امروز روز ششمه، دقیقا نمیدونم چند روزه که خونه رو به مقصد مکان امنتر ترک کردیم. روزی که لباسهامون رو جمع کردیم و صدای انفجار از فاصله ی خیلی نزدیکتر به گوشمون میرسید و با پشت سر گذاشتن یک ترافیک شدید به مقصد رسیدیم، حتی مسیر هم پراضطراب گذشت ولی ما بالاخره رسیدیم.
اومدنمون قطعی نبود تا شب قبلش که خاله نیمههای شب به مامان زنگ زد با صدایی که به سختی از پس نفسنفس زدن درمیاومد گفت نزدیک خونهشون رو زدن و تو راه خونه ی مان. ما بیدار بودیم، من و برادرم شبهای اول سروصدای پدافندها بود و تا پایان حملات بیدار میموندیم و با خوابیدن صداها میخوابیدیم. مامان و بابا خواب بودن و با حال بدی بیدار شدن، اصلا زنگ خوردن گوشی در نیمههای شب اتفاق وحشتناکیه این وضعیت بهخصوص هم که تمام نگرانیها رو چندینبار تشدید میکرد البته شاید ما با بهترین حالتش روبهرو شدیم.
خاله و دختراش به همراه شوهرخاله با حال نزاری به ما رسیدن، مشخص بود هرچی دستشون رسیده بود پوشیده بودن فقط برای اینکه زودتر بیرون بزنن. رنگ به چهره نداشتن و هنوز ردی از لرز روی بدنشون باقی مونده بود، گفتن که فردا صبح زود راهی شهرستان میشن و به ما هم اصرار کردن که حتما همین کار رو بکنیم، که آدم تا قبل از اینکه درست کنار گوشش رو بزنن فکر نمیکنه که هر اتفاقی محتمله. باید جمع کنیم بریم و خونه رو تنها بذاریم.
صبح که از خواب بیدار شدم خاله اینا رفته بودن. تو فکر رفتن بودم. نمیدونستم که بابا هشدارهای شوهرخاله رو چقدر جدی گرفته. بعد از یه نگاه سرسری به اخبار بلند شدم و یک صبحونه ی سرسری هم خوردم. رفتم روی تختم که دیشب خاله روش خوابیده بود دراز کشیدم. دلم نمیخواست خونه رو ترک کنم. دلم نمیخواست خونه رو تنها بذارم و برم. اینجا بخشی از منه، چطور به امید خدا ولش کنم و برم؟ تو همین فکرها بودم و اشک میریختم بابت تمام ظلمی که شامل حالمون شده که مامان اومد و گفت جمع کن.
چند تا لباس برداشتم و یه کوله جمع کردم که محتویاتش شبیه محتویات کولههای معمول سفرهای یکی دو روزهم بود. دو تا یادگاری کوچولو، لپتاپ، گوشی، شارژر، یه دست لباس و نه هیچچیز بیشتری. از دوستداشتنیهام عکس گرفتم، از اتاقم و از کاکتوس وفادارتر از سگم که 10 سال کنار بیمسئولیتترین و بینظمترین آدم دنیا دووم آورده بود، از آشپزخونه و هال و اتاق مامان بابا، از عکس عروسیشون که همیشه روی میز توالت مامانمه، از اتاق برادرم و از خودش که توی اتاقش داشت حاضر میشد.. از هرچیزی که خونه بود. کوله رو برداشتم و رفتم پایین برای سفری که نمیدونستم قراره چند روز طول بکشه و وقتی که برمیگردم چقدر از تمامیت اونچه که ترکش میکنم شبیه به الانه.
ما راه افتادیم. بعد از چند روز دوباره شهر رو میدیدم. صدای پدافندها شنیده میشد و از چند نقطه دود بلند شده بود به خیابونها و درختهای تازه سبز شده نگاه میکردم و گهگاه ازشون عکس میگرفتم. هیچکس نمیتونست بهم اطمینان بده همه ی این چیزهایی که ترکشون میکنم قراره همین شکلی باقی بمونن و تمام این واقعیت تلختر از زهر داشت جونم رو میسوزوند.
دور شدن اما زیاد شبیه به آسودگی نبود. نمیتونستم لحظهای گوشی رو زمین بذارم و چک کردن اخبار رو بیخیال بشم. ما فقط از صداها دور شده بودیم نه از ترس و خطر و اضطراب. هیچچیز بهتر نمیشد، التیامدهندهای وجود نداشت و فکر به وقایع احتمالی آینده هر لحظه بیشتر تنمون رو میلرزوند. هنوز هم همینطوره و کی میدونه فرداها و پسفرداها وضعیت چقدر بهتر یا بدتره؟