
گفتن جملاتی مثل "فلان فیلم، آهنگ، تئاتر، نقاشی، رمان و ... داره به فلان موضوع میپردازه" برای من سخته، توی سرم اجازه ی قضاوت برای اینکه دیگران با ساختن اثرشون قصد داشتن به چی بپردازن بهم معمولا داده نمیشه. با اینکه تحلیل کردن رو دوست دارم ولی فکر نمیکنم هیچوقت انقدری به خالق اثر نزدیک باشم تا بتونم با دقت بالایی درک کنم چرا و با چه ایدهای و در راستای به نمایش درآوردن اصول چه مکتبی ما به این نتیجه رسیدیم.
هرچند شنیدن نظر متخصصین حوزه ی مربوطه برام بیشتر وقتها جالبه اما گاهی اونها هم بهنظرم یاوهگویی میان، حتی حرفهای خالق اثر گاهی نمیشینه چرا که شاید خیلی سخت میشه تمام آنچه که در درون بوده روی دایره ریخت، پیدا کردن کلمات و چیدنشون کنار هم در راستای توصیف چیزی که تماما در سر ما گذشته سخته. یکی از لذتهای گفت و گو و حتی نوشتن هم همینه، تلاش برای برونریزی افکاری که عموما در سر ما شبیه جملات تر و تمیز و حتی معناداری نیستن که این تازه اول ماجرای سوتفاهمها و در خلاصه انسان بودنه.
چیزی که من دوست دارم درباره ی هنر بگم تجربه ی شخصیم از مواجه شدن باهاشه، نه اونچه که اون پشت بوده. دوست دارم بگم که این فیلم در من چه احساسی ایجاد کرد، بعد از شنیدن اون لحظه از آهنگ چی تجربه کردم یا این نقاشی من رو یاد چی میندازه. دوست ندارم صحبتهام نیاز به اعتبارسنجی داشته باشن این انگار همهچیز رو از انسانی بودن خارج میکنه.
چند وقت پیش داشتم به این فکر میکردم که یکی از جالبترین راهها برای شناختن آدمها و حتی صمیمیتر شدن باهاشون شریک شدن در "تکه هنر مصرفی" و صحبت کردن دربارشه.(تا piece of art میتونم توضیح بدم که این کلمه رو چطوری تولید کردم:)) این فکر بعد از اینکه فیلم The worst person in the world رو برای دوتا از دوستهام _که یکیشون این فیلم رو دیده بود_ تعریف کردم به سرم زد، خیلی بامزه بود که من و دوستی که این فیلم رو هردومون تقریبا خیلی وقت پیش دیده بودیم چیزهای مختلفی ازش یادمون مونده بود و تعبیر متفاوتی از عملکرد شخصیت اصلی فیلم داشتیم و حتی یکیمون خیلی دوستش داشت و دیگری شاید محکومش میکرد_
(درواقع مواجه شدن با این نوع از تفاوت دیدگاهها در نتیجه ی هر نوع گفت و گویی ممکنه پیش بیاد ولی هنر و مخصوصا هنرهای نمایشی گاهی ما رو با ابعادی از خودمون روبهرو میکنه که نهفتهتر از این هستن که با رندوم مکالمههای کژوال بیرون بیان.)
بعد از این تجربه احساس میکردم که دوستم خیلی بیشتر و عمیقتر من رو میشناسه، شاید چیزهایی رو ازم میدونه که طی سالها و در نتیجه ی زمان زیادی مشاهده ی تصمیمات و رفتارهای من در مواقع مختلف ممکن بود متوجه بشه، همهچیز خیلی برهنهتر شد وقتی که من شروع به گفتن تاثیری که این فیلم روم گذاشته کردم، وقتی از این گفتم که در طی کدوم تجربهم این فیلم رو زندگی کردم و رفتار فلان کرکتر چه احساسی در من ایجاد کرد...
جز به اشتراک گذاشتن تکههنرهای مصرفی خیلی سخت گیر میان موقعیتهایی که ما رو در برابر اول از همه خودمون و بعد دیگران اینچنین هویدا کنن و اتفاقا جالبترین قسمتش مواجهه با خویشتن مدفونشده و فراموششده ی خود ماست که متاسفانه یا خوشبختانه یا باید بنویسه و یا اینکه به زبون بیاره وگرنه مدفونشده باقی میمونه و گهگاهی کسی یا چیزی یک جرقه بهش میندازه و رد میشه و شاید کمکم به سمت فراموشی بره و خودمون هم یادمون بره زیر این پوست چه کسی هستیم.
پس شاید این نوشته در وهله ی اول برآمده از نیاز من به صحبت کردن و به یاد آوردن خودم به وجود اومد و خوشحالم که به اینجا رسیدیم چون در میانههای راه مدام نگران این بودم که نخ از دستم در بره و اینکه چرا اصلا دارم این رو مینویسم؟ و در وهله ی دوم مروری بود بر تجربه ی لذتبخشی که اخیرا داشتم و دوست داشتم ریزتر بررسیش کنم و کندوکاو کوتاهی داشته باشم در چراییهاش و در نهایت هم دلیل اینکه ما در حال حاضر اینجا هستیم چیزی نیست جز اینکه ایام امتحانات دوباره فرارسیده:) بهرحال نوشتم و خوشحالم بابتش ممنونم اگر شایسته میدونید و میخونید. این هم از این میرم شاید بعدا بیام.