
سین عزیزم سلام.
امیدوارم حالت خوب باشد.
میدانی که ۸ خرداد برای من روز ویژهایست چون سالروز تولد توست. این روز را دوست دارم؛ در حقیقت تمام چیزهای مربوط به تو را دوست دارم، چه خوب چه بد. بهتر است بگویم از دید من تو خوب و بد نداری و شاید به همین علت تو را همواره بینقص میدانم. قضیه از این قرار است که همیشه یک چیز ویژه، یکجور انرژی یا احساس، در تمام لحظات با تو بودن داشتم و این آن لحظه را حتی اگر تلخترین بود برای من همسنگ با زندگی میکرد ... برایم واقعیترین تجربه ممکن بود و با تمام وجود دریافتش میکردم. این قضیه را فقط با تو تجربه کردم و برای همین حتی دعواهایمان را دوست داشتم. گمان کنم من و تو بهتر از هرکسی میتوانیم یگدیگر را بخندانیم و به گریه بیندازیم. شاید من و تو تا ابد برای یکدیگر خاص بمانیم، آن طور که همدیگر را میبینیم، احساس میکنیم و میشناسیم.
نمیدانم آیا این آخرین واژگانیست که برایت مینویسم؟ امیدوارم اینطور نباشد. امیدوارم باز هم برایت بنویسم چون برایت نوشتن را دوست دارم، برایت هرکاری کردن و هرچیزی بودن را، برایت بودن را. همچنین نمیدانم اگر این آخرین واژگانم برایت باشد چه باید بنویسم. خوب میدانی که هیچوقت نمیدانم آخرین حرفم به تو چیست، همیشه در این موضوع شکست میخورم. بههرحال اینبار هم تلاشم را میکنم.
سین عزیزم، زندگی تلخیها و شیرینیهای بسیاری دارد، گاهی آدم را در چالهای میاندازد که حتی نور خورشید به انتهای آن نمیرسد و گاهی بر فراز ابرهایی ... گاهی بر فراز ابرهایی و یک چیزی کم است، خوشحالیت حقیقی نیست و گاهی روی زمین قدم میزنی و احساس خوبی داری. اگر بخواهم روراست باشم تاکنون فرمول زندگی را کشف نکردهام، سر از کار این جهان و چرخ روزگار درنیاوردهام و با این حال معتقدم زندگی به یک شکل نمیماند، نه در کلیات و نه در جزئیات.
سین عزیزم دنیا و زندگی ما نه دشمن ماست و نه دوست ما؛ بلکه کاملا بیطرف است. برایش فرقی نمیکند تو اشک بریزی یا بخندی اما برای آدمهایی که دوستت دارند فرق میکند. گریستن هیچ بد نیست، قرار است در سالهای پیشروی زندگیت بسیار گریه کنی و از طرفی بسیار بخندی. شاید یک آرزوی خوب برای کسی که دوستش دارم این باشد که اشکهایت بیشتر اوقات از سر خوشحالی باشند و آن موارد باقیمانده، دردی کوچک و گذرا.
سین عزیزم زندگی مسیر پرپیچ و خمی است که در نهایت باید با پاهای خودت از آن گذر کنی. متأسفم که سعی داشتم با این دید که مراقبت باشم دیوار سد راه پرواز و اوج گرفتنت شدم. ببخش که در این مسیر نبودم آن همراه خوبی که باید میبودم؛ سعی کردم باشم و به گمانم گاهی بودم، دلم میخواهد دوباره همسفر باشیم ... شاید روزی ممکن شد ...
آینده هرچه که باشد، چه برای تو چه برای من، میخواهم قولی به تو بدهم، پیمانی از جانب خودم با تو ببندم:
تو در زندگی و روح و قلب من جایگاه ویژهای داشتی، داری و خواهی داشت. تو خاصترینی برای من. تا همیشه، در هرزمان و هرمکان که باشی و باشم، من برای کنار تو بودن، همراه و پشتیبان تو بودن، حاضرم و تلاشی نیست که برای کمک به تو انجام ندهم و قول میدهم با تمام توان یاریات کنم. سین عزیزم این قول و عهد من تا ابد یادت بماند چرا که تا دنیا باقیست اعتبار دارد. هرموقع به حضور من نیاز داشتی، هرموقع حرفهایی برای گفتن داشتی یا حتی سکوت، هرموقع نیاز به کمک داشتی، نیاز به تکیهگاه و پشتیبان، من هستم، من برای تو همیشه هستم. تو تنها نیستی، من کنارت هستم. صدایم کن. پر سیمرغ را آتش بزن تا ببینی چطور در کمترین زمان ظاهر میشود و بر عهد خود پایبند است.
تولدت مبارک سین عزیزم. برایت بهترینها را میخواهم. هرچقدر که از تو دور باشم میدانی که بسیار دوستت دارم و به یادت هستم. وقتی بر فراز ابرها با تندرستی و خوشحالی پرواز میکنی، اگر نگاهت به زمین افتاد بدان اینجا یک رفیق و شریک داری، کسی که دوستت دارد، بیهیچ بهانهای.
تولدت مبارک سین عزیزم. تولدت مبارک.
بهترینها به همراهت.
از طرف یار و دوستدار همیشگی تو، امیرعلی.