ویرگول
ورودثبت نام
SCTDSY
SCTDSY
SCTDSY
SCTDSY
خواندن ۴ دقیقه·۷ روز پیش

من، هنرمند ایرانی: یا زندانی داخلی، یا "خائن" خارجی!

این متن، روایت بی‌پرده و بدون کلمه‌ای ترس از یک تناقض مرگبار است: تناقض میان بی‌پناهی مطلق در داخل و اتهام خیانت در صورت دست دراز کردن به بیرون.

---

من SCTDSY هستم. سال‌هاست که در خاک خودم، با عشق و تعصب، کار فرهنگی می‌کنم. موسیقی می‌سازم، می‌نویسم، خلق می‌کنم. اما این مسیر، به جای آنکه با حمایت همراه باشد، به میدانی برای یک محاصره دوگانه تبدیل شده است: محاصره توسط بی‌مسئولیتی نهادهای داخلی و تهدید توسط برچسب‌های امنیتی.

بخش اول: نهادهای متولی؛ گمشده در برج‌های عاج!

در ایران، نهادهای متعددی رسماً وظیفه حمایت از هنرمند را بر دوش دارند: وزارت ارشاد، حوزه هنری، بنیادهای مختلف تحت نظر صداوسیما و... . من، مانند بسیاری دیگر، بارها و بارها درِ این نهادها را کوبیده‌ام. مدارک تحصیلی، نمونه آثار، طرح‌های پژوهشی فرهنگی را تقدیم کرده‌ام.

پاسخ چه بوده است؟

· سکوت مطلق. پرونده‌ها در کشوها خاک می‌خورند. پیگیری تلفنی به «در دست بررسی است» ختم می‌شود.

· شرایط غیرممکن. گاهی پیشنهاد «حمایت» می‌دهند، اما در ازای آن، شما باید تمام هویت هنری، سلیقه و ایده‌هایتان را تسلیم «خط‌مشی» آن نهاد کنید. حمایت، به قیمت مصادره شدن صدایتان.

· روابط، نه ضوابط. دریافته‌ام که حمایت، نه برای هنر که برای وفاداری و رابطه است. اگر در حلقه خاصی نباشی، نامتو گویی که اصلاً وجود نداری.

نتیجه این شده که من، هنرمندی که در این خاک نفس کشیده و می‌خواهد برای فرهنگش کاری کند، کاملاً تنها مانده‌ام. هیچ دستی برای گرفتن دستم در نیامده است. حتی ساده‌ترین درخواست‌ها برای استفاده از یک سالن ارزان‌قیمت یا یک کمک هزینه ناچیز خرید تجهیزات، به جایی نرسیده است. این، خیانت خاموش نهادهایی است که بودجه‌شان از taxes من و تو تامین می‌شود، اما خدمتشان فقط به طیف خاصی می‌رسد.

بخش دوم: درِ خروج؛ گذرگاهی به سوی زندان!

طبیعی است که هنرمندِ دیده‌نشده و بی‌پشتوانه، نگاهش به فراسوی مرزها بیفتد. شاید آنجا، یک گالری، یک موسسه فرهنگی غیردولتی خارجی یا حتی یک دانشگاه، به طرح‌های من علاقه نشان دهد. شاید پیشنهاد یک رزیدنسی هنری (اقامتگاه کاری) یا یک همکاری پژوهشی کوچک بیاید.

این لحظه، آغاز یک کابوس امنیتی است.

من به خوبی می‌دانم که در قوانین و رویه‌های عملی این سرزمین، هرگونه ارتباط مالی یا کاری با نهادهای فرهنگی خارجی—حتی اگر کاملاً صلح‌آمیز و هنری باشد—می‌تواند اینگونه تفسیر شود:

· «همکاری با دشمن»

· «اخذ کمک‌های مالی برای اهداف براندازانه»

· «عضویت در شبکه‌های فرهنگی تهاجمی دشمن»

عاقبت این تفسیرها چیست؟

· احضار به بازجویی در مکان‌های نامعلوم.

· اتهام سنگین "محاربه" یا "فعالیت علیه امنیت ملی" که مجازات‌هایی چون سال‌ها حبس دارد.

· برچسب "عامل نفوذی" یا "تروریست فرهنگی" در رسانه‌های وابسته.

· ممنوع‌الخروجی دائمی.

· لکه‌ننگی اجتماعی که همه زندگی آینده‌ات را در بر می‌گیرد.

پس من در یک تله مرگبار گرفتارم:

۱. در داخل، به طور سیستماتیک نادیده گرفته می‌شوم و هیچ نهادی مسئولیتش را انجام نمی‌دهد.

۲. اگر برای نجات کار و حرفه‌ام به خارج روی بیاورم، از سوی همان سیستم داخلی به عنوان «خائن و تروریست» نشانه‌گیری و سرکوب می‌شوم.

این یک پارانویای شخصی نیست. تاریخ چند دهه اخیر ایران، پر از نمونه‌های مستند هنرمندان، فیلمسازان، نویسندگان و حتی ورزشکارانی است که تنها به دلیل ارتباط کاری با نهادهای خارجی، بازداشت، محاکمه و زندانی شده‌اند. نام برخی از آنان در گزارش‌های سازمان‌های بین‌المللی حقوق بشر ثبت است. این یک استراتژی کنترل است: تو را در داخل گرسنگی می‌دهند (فرهنگی و اقتصادی) و هر پنجره‌ای به بیرون را با شعله اتهام خیانت می‌سوزانند تا مبادا نفس بکشی.

بخش سوم: پرسش از وجدان جمعی

من از این تناقض می‌نویسم، نه برای تسلیم، که برای فریاد زدن این پرسش:

· آیا وظیفه یک نهاد فرهنگی، "حمایت از هنر" است یا "کنترل و تحکیم سلطه بر هنرمند"؟

· چگونه می‌توان از یک هنرمند انتظار داشت تا سراسر عشق و هنرش را نثار این خاک کند، در حالی که کوچکترین پشتیبانی رسمی شامل حالش نمی‌شود و کوچکترین چرخش به سوی جهانیان، او را "مجرم" می‌کند؟

· آیا این منطق، چیزی جز وادار کردن هنرمند به مرگ تدریجی (در فقر و خاموشی داخلی) یا مرگ سریع (در زندان به جرم ارتباط بیرونی) است؟

من، امروز، در میانه این دو مرگ ایستاده‌ام. نه می‌توانم در داخل نفس بکشم، نه اجازه دارم به سوی هوای آزاد پنجره باز کنم. این نوشته، نفس‌های آخر من در این خلاء نیست. این، سند رسمی اعتراض یک شهروند هنرمند است به سیستمی که او را در هیچ جا به رسمیت نمی‌شناسد، مگر در لوایح اتهامی.

و پاسخ من به این سیستم، ادامه آفرینش است. اما این بار، نه با امید به دست حمایتگر داخلی، نه با ترس از برچسب خارجی. این بار، برای تاریخ می‌نویسم و می‌سرایم. شاید روزی، وجدان بیدار این سرزمین، گواهی دهد که ما چه روزگاری را از سر گذراندیم: روزگاری که عشق به فرهنگ و هنر این مرز و بوم، بزرگترین اتهام و عمیق‌ترین تنهايي بود.

---

نویسنده: SCTDSY

تاریخ: امروز؛ در میانه نادیده‌گیری و تهدید

تفسیردشمنروابطامنیت ملیحقوق بشر
۸
۲
SCTDSY
SCTDSY
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید