این متن، یک روایت ملموس از بخش «تجربه محدودیت و خودسانسوری» است.
نبرد من دو جبهه دارد:
جبهه اول، اتاق کوچکم است. جایی که در سکوت، با ایدهها و ترسهایم روبرو میشوم.
جبهه دوم، آن سوی دیوارهاست. جایی که نامش را «نظام نظارتی» میگذارند و قوانینش گاهی آنقدر مبهم است که مثل قدم زدن در مه میماند.
مثال ملموس: سرنوشت یک قطعه موسیقی
چند ماه پیش، روی یک قطعه رپ-بلوز کار میکردم. ملودی از دل یک خاطره شخصی بیرون آمده بود: یادآوری روزی که در یک اداره دولتی، برای گرفتن یک مجوز ساده، ساعتها معطل شدم و تحقیر. احساس عجز و خشم در وجودم موج میزد. نوشتن متن، برایم مثل یک درمان بود.
مرحله اول: درگیری با دیوار درونی (خودسانسوری)
وقتی به خط «این صف انتظار بیمعنا، آیینهٔ تکرار هر روزهست» رسیدم، انگشتانم روی کیبورد یخ زدند. صدایی در سرم گفت: «اگر این را بخوانی، هیچکس مجوز به تو نمیدهد. کل زحماتت هدر میرود». این صدا، خودسانسوری بود. حاصل سالها زندگی در فضایی که میدانی برخی حرفها «هزینهدار» است. پیش از هر ممیز بیرونی، من ممیز درونیام شده بودم. آن روز، آهنگ را نیمهکاره رها کردم. گناهکار بودم، نه به خاطر آنچه گفته بودم، بلکه به خاطر سکوتم.
مرحله دوم: برخورد با دیوار بیرونی (سانسور رسمی)
دو هفته بعد، با کلی تردید، برای یک قطعه عاشقانهی ساده اقدام به دریافت مجوز از وزارت ارشاد کردم. پس از سه ماه انتظار، پاسخ آمد: «رد شده». دلیل: «استفاده از سازهایی با رنگ موسیقیایی نامتعارف و ایجاد حس شادِ غیرمتعارف». هیچ ممیز مشخصی نبود که توضیح دهد کدام ساز «نامتعارف» است یا «شادیِ غیرمتعارف» دقیقاً چیست. این ابهام، بزرگترین سلاح بود. حالا من نه تنها با یک متن رد شده، که با یک ترس تازه روبرو بودم: اگر برای این عاشقانه ساده چنین حکمی صادر شده، پس سرنوشت آن قطعه رپ-بلوزِ اعتراضی چه میشد؟
هزینه این محدودیتها تنها «یک آهنگ» نبود.
· هزینه مالی: سه ماه وقت و هزینه استودیو برای تولید آن قطعه عاشقانه به باد رفت.
· هزینه روانی: هربار که ایدهای جدید به ذهنم میآید، اولین فکر، احتمال رد شدن و تبعات آن است، نه زیبایی خود ایده.
· هزینه هنری: به تدریج، ناخودآگاه شروع به تولید آثاری کردم که فکر میکردم «از فیلتر عبور میکنند». جهان هنری من، به تدریج داشت از «آنچه میخواهم بگویم» به سمت «آنچه مجاز به گفتنش هستم» تغییر میکرد. این مرگ تدریجی صدای شخصی یک هنرمند است.
وضعیت من منحصر به فرد نیست. به عنوان مثال، در یکی از معدود تحلیلهای قابل دسترس درباره آثار موسیقایی منتشر شده در ایران (حتی در فضای رسمی)، اشاره شده که موضوعات غالب، عشق فردی و عرفانی است و سخن گفتن از مسائل اجتماعیِ روزمره تقریباً غایب است. این آمار خاموش، خود گواه بزرگی از حذف گسترده و اثر خودسانسوری جمعی است.
اما ما راههای مبارزهای شخصی داریم:
من برای بقا، یک زبان دوگانه توسعه دادهام. آهنگهای رسمی را میسازم (با همان شادیِ مجاز!). اما در کشوی میزم، یک هارد اکسترنال دارم که آثار رد شده و آزادِ قلبم را نگه میدارد؛ آثاری که شاید امروز مخاطبی ندارند، اما وجودشان به من یادآوری میکند که هنوز میتوانم فکر کنم. گاهی آن قطعه رپ-بلوز را با صدای کم میشنوم، فقط برای خودم. این، اعتراض خاموش من است.
سوال من از شما:
آیا شما هم در حرفه یا زندگی خود، ممیز درونی دارید؟ آن صدای هشداردهنده چه میگوید و شما چگونه با آن کنار میآیید؟
این روایت، ملموس بودن محدودیت را در قالب یک پروژه مشخص و یک برخورد اداری عینی نشان میدهد. استفاده از یک تحلیل محیطی (هرچند محدود) به گسترده بودن موضوع اشاره دارد و در نهایت، راهکار شخصی شما برای بقا، پایانبخش امیدوارانه متن است.
