
«مرگ در سینمای تیم برتون، به بهانه بیتل جوس بیتل جوس»
در این یادداشت تحلیلی ابتدا و انتهای سخن را به بیتل جوس بیتل جوس اختصاص میدهیم و در این بین به مقوله مرگ در سینمای تیم برتون، کارگردان صاحب سبک، میپردازیم.
در سال میلادی گذشته جدیدترین فیلم تیم برتون پس از دامبو و پس از پنج سال منتشر شد. برتون با ساختن دنباله برای فیلمی که خود قسمت اول آن را ساخته بیگانه نیست (بازگشت بتمن)؛ در ضمن شایعات پیرامون ساختن دنباله بیتل جوس سالها بود که به گوش میرسید.
بار اولی که بیتل جوس بیتل جوس (2024) را دیدم، با فاصله کمی پس از بازبینی و مرور بیتل جوس نخست بود. همانقدر که از بیتل جوس اول به عنوان یک کمدی درجه یک که گذر سالیان چیزی از قدرت طنز و خاص بودن آن کم نمیکند، لذت بردم، به همان میزان از بیتل جوس دوم ناامید شدم. قرار بود این فیلم بازگشت شکوهمندانه تیم برتون به دنیایی باشد که به خوبی با آن آشنایی دارد و قرار بود داستان نسنجیده، شخصیت های پرداخته نشده، تدوین آشفته و از همه مهمتر پایان بندی سهل انگارانه سایه های تاریک (2012)، خانه دوشیزه پرگرین (2016) و دامبو (2019) را جبران کند اما خود نیز دنبال کننده همان مسیر بود. به من ثابت شد تیم برتون حوصله و دقت سابق را ندارد.
با این حال بار دوم که دومین قسمت از بیتل جوس را دیدم، شرایط تغییر کرد. البته فیلم هنوز مشکلاتی دارد، مثلا با تعداد زیادی کات و شات بی دلیل مواجهیم، شخصیت های جدید به پختگی کافی نرسیده اند و به نحوی همان مسیر سریال ونزدی را دنبال میکنند (نویسندگان هردو یکسان هستند!) و موسیقی دنی الفمن که در قسمت اول مثل یکی از کارکترهای داستان، زنده و پویا بود در این قسمت یک تقلید ضعیف از قسمت قبلی است؛ البته قطعاتی که از هنرمندان دیگر به کار رفته به خوبی در اثر جا گرفته اند. قاب های فیلم تماشایی و رنگارنگ است (اگر کات های مزاحم و اضافی بگذارند!) ولی به دیگر آثار درخشان برتون در زمینه فیلمبرداری نظیر اد وود، اسلیپی هالو و ماهی بزرگ نمی رسد. هرچند تیم برتون در این قسمت شیرین کاری های به خصوصی در آستین دارد؛ یک نمونه عالی گذشته بیتل جوس و دلورس است یا یک نمونه عالی دیگر کارکتر ویلیام دفو که حتی از بانوی مسئول پرونده در قسمت قبل پیشی میگیرد.
در مجموع با فیلم خنده دار و عجیب و غریبی طرف هستیم که برتون هرچه در ذهن داشته در آن پیاده کرده و موفق بوده است؛ فروش بیش از چهار برابر بودجه آن هم در زمانی که بعضی از آثار عظیم و بیگ پروداکشن به راحتی زمین میخورند، نشان دهنده همین موضوع است با یک تفاوت . . .
این بار با شاهکار ماندگاری همانند قسمت قبل طرف نیستیم.
تیم برتون شصت و شش ساله در بیستمین فیلم سینمایی بلند خود به سراغ یکی از موضوعات محبوبش (اگر محبوب ترین نباشد!) یعنی مرگ و دنیای پس از آن رفته است. از نخستین کار کوتاه کاملی که از وی منتشر شد، یعنی انیمیشن وینسنت (1982) تا کتابی که خود نویسندگی و تصویرگری آن را بر عهده داشت، مرگ غم انگیز پسر صدفی، همچنین اکثر فیلم های بلند این کارگردان به نحو مخصوصی به مرگ میپردازند.
*در ادامه چیزهایی لو میروند.
در وینسنت ما با کودک افسرده حال و خیال پردازی به همین نام طرف هستیم که اشعار آلن پو میخواند و در فانتزی های تیره و تار ذهن خویش زندگی میکند. در تخیلات او همسر محبوبش مرده است و او نیز در پایان اسیر مرگی تیره و تار میشود. علی رغم سیاهی فضای این اثر کوتاه خوش ساخت، در نظر گرفتن اینکه یک پسر هفت ساله چنین به مرگ و مسائل پیرامونش می اندیشد خود منجر به ایجاد یک پارودی براساس مرگ و آثاری که مورد ارجاع قرار میگیرند (مثلا فرانکنشتاین) میشود.
این قضیه در اثر بعدی او مشخص تر میشود. فرانکن وینی (1984) که در سال 2012 تیم برتون براساس آن یک استاپ موشن بلند عالی ساخت، الهام گرفته از فرانکنشتاین مری شلی است. در این فیلم کوتاه (و انیمیشن بلند) ما می بینیم که چطور یک کودک نابغه سگ خودش را دو بار از مرگ برمیگرداند و حتی نحوه به تصویر کشیدن تاثیرات مرگ بر کالبد این سگ را به زبان طنز می بینیم. گویی در دنیای تیم برتون مرگ نه امری قطعی است و نه جدی؛ مرگ مثل یک تکه ابر در آسمان پدیده ای عادی و پذیرفته شده است.
در بیتل جوس پدر (1988) که اشاره هایی به آن داشتیم، علاوه بر سادگی خود مرگ، این بار با دنیای پس از مرگ روبرو می شویم. دنیای پس از مرگ دنیایی رنگارنگ است که همه در آن به نوعی بیخیال هستند. یک سیستم اداری پیچیده دارد (همین قضیه به تنهایی خنده دار است!) و پر از کارمندهای تنبل، صف های طولانی، قوانین پیچیده و غیرقابل فهم و در مجموع در تقابل با زندگی بی تکلف افراد و حتی مرگ آن ها قرار میگیرد. خانواده میتلند تا وقتی زنده هستند زندگی ساده و روزمرگی آرام و دور از هیجانی دارند، در اصل منفعل هستند. مرگ آنها ساده و بدون جزئیات است و پس از مدتی راحت مورد پذیرش قرار میگیرد. این دنیای پس از مرگ و ماجراهایش است که از آنها انسان هایی (ارواحی) کنشگر و قهرمان میسازد.
در ادوارد دست قیچی (1990) مرگ مخترع مهربان توسط ادوارد درک نمیشود. شاید بتوان این عدم درک پیچیدگی و وحشت مرگ را به دیگر شخصیت های اصلی تیم برتون و حتی خود او تعمیم داد.
در اد وود (1994) بلا لوگوسی در آغاز مشغول امتحان کردن راحتی تابوت های مختلف است و اد وود در پایان از طریق فیلمی که میسازد او را به زندگی برمیگرداند. شاید به توان به صورت استعاری اینطور برداشت کرد که علی رغم عدم درک مرگ، میتوان با هنر (در اینجا سینما) آن را به نحوی باطل کرد و جلوی آن را گرفت. باز شاید بتوان این امر را به خود تیم برتون نیز مربوط کرد.
در اسلیپی هالو (1999) همانند سوئینی تاد (2007) با شخصیتهای انتقام جویی طرف هستیم که دریای خون راه می اندازند و تعداد زیادی قتل به شیوه های خشن مرتکب میشوند. این خشم از جانب کارکترهای قاتل این دو فیلم قابل درک است اما بحث در اتفاق افتادن این قتل هاست. باز هم با مرگ های ساده ای طرف هستیم، سر افراد همچون توپ فوتبال پس از یک شوت بلند به هوا پرتاب میشود و از حرکت تیغه های نقره آبشار خون بیرون میجهد؛ انگار در یک نوشابه با فشار داخلی به بیرون شلیک شود یا یک لوله آب نشتی پیدا کند. مرگ حتی به دلیل قتل نیز به راحتی می آید و می رود و در کمال سادگی و مهم نبودن همه چیز برگزار میشود.
البته این در نقطه مقابل ماهی بزرگ (2003) قرار میگیرد که از مرگ یک قصه جذاب، همانند قصه های دیگری که در دل این فیلم روایت میشوند، میسازد اما اشتراک هردو در غم انگیز نبودن مرگ است. زندگی سرشار از ماجراست پس چرا باید به خود رویداد مرگ بها داد؟ به ویژه وقتی دنیای پس از مرگ میتواند جذاب تر از دنیای فعلی باشد. این چیزی است که انیمیشن عروس مرده (2005) در نشان دادن آن استاد است. فضای شاد و رنگارنگی که برتون از دنیای پس از مرگ در عروس مرده میسازد در تضاد واضحی با عالم زندگان قرار میگیرد. در آنجاست که ویکتور افسرده اعتماد به نفس و شادکامی که به آن نیاز دارد را پیدا میکند تا قهرمان داستان باشد.
از طرفی به نظر چیزی که به راستی موجب ترس برتون و خون آشام قصه او در سایه های تاریک (2012) میشود، نه مرگ، که با میل خود برای همراهی با معشوق افسون شده اش درون آن سقوط میکند، که صدها سال زندگی در فضایی بسته و دور از هیچگونه اتفاق است. گویی روزمرگی برای تیم برتون از هر مرگی ترسناک تر است. شاید به دلیل همین روحیه پویا، برتون یک هنرمند است (نه فقط فیلمساز) و زندگی خود را در راه هنر میگذراند.
به هر نحو مرگ پایان و اتمام کار برای تیم برتون نیست و خانه دوشیزه پرگرین برای بچه های عجیب (2016) خود گواهی بر این ادعاست. یک چرخه که پیش از مرگ تمام کارکترهای غریب فیلم، همه چیز را به آغاز روز بازمیگرداند و پسرکی که بعد از مرگ هنوز توسط اعضای خانواده نگهداری میشود و پدربزرگی که با مرگ خود سرآغاز داستان نوه ساکت و خجالتی اش را رقم میزند تا از او یک مرد شجاع بسازد. پیدا کردن ارتباط این موارد با ذهن و عمق آرزوهای تیم برتون کار چندان دشواری نیست.
و در آخر باز هم بیتل جوس بیتل جوس را داریم که در دنیای مردگان خود جمعیتی خوشحال و رقصان را در فضایی رنگارنگ به استقبال اشخاص تازه فوت شده میفرستد تا در قطار بی بازگشت به آخرت جا بگیرند و با آرامش و خوشحالی به فراسوی مرگ و تاریکی ها بروند. به راستی که پشت آن همه سیاهی آثار تیم برتون نگاه بسیار زیبایی قرار دارد.
سیدامیرعلی خطیبی

لینک کانال تلگرامیم که یادداشتها و مطالب مربوطه رو داخلش میذارم: