ماراتن عاشقی

حکایت غریب عشق جوانی (بخوانید انتخاب های غلط یا به قول دیگران تجربیات زندگی) به اینجا رسیده که در ۳۱ سالگی به فکر ازدواج هم نیستم! نه اینکه بگم اینقدر تحت تاثیر ضربات هولناک روحی روانی وارده قرار گرفتم که دیگر نمیتونم به کسی اعتماد کنم یا امثال این توجیهات و دلایل ترحم برانگیز، خیر هیچ کدام از این ها نیست بلکه بنده دچار سندرم عقب ماندگی از قافله شدم، یعنی چه؟ توضیح میدهم، چنان که دانی و دانم و دانند هر دوره ای از زندگی به صورت معمول و با روال آدمیزادی باید کارهایی انجام دهی مثلا از صفر تا شش سالگی با شیطنت‌هایت جان پدر و مادر گرامی را بالا آوری یا از شش تا ۱۸ سال وظیفه تک و پاتک با اولیا مدرسه را بر عهده میگیری از ۱۸ تا ۲۲ در دانشگاه آتش به پا میکنی و تمام امکانات را به کار میگیری تا زوجی مناسب پیدا کنی چون اصولا بعد فراغت از تحصیل با مدرک دانشگاهی و صفر کیلومتر سابقه کار به جایی نمیرسی پس باید یکجوری خودت رو مشغول کنی چون حالا نوبت زندگیست که هر آتشی که از بدو تولد سوزاندی را برایت تلافی کند یعنی از اینجا به بعد خودتی و زوج مناسبت که اگر درست انتخاب کرده باشی درگیر انواع رسوم پیشا ازدواجی خواهید شد و اگر در دانشگاه توفیقی در انتخاب زوج مناسب بدست نیامد با کوشش فراوان شاغل میشوی و شانست را در محل کار محک میزنی که از قضا تمامی دوستان و اطرافیان بنده به اتفاق با سه چراغ روشن این مراحل را گذرانده و من از جاماندگان قافله محسوب میشوم البته ناگقته پیداست که همه با هم از خط شروع حرکت کردیم اما بنده جا ماندم و دیگر فرصت، حال و بودجه ای برای سرمایه گذاری مجدد نیست ودوستان همگی از خط پایان گذشته‌اند و من برایشان خوشحالم و تشویقشان میکنم زیرا انتخاب کنندگان ماهری بودند (به عنوان مثال انتخاب شخصی چون من به عنوان دوست-خودشیفته هم خودتونید) و حالا مشغول مسابقه دیگری هستند و من همچنان در میانه راه چشم به آسمان دارم شاید فرشته خویی به هوس عشق زمینی های عاشق از عرش به فرش آمده تا یک دل نه صد دل عاشقش گردم یا جا مانده دیگری هم در این مسابقه باشد تا با هم به خط پایان برسیم!

در پایان ذکر این نکته ضروریست که نوشته بالا صرفاً غرنامه ایست جهت سبک سازی ذهن و هیچگونه ارزش دیگری ندارد. بنده در حال تحصیل هستم و قصد مزاوجت ندارم (گفتم که الکی امیدوار نشید).