
این بخشی از مکالمه بداهه من با دوستم علیرضا است؛ نکات بامزه و البته حکیمانهای دارد:
علیرضا) امروز باید بدو بدو برم کاری انجام بدم و برگردم.
من) زندگی همهش بدو بدو است.
علیرضا) انشاءالله روی تردمیل نباشه.
من) نه! زندگی در جا زدن نداره؛ یا جلو میری، یا عقب.
علیرضا) حکمتات منو کشته.
من) بالاخره یه روز حکیمانههام تو رو میکشه؛ صبر داشته باش!
علیرضا) ما را ز سر بریده میترسانی؟؟
من) نه نمیترسونم؛ فقط آینده رو بهت خبر دادم.
علیرضا) اوه اوه! پیشگویی رو هم بر حکیم بودن افزودی.
من) پیشگویی نه؛ پیشبینی. ضمنا پیشبینی داشتن از خروجیهای حکمت است.
علیرضا) امروز روی دور حکمتی!
من) شانسات زده.
علیرضا) قدم بعدی حکمت اینه: عاشق شو اَر نه روزی، کارِ جهان سرآید؛ ناخوانده نقشِ مقصود، از کارگاهِ هستی.
من) با این نگاه احتمالا «عشق» هم خروجی «حکمت» باشه؛ و شاید هم برعکس: حکمت خروجی عشق باشه.
این دومی به نظرم درستتره.
علیرضا) شایدم دائما در رفت و برگشت باشند.
من) شاید؛ هرکدوم از دیگری زاده میشه. هم مادر هست هم فرزند.
علیرضا) همافزایی دارن.
من) زندگی عرصه زایشهاست. مفاهیم انسانی همه در بطن هم قرار دارن.
رَحِم اصلی (شکم مادر) مسئله رشد و کمال است.
علیرضا) دوز حکمتمون زده بالا. بسه دیگه!
من) باشه.