همه ما، دوران مدرسه کتابهایی داشتیم که حس خوبی نسبت بهشون نداشتیم؛ کتابهایی که فقط با دیدن جلدشون حالت تهوع سراغمون میاومد. صادق باشیم؟ شیمی برای من دقیقاً چنین حکمی داشت، البته تا قبل از امسال.
"معلم شیمی: به مناسبت پایان کتاب، این جلسه به شکله متفاوت برنامهریزی شده. از شما میخوام به سوالات زیر در غالب یک متن جواب بدید؛ (هر کدوم یک پاراگراف): امسال کلاس شیمی چطور گذشت؟//چه انتظاری از این درس داشتید و این انتظار تا چه حد برآورده شد؟//ارتباط شما با کتاب و کلاس شیمی چطور بود؟//از کلاس شیمی چه آموختههایی داشتید؟//چقدر به شیمی علاقهمند شدید؟//کلاس شیمی چه تأثیری بر نگاه شما به زندگی و اطرافتون گذاشت؟"
شروع به نوشتن کردم و حاصل متن زیر شد.
از اونجایی که افتخار حضور سر کلاس رو از ابتدای سال نداشتم، اولش یکم گیجکننده بود، مخصوصاً اینکه درس جلوتر بود. اما هر چقدر که میگذشت، شیمی که به اندازه غول مرحله آخر ازش میترسیدم و منو بخشی از ناتوانترینها جلوه میداد، کمکم داشت از ساقه طلایی به راحتالحلقوم تبدیل میشد.
"من شخصیت اصلی نیستم، پس شکست دادن غول مرحله آخر هم کار من نیست؛ من نهایتاً بتونم شخصیت اصلی رو از دور تشویق کنم و خیلی غمانگیز زیر دست و پای غول مرحله آخر له شم (تجدید بشم)."
این ایده توی ذهنم بود. توی کلاس خانم ... هم که بودم، تفاوت خاصی نداشت تا زمانی که خودم رو از کلاس دور دیدم. "اونا از من جلوتر بودن." این بهانهی خوبی بود تا بیشتر تلاش کنم تا خودم رو برسونم. و وقتی که با کلاس پیش رفتم، دیدم اونقدرها هم بد نیست!
انگار... داشتم از یه شخصیت کنارهای بیارزش به کسی تبدیل میشدم که از خودش انتظار بهترینها رو داره؟
بعد از مدت کوتاهی متوجه شدم دیگه شیمی نمیخونم که نمره بیارم؛ میخونم چون دنیای منزجر کنندهی فرمولها و اعداد و پیوند زندگی با این علم، داشت جذاب و هیجانانگیز میشد. کمکم متوجه شدم شاید اصلاً نیازی به شکست دادن کسی نیست؛ شاید من و شیمی داشتیم به بهترین دوستها تبدیل میشدیم. دوستیای بیقید و شرط! از غول مرحله آخر تا بهترین دوست! بله، شیمی همچین قدرتی داره؛ تبدیل غیرممکنها به یه چیز عادی و معمولی، اونم با سادهترین فرمولها و توضیحاتش!
این کلاس باعث شد بجای قضاوت از جلد یا خاطرات قبلی، یک فرصت دیگه هم بدم. انگار داشت میگفت که تجربیات همیشه هم درست نمیگن، یا اگه خاطرهی خوبی ندارید، پس برگردید و خاطرات بهتر بسازید!
نمیدونم شاید این جو تدریس خوب باشه، شاید هم خودم به این نتیجه رسیدم، ولی انگار زندگی با یه سیلی محکم توی گوشم گفت که در مورد چیزی که همهی جنبههاشو ندیدی نظر نده و با یه اتفاق کوچیک نتیجهگیری نهایی نکن.

پایان.