سفرنامه اربعین (قدمنگار کربلا) - قسمت پنجم

1- زیارتات قبول نیست
یکبار که تصویری زنگ زدم پسر هفتسالهام حاضر به صحبت نشد. روی مبل به حالت قهر نشسته بود و چیزی نمیگفت. به مادرش گفته بود اصلا این بابا زیارتش قبول نیست. چون رفته سفر؛ ولی زن و بچهاش را نبرده. این چه زیارتی است؟ هم خندهام گرفته بود هم گریه؛ به خودم گفتم راست میگوید؛ چون امام حسین(ع)، اتفاقا زن و بچهاش را هم با خودش برده بود. البته چه بردنی و چه بازگشتنی؛ همه از خیمهها بیرون دویدند، ولی سالار زینب را ندیدند.
در پاسخ به محمد حنفیه که اعتراض کرده بود چرا به کربلا میروی، فرموده بود در خواب دیدم که خداوند میخواهد من را کشته و قتیل ببیند. وقتی مجدد اعتراض کرده بود که پس چرا زن و بچهات را میبری؟ فرموده بود خداوند میخواهد آنان را اسیر و در بند ببیند.
اما این سفر واقعا برای زن و بچه سخت است؛ گرما و تراکم جمعیت و محدودیت در امکانات رفاهی؛ اما آنان که خانواده را همراه میبرند واقعا عیارشان بالاست و همت و اخلاصی مردانه دارند.
توی فرودگاه، زن و شوهر جوانی را دیدم که 5 فرزند خود را همراه آورده بودند. بزرگترینشان پسری دوازده سیزده ساله بود و کوچکترینشان سه چهار ساله. خودشان یک کاروان مستقل بودند. چند دقیقهای با غبطه و کنجکاوی مرورشان کردم. خدا حفظشان کند. فقط کافی بود پسرم این صحنه را میدید؛ واویلا میشد. آنوقت میگفت نمازت هم قبول نیست.
2- کلاهبرداری اربعینی
در صف دریافت کارت پرواز، دختر خانمی پشت سرم، بلندبلند موبایل صحبت میکرد. میگفت توی اینستاگرام یکی پیغام داد که میتوانم برایت بلیت دولتی اربعین بگیرم. اعتماد کردم. سیزده میلیون تومان برایش واریز کردم. بلاکم کرد و غیب شد. سرم کلاه گذاشت. پیجش چند ساله بود و میشناختمش. حتی توی ایتا باهم گفتگو کرده بودیم. اما کلاهبردار بود. پلیس فتا شکایت کردهام. اینقدر دلداده اربعین بود که دوباره برای بلیت پول داده بود و حالا توی صف پرواز بود.
3- استدلال برای تفنگ نخریدن
پسرم تلفنی سفارش داده بود از کربلا برایم تفنگ، سوغاتی بخر. گفتم بابا! اینجا همه توی کار شمشیر و نیزه هستند؛ نهایتا تیر و کمان و سُم اسب! (روضه غیر مکشوف). اصرار میکرد من تفنگ میخواهم. دنبال دلیلی برای پیچاندن بودم. گفتم نمیشود؛ اگر تفنگ بخرم نمیگذارند وارد پرواز کنم. فکر میکنند هواپیمارُبا هستم؛ بازداشتم میکنند. قانع شد.
ساکها را که به قسمت بار تحویل دادیم و وارد سالن پرواز شدیم، گشتی در قسمت اسباببازیفروشیها زدم. دیدم طرف، یک تفنگ بزرگ اسباببازی میفروشد همقد و قواره کلاشینکف! جای پسرم خالی.
4- ترس از رانندگیهای بیمهابا
یکی از هراسهای من در سه سفر اربعین، ماشین سوار شدن در عراق بوده؛ به خاطر بعضی رانندگیهای کجومعوج عراقیها بهویژه جوانانشان. ماشینهای غولپیکر و پرقدرت و شاید هم ضعف پلیسشان در نظارت و جریمه از عوامل مهم است.
از پارکینگی در حاشیه بغداد برای رسیدن به حرم کاظمین(ع) یک ماشین سهچرخه گرفتیم. (شاید هم موتور چهارچرخه) ساعت سه نیمهشب بود. راننده جوانی سرخوش (و اگر در ایران بود میگفتم مست) پشت فرمان نشسته بود. از همان اول، ضبط صوت خفن خود را روشن کرد که یک مداحی ایرانی عراقی پخش میکرد؛ که فکر کنم شدت صوت آن از کنسرت رضا صادقی و رضا یزدانی هم بالاتر بود! مدام هم به عربی الفاظی را در تمجید اعتقادات ما میگفت. آنقدر ویراژ داد و زیر و رو کشید که مرگ را به چشمان خود میدیدیم. هر آن محتمل بود ما را از زیر تریلی رد کند و به مهمانی سفره کرامت حضرت عزرائیل اعزام فرماید؛ و در آن حین، لفظ لبم یا بابالحوائج بود.
البته وضعیت کشتگان و مجروحان سوانح رانندگی در ایران نیز چندان تعریفی نداشته است. (خبر: رئیس پلیسراه: در بازه 20 روزه اربعین، 163 نفر فوت و 3,505 نفر مجروح شدهاند که 15٪ کاهش نسبت به سال گذشته داشته است. تعداد فوتی زائران 27 نفر و مجروحین زائر 145 نفر گزارش شده که نسبت به سال گذشته کاهش داشته است.)