دلم میخواست برم تهران، ولی خب هزینش زیاد بود و نمیتونستم، تا اینکه دیدم دانشگاه میبره بچهها رو.
اسم نوشتم و منتظر اون روز شدم، فکر کنم تنها فرد این سفر هستم که به خانوادش نگفته داره میره تهران، میدونستم مخالفت میکنند و هیچجوره نمیخواستم از دست بدم این سفر رو.
از شب قبل واسه خودم چکلیست درست کردم که چیزی رو یادم نره، موقع رفتن چکش کردم، وسایلم رو جمع کردم و همراه رفیقم که بهش میگم گالاناوجا راهی شدم، جدیدا سگای اطراف خوابگاهمون زیاد شدند و پس سعی میکنم حتیالامکان با کسی اینبر و اونبر برم.
یکی از سال پایینیها هم باهامون میومد و مشغول پیچیدن نونپنیرش بود که بالاسرش میگفتم بدو بدو، گفتن ۱۳:۳۰ باید ترمینال باشیم، بهم گفت ایران چیزاش با نظم نیست، وقتی رسیدیم فهمیدم آره راست میگفت. کلی معطل شدیم، معطل عکس، قرآن و... بالاخره راه افتادیم.

داخل مسیر بچهها از تجربیات بالینیشون گفتند، از اینکه یه خانم مسن دندون مصنوعیش رو قورت داده بوده تا کل کل سال بالاییا واسه سال پایینیا که اومدی بیمارستان فلان کار رو میگیم انجام بده فلان و بسان، از گفتگوهای بچهها با همکلاسیاشون درباره شرایط اخیر صحبت کردیم، از تام مورلی گفتیم، ساندیسایی که قراره بهمون بدن.
تو راه تست شخصیت دادیم، یکی از بچهها یه رباط معرفی کرد که شخصیت شهیدی که شبیهت هست رو بهت میگفت، من شبیه شهید رشیدی شدم. چه قدرم که خوب توصیف کرد من رو.
تا ۲۲ شب توقف نداشتیم و یه تیکه حرکت کردیم، وایسادیم نمازی خوندیم و غذا خوردیم، یه چیز جالب دیدم، گز با مارک IQ.



شب تصمیم گرفتم بعد از مدتهااا برای این چند روز اپ اینستا رو نصب کنم، برای وضعیت گذاشتن و لایک کردن تمام وضعیتها و محتواهای «حضرت آقا».
شب تو حال خودمون بودیم همه، هرکس یه گوشه یا خواب بود، یا داشت تو اینستا میگشت یا آروم جوری که توجه بقیه رو جلب نکنه داشت گریه میکرد.
دوستان از من به شما نصیحت، تخمه آفتاب گردون آلبالویی نخرید! دست و لبتون قرمز میشه.:/
۴ عصر پیاده شدیم و به راننده گفتم این خرس قرمزی که گذاشتی جلو ماشین خیلی خوبه، گمش نمیکنیم، بهم گفت تو راننده به این بزرگی نمیبینی، خرس رو میبینی؟
از دوراندیشیهای سفرم این بود که پودر قهوه داشتم و فقط نیاز به آبجوش بود.
تو راه بهمون ساندیسمون هم دادن:)
یه وضعیت نمیدونم قرار داده شد نشد، ولی خوب وضعیت انفجاری هست، چرا؟ چون الان خانواده فکر میکنه من خوابگاهم و نمیدونه چندکیلومتری تهرانم و ۱۵ ساعت فاصله دارم باهاشون:).
جوگیر شدم گمونم.

نزدیکای تهرانیم الان، همه دارن چفیههاشون رو درمیارن، بهشون میگم که کوفتتون شه، یکیشون طرح فلسطینی داره بهش میگم تو یکی عمیقا کوفتت شه. چرا من نداشتم؟ چفیه من که از کربلا دوستم واسم آورده بود و طرح لبنانی داشت، خونه بود و اگر میرفتم میخواستم بیارم، تهران بیتهران:).
یکی از بچهها گفت تو چفیه رو فدای تهران کردی.
حالا که فکرش میکنم، بعد از اون بسته پستی مخوف از شخص بسیار عزیز زندگیم، این دومین پیچوندن بزرگ خانواده تو زندگیم بود.

یکی از بچهها گفت بچهها همه ناراحتن فقط ما میخندیم، بهش گفتم تو خودت همش نیشت بازه نیش بقیه باز میشه.
وارد تهران شدیم، خرابیا رو دیدیم، چهره جنگ رو از اینجا ملموستر میشه حس کرد.
از اتوبوس پیاده که شدیم رفتیم سمت مترو و تو عمرم اینقدر متروی تهران رو شلوغ ندیده بودم، حتی زمان شهید رئیسی هم اینجور نبود، ایندفعه جوری بود که رسما نمیشد رفت داخل مترو اینقدر که شلوغ بود. وسط این شلوغی دیدن چهره بعضبا که از دیدن ما کفری بودند هم جالب بود، به قول قرآن:
ها أَنْتُمْ أُولاءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لا يُحِبُّونَكُمْ وَ تُؤْمِنُونَ بِالْكِتابِ كُلِّهِ وَ إِذا لَقُوكُمْ قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ
گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم، قرار شد که بریم سمت آخر خط کلاهدوزک از اونجا سوار بشیم شاید که خلوتتر بود، خط برگشت مسیر خلوت بود چون قاعدتا همه داشتند میرفتند تا به نماز حضرت آقا برسند.
چه حس خوبی داشت وقتی رفتیم سمت خلوت مترو و اونبر که غلغله بود رو دیدم. احساس privet بودن بهم دست داد.

سوار شدیم، رفتیم و درست پیشبینی کردیم، سوار شدیم ولی خب، چه سوار شدنی!
تقریبا دو ایستگاه بعد همون شلوغی داخل مترو، فقط ایندفعه به جای نظارهگر بودن از پشت پنجرههای مترو و غبطه به اینکه کاش جا داشتیم اونجا، الآن وسط معرکه بودیم! و واقعا:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل
کجا دانند حال ما، سبکباران ساحلها
رسما به هم چسبیده بودیم و هوای داخل مترو من رو یاد بندرعباس مینداخت، کمی بعد عملا کولر و سیستم تهویه مترو هم از کار افتاد، اگر فرانسه بود که کل آدمهای اونجا فوت میشدند، ولی من بچه جنوب بودم، باز هم کلافه داشتم میشدم، چرا؟
چون بعضیجاها کلا مترو ۱۰ دقیقه ۱۵ دقیقه توقف میکرد.:/

هرجور بود پیاده شدیم و میدون انقلاب رو برای اولین بار دیدم با مشت گره کرده «حضرت آقا».

همینجور رفتیم رسیدیم به دانشگاه تهران، اولین بار بود که اون سردر مشهورش رو میدیدم.
درهای خیلی جاهاش رو بسته بودند و ما مجبور شدیم خیلی از مسیر رو دور بزنیم.
روی فنسهای اطراف دانشگاه بنرهای چاپی و دستنوشت گذاشته بودند که بعضیاشون خیلی زیبا و چشمنواز مینمودند.


نقطه ضعف اصلی سفر اینجا بود، نماز جمعه دانشگاه تهران، خوب بود وسیع بود و سیستم تهویه خوبی هم داشت، فقط حمام نداشتیم.:)
اون وقت دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان واسه بچههاشونصص هتل گرفتن و دانشگاه ما... هعی!

نزدیکای عصر کم کم آماده حرکت شدیم، یکی از بچهها کرم ضدآفتاب میزد، به بقیه هم داد ولی خب حس اینکه صورتم چربتر از اینی که هست بشه دوست نداشتم، بعد بهش میگفتیم ضدآفتاب واسه دختراست:) مسواک درآوردم مسواک بزنه دید داریم چپ چپ نگاش میکنیم، گفت مسواکه دیگه به خدا...
یکی از بچهها گفت مسواک چیه اصلا.
مسیر رفت اول خلوت بود ولی نزدیکای مصلی شلوغ شد. چه قدر از دیواره نگار غزه مسیر خوشم اومد، اینقدر که باهاش عکس گرفتم.
یکی از بچهها پرچم خرید و منم در حسرت چفیهام بودم که اینجا میگفت ۶۰۰ هزارتومن!
پاوربانک رو نمیذاشتند داخل ببریم و کسایی که کیف داشتند هم مسیر جدایی باید طی میکردند، شعارهای بین راه رو نگم براتون، کلا از همون ثانیه اولی که اومدیم تهران اینجور بود که یکی بلند یه شعار میداد، بقیه تکرار میکردند، اینجا هم مستثنی نبود.


وارد شدیم و از پلهها بالا رفتیم، از در ورودی صحن، تصویر بزرگ «حضرت آقا» نصب کرده بودند، حس عجیبی بود، انگار که حقیقت رو میزدن تو صورتم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد بامداد آمد؟
فریبت میدهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست،
حریفا گوش سرما برده است این،
یادگاری «سیلی سرد زمستان» است.
فکر کنم برای بار اول بود،... آره! برای بار اول بود تو زندگیم که جلو همه بلند میزدم زیر گریه، دوتا دستم رو گذاشتم روی صورتم، انگار ناخودآگاه نمیخواستم با صحنهای که میبینم مواجه بشم.
جلوتر که رفتیم، پرچمای سرخ رو دیدم،
چه صحنهای!
چه غمی!
چه شکوهی!
ما نزدیک تابوتها بودیم، اشراف کامل داشتیم، نمیدونستم اون لحظه به چی فکر کنم و به خاطرش گریه کنم، به زندگی این مرد، به شهادتش، به مظلومیتش، به اینکه تابوت خانوادهاش هم کنارشه، به عمامه مشکیش که الان روی تابوتشه...
سردرگم بودم، حیران!
ولی یه حسی رو داشتم و اونم ناراحتیِ خشمگین بود، چرا باید اولین دیدار «حضرت آقا» واسم بشه آخرین دیدار؟!
چرا نتونستم هیچوقت از نزدیک ببینمش!
مداحی شروع شد، مداحی امام حسین بود و من داشتم حسین روزگار رو جلو چشمام میدیدم،
چه تلخ! چه شیرین!
چه حزین، چه افتخارآفرین!
چه ساکت، چه پرطمطراق!
تیکههایی مداح به آخرین دیدار و بدرقه اشاره میکرد جمعیت بیشتر میزد زیر گریه، یه خانم با صدایی که معلوم بود از شدت گریه گرفته بلند گفت نرو آقا، نرو! بعد شروع کرد به شعار دادن و ما هم تکرار.
از یه جا به بعد دیگه چشمام درد میکرد، نتونستم گریه کنم. حس میکنم هرموقع بشینم فکر «حضرت آقا» کنم، بزنم زیر گریه، تکراری نمیشه، به قول یه نوشته تو اینستا:
ای زخم بیالتیام ما!








برگشتیم کمی خوابیدیم، بیدار که شدم، رفتم غذام رو بگیرم، استانبولی پلو بو با دوغ، گرفتم و نشستم یه گوشه مشغول خوردن، تمومش که کردم دیدم بقیه تازه دارن شروع میکنن و همه قاشق اول که میخورن میگن این خراب شده:/، مونده!:/
واکنش من: داداش، خوب بود که!:/میشد خورد.
از اونا اصرار و از من انکار که دیگه رئیس دانشگاه تهران خودش اومد گفت غذاها مونده بوده و منی که کلشو خورده بودم و آخ هم نگفته بودم. حقیقتا لحظه تلخی بود، به حس چشاییم دیگه فکر نکنم بتونم اعتماد کنم.
قرار شد حدود ساعت ۹ شب بریم سمت موکب و کمک برای راه اندازیش واسه مراسم فردا صبح. اونجا یه غرفه قاب عکس و پاسویجی طرحهای «حضرت آقا» برپا کرده بودند، یاد دوستم افتادم که بهش گفته بودم واست از تهران یادگاری میارم، دوتا قاب عکس گرفتم که دیگه یکی واسه خودم، یکی واسه دوستم، خودش هم انتخاب کنه کدوم رو میخواد، چون من جفتش رو دوست دارم.
خریدم دونهای ۱۵۰ هزارتومن، به نظرم قیمتش خوب بود، راه افتادیم، کل مسیر پیاده روی تا مترو خاطرات بارهای قبلی مسموم شدنم واسم زنده میشد، از حالت تهوع و اسهال شدید، اصلا دلم نمیخواست وسط شهر تهران همچین حادثهای برام پیش بیاد.
رسیدیم به شهرداری منطقه ۹ تهران، رفتیم داخل، دوتا جا بود، نمازخانه برادران که خواهران رفتند و سالن کنفرانس که ما رفتیم.

سلام و علیک کردیم، گفتند شام خوردید؟ گفتیم نه، منم نه حساب میشدم، غذای فاسد که غذا حساب نمیشه، میشه؟
یه ساندویچایی اونجا بود، زیادم بود، گفتند بخورید، خیلی طرح جالبی داشت، نوسالتژی دهه ۶۰ ۷۰ واسم زنده شد، منم عاشق فیلمای داخل این فضا، مثل ماجرای نیمروز و قسمتهای اول لحظه گرگ و میش، خیلی بهم حال داد طرحش، ولی یه مشکلی داشت ساندویچه، اونم اینکه خیارشور نداشت! ساندویچ بدون خیارشور؟!

خوردیم و کم کم مشغول کار شدیم، کارمون چی بود؟ پرچم درست کردن، پرچم رو داخل دستهاش میکردیم و پایینش چسب میزدیم که در نیاد، دو سهتای اولی برای اینکه بفهمیم کار میکنه این نقشه یا نه، یکی از بچهها پرچما رو دست میگرفت، تکون میداد و میگفت مرگ بر آمریکای کثافت، آره بچهها! درسته، کار میکنه.:)

سه تا شربت داشتند، آناناس، آلبالو، پرتقال، یکیشون بهمون گفت بچهها اول کدوم رو میخورید؟ یکی از بچهها گفت ببینید چهقدر کار زیاده که میگه اول کدوم رو میخورید، قرار بر پرتقال شد، من مسئول چسبزنی پرچمها بودم، اولاش با دندون انجام دادم، ولی دیدم دندونام سرویس میشن و با خودکار بقیه رو انجام دادم، بهترین چسبزن شهرداری منطقه ۹ تهران من بودم. دیگه یه کم کار جلو بردیم، یکی گفت بچهها ساندویچ کسی نمیخواد، منم غذای فاسد خورده عاشق غذا، گفتم من! یکی دیگه هم گرفتم، فقط موندم معده من چطور این حجم غذا رو هندل کرد، وسط کار بودیم، دیدیم یکی شربت پرتقال دست گرفته داره به زور میده بچهها بخورن، چرا؟ چون بنده خدا آلبالو دوست داشت و میخواست این زودتر تموم بشه.:)
بعد یه مدت ساعت ۲ نصف شب، دیدیم خوابمون میاد، سه نفرمون قرار شد با اسنپ برگردیم، اسنپ چی بود؟ MVM.

۱۶۰ هزارتومن شد، من مادرخرج شدم! فکر نمیکردم یه روز مادرخرج شم. بعد میدونید چی جالب بود؟ داشتم به چی فکر میکردم؟ اینکه اگه یه سال پیش بهم میگفتن سال دیگه همینطور زمانی تهران هستی و اسنپ گرفتی ساعت ۲:۳۰ شب و ماشینش هم MVM هست باور نمیکردم، روزگار چیز عجیبیه واقعا.

یه جا باید پیاد میومدیم، در دانشگاه تهرانم فقط یکیش باز بود، کلـــــــی راه باید میومدیم یه تیکهای!
رسیدیم و دیدیم سقاخونه اونجا هاتچاکلت میده!
دوتا استکان چایخوری خوردم و خوب یکی هم ریخت روی کیفم:)، کیفم بوی هاتچاکلت گرفت.

رسیدیم و نمازی خوندیم و من دیگه بیهوش شدم تا ۹:۵۴ دقیقه صبح، بینش بیدار میشدم صدای جمعیت که شعار میدادند داخل مسیر به سمت میدان انقلاب، ولی خوب دوباره بیهوش میشدم.
بیدار که شدم، با خودم قرار گذاشته بودم که تو دیروز کل روزت رو گذاشتی، اینجا هم حموم درستی نداره، بسه دیگه!
دیدم نه، دلم نمیاد نرم مراسم تشیع پیکر «حضرت آقا»، لباس پوشیدم و با یکی از دوستان رفتیم تا میدان انقلاب، شعار دادیم و برگشتیم، من دیگه گریه نمیتونستم کنم، چشمام درد میکردم دیگه، تحمل گریه نداشت. برگشتیم و دیگه بیرون نرفتیم.




من تصمیم گرفته بودم نگم اومدم تهران، ولی خوب یه وضعیت گذاشتم:

همینجور داشتیم وقت میگذروندیم عصری، کم کم بچهها اومدند، صورتا آفتابزده، نفسزنان و پاها کوفته.
تا میدان آزادی رفته بودند و از ترس تجربه دوباره مترو، پای پیاده برگشته بودند.
این وسط ما با دو نفد نشستیم بطری پرت کردیم ببینیم کی میندازه وایسه بطری، هی میگفتند آبش زیاده بسانه نمیشه، من یه بار انداختم شد، از شدت هیجان بلند گفتم: yesssss! وسط عصر، همه کوفته، خسته، خواب!
بعد من آب شدم رفتم زیر زمین اون لحظه، سرمو آورده بودم پایین و میخندیدم! خیلی خندهدار و شرمآور بود اون لحظه.
عصر دیدیم بعله! مفدا عکسمون رو گذاشته، یکی از بچهها، دوتا عکس یکی وقتی عکس «حضرت آقا» دستش بود و یکی هم میدون مصلی با پیشونیبند پرچم ایران داشت، کفری شده بود، من مذهبی مثل شماها نیستم، از فردا تو کلاس باهام بد میشن، فلان میشه، بسان میشه، ما هم ترکیدیم از خنده، اینقدر دستش انداختیم، مخصوصا من که حد نداشت!
- میگفتیم وای فلانی، اتاقت دارن پتوها رو اتو میکنن آمادهان بیای جشن متو بگیرن واست.
- فلانی چطور دیگه میخوای بری پیوی دخترا؟ دیگه هیچکی نگات نمیکنه.
- از فردا دیدمت تو خوابگاه میگم السلام علیک یا سیدی.
شب زدیم بیرون، تهران حس حال صبح رو نداره، خلوتتر شده، حس تنهایی بهم دست داده، مثل وقتی که عزیزی رو از دست دادی و همه دورت هستن، وقتی خلوت میشه تازه با تنهایی سوگت محبوری کنار بیای، ما فرق داشتیم، در تاریخ مینویسند، ما فرق داشتیم، ما چشم در چشم استکبار دوختیم، ما شمشیر طاغوت را در خون خود غرق کردیم، ما راهمان را گم نکردیم، ما مقهور زرق و برق دنیا نشدیم، ماییم، این ماییم، یادم میآید دیشب ساعت ۳ در خیابانها مردم هنوز درحال شعار بودند، دوستم گفت کی میخواد با وجود این مردم ما رو شکست بده؟ واقعا هیچکس! هیچکس!
این تضاد فکری و هویت بیبدیلمان را در شب وقتی رنگ و بوی شهر از تک قطبی بودن و تسخیر خیابانهای تهران توسط ما در روز در آمده بود، بیشتر برایم تجلی کرد.

در همین افکار بودم که به دفتر تحکیم وحدت رسیدیم، دوش گرفتیم و کمی با بچههای اونجا گپ زدیم، به خودم نگاه میکردم اون لحظه، چه قدر خوبه تو جمع همفکرات باشی. بگی، بخندی، گریه کنی، شوخی کنی، احساس امنیت میکردم.
بعد من یه وضعیت خیلی جالبی برام پیش اومد! سه تا پیراهن آورده بودم با خودم، یه مشکی، یه خاکستری و یه کرمی.
مشکی که روز اول اینقدر شلوغ و گرم بود که تا آخر شب دووم آورد.
خاکستریه روز دوم، دیدم فرداش نمیتونم این رو بپوشم، مجبور شدم کرمی رو بپوشم، این پیراهن رو من فقط تو خوابگاه حاضر به پوشیدنش بودم و الان باید پایتخت رو باهاش میگشتم!
اینم از مزایای سفر هست دیگه. انعطافپذیریت رو زیاد میکنه.

هرجور بود شب رو موندیم نماز جمعه و قرار شد فردا صبح از اونجا بریم. خوابیدیم و صبح بیدار شدیم و دیدیم بهمون صبحونه میدن! چی؟ ساتدویچ کالباس! ما سه روزی که اونجا بودیم چهار پنج بار بهمون ساندویچ کالباس دادن بهمون، بعد خوردیم کارتون ساندویچ رو با جا برامون آوردن هرکی هرچی خواست برداره، من یکی دیگه هم برداشتم، بچهها گفتن برندار و اینا، ولی خوب دلم نیومد، برداشتم و رفتیم.

هرچی تو راه ازشون خواستم وایسید کافه کتاب کنار میدون انقلاب بریم و یا کتاب فروشی پدر بود اشتباه نکنم، گوش ندادند بهم و رفتن.
مقصد کجا بود؟
حرم شاه عبدالعظیم.
متروها عالی بودند اینبار، خلوت و خنک.
داخل بازار داشتیم میرفتیم، یه خانواده افغان دیدم، چهارتا بچه و مامان و مامانبزرگ، بقیه رفته بودن بستنی بخورند و من گفتم قند داره و نمیخوام و محو این خانواده شده بودم، افغان و پاکستانیها رو خیلی دوست دارم، یه ساده زیستی خاصی دارند، ساده زیستی که بهشون این قابلیت رو میده بدون ترس از فقر و تنگ دستی بچه زیادی بیارن، درسته، دمپایی همشون پلاستیکی بود تقریبا، ولی همدیگه رو داشتند، یه برادر و خواهر به نظرم ارزشش خیلی بیشتر از یه گوشی مدل بالاتره.
حرم رسیدیم، معنویت زیادی داشت، ولی واسه من یادآور خاطرههای تلخ و شیرینه. یادمه داخل صحن حرم با یه شخص بسیار عزیزی تلفنی صحبت کردم و خوب، چه بگویم...
جای جمعیت زیاد مذهبی به دلایلی جدیدا ناراحتم میکنه، انگار دنبال یه آدم خاص داخلشون باشم که هستم.
ناهار رو دارالضیافه رفتیم، جای شیک و تمیزی بود، خانوادهها نشسته بودند و مشغول پذیرایی از خودشون، برام قابل درک نیست این صحنه، همه با هم برن نماز بخونند و بعد برن غذا بخورند. واسه من همیشه اینجور بود میرفتم نماز میخوندم و بعد با بقیه میرفتیم غذا میخوردیم.



الان داخل اتوبوس نشستیم و دارم مداحی حاج مهدی رسولی «ما اومدیم دیدن تو» گوش میدم، حالم خوب نشده، فکر میکردم برم، اونجا یه دل سیر گریه میکنم، درست میشم، ولی مثل اینکه نه، امیدی به خوب شدن داشتم که اونم ندارم، حال بدی داشتم که با دیدن تجسم غمهام، دیدن تابوت «حضرت آقا»، اون هم بدتر شد.
چطور میخوام دلم از کسایی که بهتون توهین کردن صاف شه؟ چطور روابطم رو قراره ترمیم کنم؟ میدونی، تو اسلام مجسم من بودی، تو ستون باور من بودی آقا، تو عمیقترین لایه قلب و روحم بودی، تو بروی از قلبم، منم رفتم، تا ۹ اسفند، یادت گرمترین یادآوری من بود، امنترین تکیهگاهم، از بعد اون روز سرما و سوختن هست.
نمیدونم قراره چطور پیش بره، ولی جدی چرا؟ چرا اینقدر خوب بودید؟ چرا اینجور حسینوار رفتید؟ چطور فراموشتون کنم؟ اونم من! منی که تجربه از دست دادن داشتم، زخم داشتم، دوباره، دوباره وقتی یکی رو تو نقطه اوج دوست داشتم از دستش دادم، پروف گوشی و تبلت من از زمان اغتشاشات دی، متن و امضاتون بود، زخمم رو عمیقتر کردید.
ترک تو نگویم اگرم بهر تو سوزم
چون شمع، سرم تا دم مردن به تو گرم است.




