم که دیوونهی تحت تأثیر قرار دادن تو ...
شاید باید اشاره کنم که تو تنها بابونه دنیایی که ازت کاملیا به دنیا اومده پس خاص بودنت رو میتونیم به زیست شناسی گیاهان هم تعمیم بدیم :) تازه هنوز به گل صدتومنی اشاره نکردم!
میبینی؟ منو به حرف میاری، منو به وجد میاری ... دلم میخواد راجع به همه چیزای دنیا باهات حرف بزنم ولی حوصلت سر میره یا خوابت میگیره، البته شکایتی ندارم و مطمئن باش مثل همیشه حواسم هست و مراقبتم اگه خواب برد تو رو.
ای سین قشنگ، سین واندرفول.
میدونی زندگی خیلی عجیبه، گاهی از شدت دلتنگی آدم رو خفه میکنه، انگار هیچ اکسیژنی باقی نمونده باشه و گاهی همون دلتنگی میشه یه لبخند نرم روی لب آدم و احساس پرواز. شاید برای همین چیزا باشه که نمیشه از زندگی دل کَند. نمیشه از تو هم دل کَند. تو قسمتِ قشنگ و لبخندآور زندگی هستی.
و این چیزا، همه این چیزا، همه چیزای تو خوبن، خیلی خوبن. تو خوبی، یه انسان خوب و حتی فراتر. و من جوری که دوستت دارم رو دوست دارم، بنظرم این بهترین جوریه که هستم.
از الف برای سین
تاریخ: پنجشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۴ - صبح هنگام (یک صبح زیبا چرا که به تو فکر میکنم و از تو و برای تو مینویسم. مرسی بابت همهی این چیزای قشنگ قشنگ. قلب قلب قلب قرمز و تپنده)
پینوشت اول: ببخشید، میدونم احتمالا با چنین حرکتی موافق نبودی و موافق نباشی اما میدونی که من چه مدلیم و میدونی چه مدلی دوستت دارم سین عزیزم، این مورد هم بذار توی صف چیزهای که باید از من و بر من ببخشی میدونم این صف خیلی طولانیه اما امیدوارم یه روز خیلی نزدیک، این صف خالی باشه و دلت باهام صاف صاف بشه مثل اقیانوس چشمات که از پاکی و صافی تا آخر عمقش پیداست یا مثل خندههات که من جونمم براشون میدم و ... دیگه خودت بهتر میدونی :)
پینوشت دوم: احتمالا سوتی توی این متن زیاد باشه چون یک نفس و بیتوقف نوشتمش و ویرایش نکردم با این وجود ویرایش نکنم بهتره فکر کنم، چون مزهاش توی همین طوری بودنشه، مثل صحبتهای شیرین نیمه شب با تو که تهش به یه خواب آروم ختم میشه با یه احساس فوقالعاده که نمیشه توصیفش کرد سین جانم. (یک عدد شیر پسته!)
پینوشت سوم: فکر کنم این اولین پُست ویرگولم باشه که عکس براش نمیذارم؛ این موضوع چندتا دلیل داره ولی قشنگترین دلیلش اینه که میتونی این جای خالی رو با تصویر خودت پُر کنی از زاویه دید من که محو تماشات شدم.
پینوشت چهارم: (قول میدم آخریش باشه!) تو هنوزم ژانر و سبک ادبی مورد علاقه من هستی.