
-برای مینا
وقتی به مینا فکر میکنم، وقتی به تو فکر میکنم، تو را تنها میبینم در انتظار چیزی بعید.
در رویاهای دوردستی که دارم، تو را در فصل زمستان میبینم. تو را در محوطه دانشگاه میبینم که روی سکوی سنگی رو به روی دانشکده هنر نشستهای و پسزمینهات با درختان سیاه عریان پوشیده است. تو را با بوتهایت میبینم، با آن موهایت و لباسهای خاکستری به تنت. تو را غمگین میبینم، مثل زمستان. در رویاهای دوردستی که دارم تو را میبینم، جایی گیر افتاده بین قلب و افکارم. تو را احساس میکنم و دلتنگت میشوم و از دلتنگی تو دلگیر میمانم.
اگر به رودخانهای با کفپوش سنگ برسم، یاد این خواهم افتاد که میخواستی یکی از آن قلوه سنگها باشی، در آغوش جنگل. یاد این میافتم که میتوانستی پری دندان باشی. یاد عروسکهایی که ساختی میافتم، فرزندانت. با رسیدن به زمستان یاد تو میافتم مینا؛ یاد اینکه دوستت داشتم، اگر بشود چنین تعبیرش کرد. یاد تمام این چیزها میافتم و در حالی که از تو و زمستان دور میشوم دلتنگت خواهم شد.
هنوز هم برای من، تو روی سکوی سنگی محوطه دانشگاه نشستهای و انتظار چیزی بعید را میکشی. هنوز هم میخواهم کنار تو روی آن سکو بنشینم و بخار نفسهایم را با تو ببینم اما یک زمستان بین تو و من فاصله انداخته است.
-از طرف امیرعلی (4/3/1405)