دورگه

اژدهای سیاه
اژدهای سیاه


کارلوس پسری که در میدان جنگ پیدا شد بدون گذشته و اسم تنها یک خاطره از دختی با موهای قرمز آتیشی (کارلوس کارلوس بلند شو)صدای فرمانده یا همان پدرخوانده کارلوس که اورا وسط میدان جنگ پیدا کرده بود و به فرزندی قبول کرده بود و تمرین های زیادی به کارلوس داده بود و همین باعث قوی تر شدن او شده بود در حدی که فقط خود فرمانده میتوانست شکستش دهد کارلوس بلند میشود و با صدایی خسته جواب فرمانده را می دهد(ها چیکار داری)فرمانده وارد اتاق کارلوس میشود و او را با موشتی در شکم غافلگیر میکند (چته) کارلوس در حالی که داشت سرفه میکرد بلند شد و دنبال فرمانده رفت پادگان خلوت بود چون همه رفته بودن به قصر برای تایین شیفت کارلوس با چهره ای پرسشگرانه به فرمانده نگاه میکرد و دنبال یک جواب برای محلی که داشت با پدرش میرفت بود گردن بندش شروع به کشیدن موهای گردنش میکند و او با انگشتش ازاد میکند گردن بند را کارلوس لحظهای به گردن بند نگاه میکند اون گردن بند از ازوقتی که بهوش اومده بود همراهش بود و برایش اهمیت داشت اون یک چشم بود که داشت از کنارش خون می آمد ناگهان صدای رعد و برقی می اید و هم کارلوس و هم فرمانده شروع به دویدن میکنند و وارد قصر میشوند که درست کنار سرباز خانه بود فرمانده هم چنان به حرکت خود می داد و به کارلوس توضیحی نمیداد کارلوس تا حالا وارد قصر نشده بود و سعی میکرد خونسردی خودرا حفظ کند ناگهان فرمانده ایستاد در مقابل ان دو دری بزرگ و زیبا بود در شروع به باز شدن کرد و هردو وارد شدن همهمه اشراف زادگان شنیده میشد که بنظر میرسید اعصاب فرمانده را بهم ریخته است راهروای از اشراف زادگان مسیری برای کارلوس باز کرده بود به سمت ملکه و پرنسس وقتی به نزدیکی اندو رسیدند فرمانده زانو زد و کارلوس همان حرکت را تکرار کرد بنظر به ملکه برخورده بود(برخیز نیازی به این کار نیست)کارلوس و فرمانده بلند میشوند کارلوس نگاهش روی پرنسس ثابت می ماند ناگهان ملکه بلند میشود وبه سمتی میرود و تمام اشراف زادگان به دنبال او خارج میشوند فرمانده به کارلوس دری را نشان میدهد(برو اونجا و آماده مبارزه بشو)کارلوس به سمت اتاق میرود در ان سمت در میدان مبارزه ای قرار داشت که حدود 3متر بالاتر دور تا دور ان را اشراف زاده ها گرفته بود و در یکجا ملکه پرنسس و فرمانده نشسته بودند کارلوس (ببخشید اینجا چه خبره)صدایی ناشناس(اقای کارلوس شما برای ماموریت محافظت از پرنسس انتخاب شدین ولی قبل از اون شما باید امتحانی را پاس کنید که شما از لحاظ قدرت بدنی و عکس العمل مورد ازمایش قرار میگیرید)کارلوس لبخندی جنون امیز میزند(پس درگیری دارم درسته جارچی)جارچی لحظه ای میترسد و بعد ادامه میدهد(بله شما و دیگر کاندیدا که در حال حاضر در داخل این اتاق هستند مبارزه می کنید)یکی از اشراف زاده ها(هرکی بهتر کار کنه خودم استخدامش میکنم با حقوق 2 برابر) کارلوس (ببندش) اشراف زاده بهش برمیخورد(هرکی اونو شکست بده 100 سکه طلا بهش میدم)اتشی در دور تا دور میدان شعله ور میشوند و 8 نفر در میدان که تا اون لحظه دیده نمی شدند پیدا شدند ملکه بلند میشود و دستمالی را میگیرد و ول میکند همین که دستمال به زمین میخورد همه به سمت هم حمله میکنند کارلوس چوب خود را در میاورد و شروع به دویدن میکند وقتی به نزدیکای یک نفر میرسد چوب را به سمت سر او پر تاب میکندولی او جاخالی میدهد(هه هه فکر کردی)ناگهان کارلوس چنان مشتی به او میزند که او 4 متر به عقب پرتاب میشود کارلوس خم میشود و چوبش را بر می دارد کا کسی از پشت به او حمله میکند ولی کارلوس با یک لگد او را به سمت بالا پرتاب میکند و وقتی به سمت پایین میامد اورا با چوب مثل توپ شوت میکند جارچی(فقط 2نفر در زمین باقی ماندند)کارلوس به ان سمت نگاه میکند حدود 20 متر فاصله بود چوب کارلوس شروع به پیچیدن دور دست او میکند و او مشتی به هوا میزند ولی چوبش شلیک میشود و به سمت سر شخص دیگر میرود شخص جاخالی میدهد ولی نقابش می افتد او دختری مو قرمز بود یا بهتر بگم پرنسس بود همهمه ای کل جمع را بر میدارد (چی پرنسس امکان نداره 3نفرو شکست داد.فرمانده)فرمانده درحال خنده بود(کارلوس یک دختر اونم پرنسسش ضربتو جاخالی داد) کارلوس(اشتباه نکن من میدونستم اگر نه سرش که راحت جاخالی میداد رو هدف نمیگرفتم)جمع ساکت میشود(واقعآ متوجه نشدین)نگاهی به پرنسس میکند و تعظیم میکند(به خاطر جسارتم من رو ببخشید پرنسس)حدقه ای اشک در چشمان پرنسس دیده میشود(پس واقعا تو بودی که سری قبل هم اینکار رو کردی)کارلوس متوجه نمیشود(ببخشید ولی من حافظمو از دست دادم پس...)پرنسس مثل یک دختر بچه کارلوس رو بغل میکند کارلوس قرمز میشود ولی عکسالعملی نشان نمیدهد(پ_پپپپ_پرنسس)پرنسس(الیس)کارلوس نگاهی مبنی بر سوال به پرنسس می اندازد(اسمم الیسه)الیس کمی عقب میرود و داد میزند(مادر.مادر خودشه اونه همونی که به خاطر دختر بودنم منو ضعیف ندونست ناگهان چیزی از روی پای الیس رد میشود و او جیغی میکشد و کمی بعد چوب کارلوس را میبیند که مثل مار در حال خزیدن به سمت کارلوس است(نترس برگشته پیش صاحبش یه سوال تو منو میشناسی)الیس ناراحتی در چهره اش دیده میشود(نکنه تو منو نمیشناسی؟)کارلوس سعی میکند چیزی بگوید اما ساکت می ماند(شرمنده شرمنده یادم نبود حافظتو از دست دادی)کارلوس نگاهی به سمت اشراف زاده ها میکنه(میشه یه لحظه منو ببخشین)پرشی بلند میزند و روی یکی از اشراف زاده ها فرود می اید(تو گفتی 100 سکه طلا برای کسی که منو شکست بده ولی کسی منو شکست نداد درسته)اشراف زاده را بر میدارد و به سمت میدان میپرد در حین فرود اشراف زاده به زمین میخورد کارلوس به سمت الیس میرود و سلاح اورا بر میدارد(با اجازه)شمشیر را به سمت اشراف زاده سر میدهد(خب خب بیا جلو ببینم)اشراف زاده سلاح را بر میدارد و در حالی که تمام بدنش میلرزید به سمت کارلوس حمله میکند در فاصله 1 متری کارلوس لگدی به پای او میزند و او با سر به زمین میخورد کاپیتان بلند میشود(کارلوس اروم باش)شما اشراف زاده ها جز یه مشت بدبخت چیز دیگه ای نیستید.....)مشت فرمانده به کارلوس اورا زمین گیر میکند و اورا با یک حرکت قفل میکند و با یک ضربه او را بیهوش میکند الیس به سمت کارلوس میدود(کارلوس خوبی)الیس کارلوس را تکون می دهد فرمانده کارلوس را بلند میکند و از اونجا به سمت سرباز خونه حرکت میکند(پرنسس لطفا همین جا بمونید)الیس وایمی ایستد(مارکوس...)روز بعد با سردردی شدید بیدار میشود(اخخخخ خدایا سرم درد میکنه)فرمانده به اتاق وارد میشود(حالت بهتره امروز باید برای محافظت از پرنسس درظمن دیگه اینجا نمیمونی از این به بعد 24 ساعته نزدیکه پرنسسی فهمیدی)کارلوس سری تکان میدهد(حالا پاشو لباستو عوض کن اون لباساتو بپوش)کارلوس به لباسی نگاه می کند که روی صندلی بود کمی بعد....لباس کارلوس لباسی چرم بود با کلاهی که چشمان اورا تا جایی می پوشاند ارتفاعش تا جای زانوی او بود و در زیر ان زره سبکی در حد 200 گرم و فقط برای احتیاط استفاده میشد در پشت لباس جا برای چوب او بود یک هفت تیر در پهلو قرار داشت و چند چاقوی پرتابی در داخل لباس(یکم زیادیه برات)این صدای الیس بود که باعث دست پاچگی کارلوس شده بود(از کی اونجا وایسادی؟)الیس(بزار ببینم همین الان رسیدم) لحظه ای به الیس نگاه میکند لباسی ساده برعکس یک پرنسسصدای چند نفر رو از بیرون میشنوه(اوه لعنتی)الیس را میکشد داخل و در را میبندد(معذرت پرنسس ولی نباید کسی شما رو اینجا ببینه براتون بد میشه)الیس که از ناراحتی باد کرده بود(برای چی اومدم پیش محافظم)کارلوس نگاهی با خشم به الیس میکند(دقیقا من باید بیام جا شما)الیس(به هرحال من میخوام با تو زندگی کنم)الیس که انگار بار سنگینی را از دوشش برداشته بودن نفس عمیقی میکشد و شروع به سرفه میکند(واقعا که اتاق یک پسر)اتاق کارلوس به شدت کثیف و بو گند می داد کارلوس دست الیس را میگیرد و میکشد(بریم به قصر بعد)در قصر کارلوس پیش ملکه زانو زده بود و در حال گرفتن دستورات بود و الیس در اتاقش منتظر بود که ناگهان پرنده ای از پنجره اتاق وارد میشود الیس به سمتش میرود و نازش میکند در همین حین کارلوس در حال نزدیک شدن به اتاق الیس بود(صدای جیغ)کارلوس شروع به دویدن به سمت صدا میکند و با لگد در را باز میکند در انجا یک گابلین داشت به الیس حمله میکرد و لباس های اورا پاره میکرد کارلوس چوبش را به سرعتی فرا انسانی پرتاب میکند و گابلین از پنجره به بیرون پرتاب میشود کارلوس لباسش را به الیس میدهد و به دنبال گابلین خارج میشود ناگهان ملکه و چند سرباز وارد اتاق میشوند(دخترم دخترم خوبی)الیس با چشمانی خیس به مادرش نگاه میکند(الان دیگه اره)ملکه الیس را بغل میکند که کارلوس از پنجره وارد میشود(چه خبره)ملکه به سمت کارلوس میرود(احمق کجا بودی همین الان به دخترم حمله شد و تو کجا بودی)کارلوس نگاهی سرد به ملکه میکند و دستش را که پشت پنجره بود را نشان ملکه میدهد که در ان سر گابلینی بود که به الیس حمله کرده بود ملکه جیغی میکشد و به عقب میرود چند سرباز باهم به سمت کارلوس میروند(هی هی مگه من چی کار کردم)الیس بلند میشود و جلوی سربازها قرار میگیرد(بس کنید اون از همهی شما سریع تر خودشو به اینجا رسونده)ناگهان لباس کارلوس از تن الیس می افتد و قبل از اینکه کامل بی افتد کارلوس در مقابل الیس قرار می گیرد و نگاهی به سربازا میکند و انها به شدت میترسند و یک قدم عقب میروند ملکه قشنگ به نظر میرسید که ترسیده و در تلاش برای پنهان کردن اونه کارلوس(همتون برید بیرون)همه به جزء ملکه از اتاق خارج میشند کارلوس الیس را تنها میگذارد و به سمت ملکه میرود(یه لباس درست بده بهش)ملکه سریع به سمت الیس میرود و لباسی سالم به او میدهد و بعد از اتاق خارج میشود و کارلوس به سرعت وارد اتاق میشود ملکه به سمت پایین پله ها میرود الیس روی تخت به خواب رفته بود کارلوس هم یک گوشه نشسته بود و داشت از پنجره بیرون را نگاه میکرد و حواسش به هر چیزی بود الیس که تازه از خواب بیدار شده بود(کارلوس (خمیازه)چی کار میکنی)کارلوس بدون نگاه کردن به الیس (مراقبت) مارکوس رفتارش با قبل متفاوت بود(پرنسس نمیری به جنگ به اندازه کافی قوی نیستی)الیس عصبانی میشود(چرا میرم)ملکه وارد اتاق میشود (تنهامون بزار)مارکوس به بیرون میرود و پشت در پرنسس میشیند و میخوابد حدود 30 دقیقه بعد سربازی کارلوس را بیدار میکند و او وارد اتاق میشود و الیس را میبیند که درحال پوشیدن زره جنگی بود کارلوس به سمت الیس میرود و به او کمک میکند(پرنسس ازتون خواستم به جنگ نرید)الیس درحالی که داشت زره را میپوشید(تصمیمش با تو نیست)الیس بر میگردد و به کارلوس نگاه میکند(و در ضمن اونجا با ارتش شورا مرکزی ملاقات میکنیم احتمالا اژدهای سیاه بیدار شده دلیل وجود یک گابلین در اینجا همین بود تو و منم به خط مقدم میریم با گروه اصلی نه ارتش من بین راه ازتون جدا میشم قهرمانان هم قرار بیان اینجا)در به صدا در می اید(پرنسس گروه اسکورت اومده)الیس به سمت در میرود و کارلوس دنبالش(از انتخابتون مطمئنین؟)الیس جوابی به کارلوس نمیدهد و به راه خود ادامه میدهد دست بود که اونها نزدیک هم بودن اما فاصله اونها 100متر به نظر می اومد کارلوس کلاه لباسش را پوشید و ماسکی که روی ان بود را زد 1ساعت بعد.....مارکوس روی کشتی پرنده ای بود که مال قهرمانان بود و داشت دنبال جایی میگشت که بخوابد هرچه باشد از شب قبل بیدار بود و فقط یک چرت کوتاه زده بود او نگاهی به اطرافش می کرد همه شاد بودن گروه تشکیل شده بود از 2 جادوگر یکی مرد و دیگری زن دو شمشیر زن مرد دو مبارز جادویی خواهر وبرادر و دو تیر انداز الف و یک پسر بچه که با وجود همسن مارکوسبودن قد کوتاهی داشت کارلوس به جلوی کشتی میرسد و همانجا میشیند و میخوابد(سلام من .....)شخصی اورا صدا میکرد ولی او کی بود خاطره ای گنگ داشت دوباره زنده میشد او که بود باز دیگه چی در انتظار کارلوس بود او انواع مکان ها را در خواب دیده بود ولی انجا هارو نمیشناخت بالرزشی عظیم کارلوس به سمت هوا پرت میشود و از خواب میپرد به اطراف نگاه میکند اما الیس را نمیبیند الفی که داشت از ان سمت به این سمت میدوید(همین الان به کشتی ارتش ملحق شد)مارکوس بلند میشود و به سمت یکی از طناب ها میرود که داشت پاره میشد و انرا میکشد نگاهش به سمت طناب دیگری که داشت پاره میشد جلب شد و چوبش را پرت کرد تا جلوی ول شدن طناب را بگیرد چوب نمیتوانست طناب را خوب نگه دارد که ان پسر بچه به کمک چوب میرود و طناب را نگه میدارد(چه چوب باحالی من خوزه ام)مارکوس به او اهمیتی نمیدهد و به کمک مشغول می شود ناگهانن رعد و برقی بزرگ به وسط کشتی برخورد میکند رعد و برقی بنفش وقتی کارلوس انرا میبیند صحنه عوش میشود موجوداتی عجیب به این سو و انسو میدویدند و اوهم به دنبال یک موجود بزرگ کشیده میشد صدایی نمیشنید انسان ها الف ها کتسید ها همه درحال حمله به بقیه موجودات بودند و انهارا درجا میکشتند کارلوس و هیولای بزرگ تر وارد اتاقی میشوند و کارلوس روی دایره ای عجیب قرار میگیرد و زنی یک گردن بند دور گردن کارلوس می اندازد و هیولا دست کارلوس را زخمی و روی چوبی بد ترکیب میریزد و ناگهان رعد و برقی به اتاق میخورد رعد و برقی بنفش کشتی سقوط کرده بود همه گروه به دنبال کارلوس بودند به جزء یک نفر ناگهان بخشی از خرابه کشتی منفجر شده و کارلوس از ان خارج میشود(اون لعنتی چی بود)معلوم بود همه تعجب کرده بودند خوزه به سمت کارلوس میرود و میخواهد او را بغل کند که کارلوس با یک مشت قدرتی اورا شوت میکند(صمیمی نشو)ارسنال مرد بزرگ هیکل شمشیری به سمت کارلوس میگیرد (بیا یک سلاح لازم داری مگه نه)کارلوس نگاهی به ارسنال میکند و ناگهان چوبش مثل مار از پایش بالا می رود(ممنون نیازی ندارم)ارسنال دهنش وا مونده بود و فقط داشت به چوب کارلوس نگاه میکرد باید راه(بیوفتیم)این حرف رو دریک زده بود برادر ملیکا هر دو مبارز نزدیک بودن(زودباشین)ملیکا به نظر خجالتی می امد و کم حرف ولی برادرش کاملا برعکسش بود در راه به رود خانه ای برخوردن که سر اینکه از کدوم سمت دورش بزنن دعوا بود در همین حین کارلوس دور خیزی میکند و به سمت دریاچه میدود و چوبش مثل پایه کمکی به پرشش کمک و باعث میشود که راحت تر اون سمت دریاچه فرود بیاد و به راه ادامه میدهد در همین حین الیزابت دریاچه را یخ میکند و بعد از رد شدن زکیا دریاچه را دوباره به شکل سابقش بر میگرداند وقتی به یک صخره بلند رسیدند الف ها یکی یکی شروع به شلیک به صخره کردند و یک راه از تیر درست کردند کارلوس که عجله داشت دوباره پرشی زد رزا یکی از الف ها که بزرگ تر بود شروع به خنده کرد(نمیرسی کارلوس)کارلوس مشت راستش را عقب برد و چوبش به ارنجش پیچید و کمکی کرد مثل پرش فقط پرشی با دست و او اینکار را دوبار انجام داد وقتی بقیه رسیده بودند کارلوس با حدود 7 خرگوش منتظر بود کسی بلده اینا رو کباب کنه زیبانا که یکی از الف ها بود جلو اومد و خرگوشارو گرفت و اتشی روشن کرد تا خرگوشارو بپزه کارلوس داشت چرت میزد که لحظه ای چشم چپش را باز میکند و میبیند خوزه در تلاش برای نزدیک شدن به زیباناست کارلوس لبخندی میزند و دوباره میخوابد صبح همان روز با صدای گوش خراشی همه بیدار میشوند دریک اون خفاش شیطانیه خاطره دیگری زنده میشود کارلوس بچه بود و داشت با حیوانی پرنده بازی میکرد و پوست داشت نه پر معلوم بود که به هم وابسته ان و تقریبا همیشه باهم بودن و نزدیک هم میموندن صدای خفاش افکار کارلوس را پاره میکند لو میدم لو لو میدم به اژدها لو میدم برینت به سمت خفاش حمله ور میشه و خفاش تبدیل به حدود هزارتا تبدیل و سعی کرد فرار کند همه به طرزهای مختلفی دنبال خفاش کردند مارکوس چوبش را به صورت موشک پرت میکند و چوب شروع به حمله انها میکند و از این به ان میپرید از کتش چند چاقو در می اورد وبه سمت خفاش ها پرت میکند کلتش را در می اورد و شلیک میکند وقتی به دنبال اخرین خفاش وارد خرابه ها میشد خاطره دیگری زنده شد اولین باری که به سرزمین ادما اومده بود که در جنگل در حال راه رفتن بود که صدای گریه ای را میشنود به سمت منبع صدا میرود و دختری مو قرمز در انجا میبیندکه درحال گریه بود حق حق گریه اش واضح بود و معلوم بود که ناراحتی زیادی داشت اما یه همچین دختری......(کارلوس کارلوس کجایی)این خوزه بود که داشت کارلوس را تکان میداد(کمک کمک ناتم بدید)این اخرین کپی از خفاش بود ولم کن لطفا)دین دستش را روی پیشونی خفاش می گذارد و طلسمی را میگوید(ای شیطان به دستور من تو از وسایل منی و جونت بی ارضش خطاب میشود)خفاش داد میزند(قبوله قبوله نوکرت میشم فقط نجاتم بدین)الیزابت به سمت کارلوس میرود و با چهره ای تعجب زده(او.اون یه افسون ممنوعه بود چطور ممکنه که تو بتونی اجراش کنی؟)نمیدونم تو چهره کارلوس موج میزد الیزابت هنوز ‍‍پیگیر کارلوس بود هی می پرسید(یه جوری یادم اومد)لحظه ای همه ساکت میشوند الیزابت و کارلوس به گوشه ای میرند و الیزابت طلسمی روی کارلوس انجام میدهد و تما خاطراتی که کارلوس به یاد داشت را دید و به سمت گروه رفت کارلوس هم به دنبال انها چهره الیزابت سرشار از ترس بود(اون . اون . یک شیطان)همه کمی عقب رفتند و اماده مبارزه شدند کارلوس ترسیده بود نمیدونست منظور اونها از شیطان چیه اون از وقتی یادش بود شکل انسان داشت و شبیه هیچ یک از اونایی که تو خاطراتش بود نبود دریک بین همه قرار میگیرد(اون شیطان نیست اون دورگس احتمالا)لحظه ای همه می ایستند و به دریک نگاه میکنند(وقتی قرار بود به شیطانان حمله کنیم یک شایعه بود که یک شیطان دورگه با قدرتی عظیم وجود دارد که شکست دانش غیر ممکه)کارلوس به دور و بر نکاه میکند و میخندد(من شیطان دورگه قدرتمند)دریک به سمت کارلوس میرود و دستش را روی سینه کارلوس میگذارد و وردی را میگوید(ماهیت خود را نشان ده)بدن کارلوس گرم میشود و سرد و بدنش به رنگ قرمز ابی در می اید(رنگ قرمز مال شیطان و ابی مال انسان)کارلوس(پس من به هیچ جا تعلق ندارم فاصله او با همه زیاد شده بود داشت از همه فرار میکرد و دور خود دیواری کشیده بود از جنس ترس و ناامیدی دلش کسی را میخواست که مثل داستان های الکی براش مهم نباشه موضوع چی باشه فقط طرفه اون رو بگیره ملیکا به کارلوس نزدیک شده بود و دستش را روی شونه او گذاشته بود (خوبه که طرف مایی نه اهریمنا)کارلوس به سمت محل اژدهای سیاه میرود (من باهاتونم)این حرف کارلوس بود و بعد به سمت اژدها حرکت کرد در راه با هیولا های مختلفی روبه رو شدن ولی کارلوس تنها بود با اینکه میدونست همراه داره تنها بود تقریبا به محل اژدها رسیده بودن که به یک دیوار یخی بر خورده بودند کارلوس به سمت دیوار میرود که ناگهان الیزابت اتیشی به سمت برفای روی زمین میزند و همه برفا اب میشود و زیرپای کارلوس دایره ای جادویی پدیدار میشود که سریع روشن میشود و دیوار ها باز میشوند همه به داخل ان میروند داخل دره مثل خرابه های معبدی قدیمی بود در اوساط راه بودن خفاش روی شونه کارلوس نشسته بود(وقتی جای اژدها از توانایی های توهمیت استفاده میکنی)خفاش(و خودم)کارلوس نگاهی سرد به خفاش میکند(ازادی که بری)کارلوس از قبل تنها تر بود و این ازارش نمیداد دنبال چیزی بود که به برگشت حافظش کمک دریک سرعت خودش را کم میکند و کنار کارلوس مایستد(بهتری)کارلوس نگاهی به دریک میاندازد(نمی خواد نگران حال من باشی تو راحت باش و کار خودتو بکن، بزار منم تو حال خودم باشم فهمیدی اهریمنی روی یک هیولای پرنده به سمت گروه حمله میکند و کارلوس با مشتی چوبش را به سمت اهریمن پرتاب میکند و اهریمن به عقب پرت شد ولی هیولایش به سمت بالا پرواز میکند و ناگهان تعداد زیادی از همان نوع هیولا و اهریمن به سمت گروه حمله ور میشوند کارلوس شروع به دو میکند که الیزابت زمین میخورد بقیه متوجه نمی شند و به راهشان به ادامه میدهند ولی کارلوس به عقب نگاهی می اندازد و به سمت الیزابت میدود و با چوبش چند تا از اهریمنا رو میزند و الیزابت شروع به دویدن میکند در خارج از دره زکیا شروع به تخریب دروازه خروجی میکند کارلوس با مشت و کمک چوبش الیزابت را به بیرون شلیک میکند و خود کارلوس زیر اوار گیر میکند خاطرهای دیگر زنده میشود و مهم ترین انها ادامه خاطره قبلی بود کارلوس درحال نزدیک شدن به دختر مو قرمز بود(هی حالت خوبه)دختر اهمیتی نمیدهد کارلوس برقی را از دستش به دست دیگرش پرت میکند و نظر دختر جلب میشود(واییییی چه باحاله)کارلوس لبخندی میزند و اتشی دور رعد شروع به چرخش میکند(چطور این کارارو میکنی)کارلوس لبخندی میزند(من یک ابر عناصرم){به کسی گویند که بیشتر از 1 عنصر استفاده کند}دختر به کارلوس نزدیک میشود(تو چه باحالی)کارلوس گردنبندی با قدرتش می سازد و به دختر میدهد(خیالت تخت من هواتو دارم)هر بار که کارلوس به شهر ادما می اومد مادرش صورت خودرا میپوشاند و لوازم مورد نیازش را میخرید و به کارلوس می گفت که به هیچ وجه از قدرتش استفاده نکند یکروز الیس به کارلوس می گوید(بیا یک قول بدیم)کارلوس(باشه)دختر روبه کارلوس میکند(اول تو بگو)کارلوس(قول میدم ازت محافظت کنم)الیس لبخندی شیطنت امیز میکند(منم باهات ازدواج میکند)کارلوس به خودش می اید و با قدرت ابر عناصرش یخ هارو اب میکند و به بیرون می اید همه درحالتی افسرده بودند که کارلوس چشمش به محلی می افتد که پر از جسد بود و روی انها جسد فرمانده بود کارلوس نگاهی دقیقتر می اندازد(شوخی میکنی مگه نه بگو که این یه شوخیه مسخرس) ارسنال دستش را روی شونه کارلوس می اندازد(ما باختیم بدم باختیم)ناگهان اهریمنا سرازیر میشوند کارلوس همچنان رو زانو نشسته بود و گریه میکرد همه فرار میکنند و کارلوس را تنها می گذارند چند اهریمن به کارلوس ضربه میزنند و یکی از ضربه ها باعث شکسته شدن گردنبند او میشود و نوری به سمت اسمان میرود و در ان نور هیولایی سیاه و بدقواره خودنمایی میکرد اژدهای سیاه که بیدار شده بود نظرش جلب میشود اون هیولا تمام ارتش اهریمنا رو نابود میکند و در مقابل اژدهای سیاه فرود می اید ملیکا روبه بقیه میکند در حالی که داشت به عنوان به اهریمنای باقی مونده مبارزه میکند(اون نباید با خشم تبدیل به حالت فرشته بشه وگرنه به فرشته مرگ تبدیل میشه)دریک به سمت محل کارلوس میدود و بال در میاورد و بعد به اژدهایی تبدیل میشود و با سرعتی بالا به کارلوس برخورد میکند و اورا از اژدها دور میکند و حدود 200 متر پرتاب میشود و از سمت مبارزه دور میشود وقتی بلند میشود الیس را با دستی زخمی میبیند که به سمت مبارزه میرود الیس شمشیر را به سمت کارلوس میگیرد(اهریمن عوضی شما همه ارتش مارو کشتین کلی ادم)کارلوس دستش را به سمت الیس میگیرد(ال....الیس م....منم...کار....کارلوس)الیس شمشیرش را پایین میگیرد(کارلوس خودتی)الیس کارلوس را بغل میکند و شروع به گریه میکندکارلوس اورا بغل میکند و بدن کارلوس شروع به تغییر میکند و به رنگ سفید در می اید و بالهای به نرمی ابریشم الیس(باز تغییر کردی)کارلوس به بدنش نگاهی می اندازد که تغییر کرده بود(نمی دونم چجوری کار میکنه)صدای انفجاری بزرگ نظر کارلوس رو جلب میکند کارلوس شروع به پرواز به سمت منبع صدا میکند و الیس را همانجا میگذارد کارلوس تمام خاطراتش را دوباره به یاد اورده بود و همین باعث تبدیل شدن او به یک فرشته بود دریک دو بال در پشت خود داشت و روی زمین بیهوش افتاده بود و اعضای گروه همه نقش بر زمین بودند که اژدهای سیاه به سمت انها اتشی شلیک ملیکا به اژدهای نقره ای تبدیل میشود و با بدنش مانع برخورد اتش به گروه میشود ولی خودش صدمه ای زیاد میبیند اژدها که حسابی عصبانی شده بود پایش را بالا میبرد و به سمت گروه میبرد ناگهان رعدی به بدن اژدها برخورد میکند و باعث میشود تعادل اژدها از بین برود و زمین بخورد دوبال سیاه از گرد و غبار بلند میشود و بدن اژدها را بالا میکشد اژدها به سمت جسمی سفید حمله میکند ولی سرعت جسم خیلی از اژدها بیشتر بود و از بین انگشتانش فرار میکند و یک دایره دور تا دور جسم پدیدار میشود و از داخل دایره اشیائی به سرعت نور به اژدها برخورد میکنند و بال های اورا سوراخ میکنند و اژدها به سمت زمین سقوط میکند جسم فرود می اید او کسی نبود جز کارلوس ملیکا لبخندی میزند و بیهوش میشود الیس چند دقیقه بعد به محل مبارزه میرسد و کارلوس را میبیند که بین زمین و اسمان است و سر اژدها در دست راست او و یک سنگ در دست دیگرش ناگهان دست چپ کارلوس سیاه میشود و صدای فریاد او از درد به اسمان میرود الیس به سمت کارلوس میدود (کارلوس) کارلوس بال هایش ناپدید میشود و سقوطی با سرعت به سمت زمین میکند ناگهان زیر پای کارلوس ابی فوران میکند و سرعت برخورد اورا کم میکند زکیا(ممنون که اونجا جون عزیزم رو نجات دادی)الیس کارلوس را با احیاط میگیرد و در اغوش میگیرد(تموم شد)شروع به گریه میکند (احمق بازم به خاطر بقیه کارای خطرناک کردی)کارلوس دستی به صورت الیس میکشد(معذرت.....ممنون)و بیهوش میشود کشتی های پرنده همه جا دیده میشوند که برای برگردوندن قهرمانان جمع شده بودن الیس تا لحظه اخر از کارلوس جدا نشد تا وقتی که بهوش امد و از او خواست استراحت کند دیگه اهریمنا پیشرفتی نداشتن و کریستال نفرین شده ناپدید شدو کسی ازش خبری نداشت و دنبالش نمی گشت چون مهم ترین اتفاق افتاد آس اهریمنا شکست خورد