
قدیمترها خودم رو آدم کمحرفی میدونستم و کم کم متوجه شدم در واقع اضطراب از قضاوت شدن یا نوعی از اضطراب اجتماعی رو دارم. ترجیح میدادم حرفهام رو نزنم تا اینکه نشخوار ذهنی روزها و شبها مغزم رو بابت کوچکترین حرکت اشتباهم بجوه یا ساعتها خودم رو سرزنش کنم بابت حماقتی که به خرج دادم بابت نظر ضد و نقیض یا شاید کوتهفکرانهم. درواقع در چنین شرایطی ما داخل یک سیکل معیوب قرار میگیریم و طبعا وقتی ذهنمون مدام مشغول به اینه که بهترین و سنجیدهترین کامنت رو روی صحبت دیگری بذاره توانایی پردازش کمتری روی محتوای مکالمه خواهد داشت و یا حتی گاهی ممکنه چیزی رو ابراز کنیم که در واقع نیستیم فقط برای اینکه عریضه خالی نمونه نه در جواب فرد مقابل بلکه در جواب صداهای توی سرمون که با ولوم بلندی فریاد میزنن: «یه چیزی بگو چرا یخ زدی؟»
این جنس از اضطراب لزوما ارتباطی با این نداره که جمعی که درش هستیم چه میزان احساس امنیتی رو در ما ایجاد میکنه، برای من شخصا عمیقتر از اینه و حاصل یکسری ارتباط ناسالمه که همیشه در اونها از بالا به پایین بهم نگاه شده و بعضا حتی به صراحت بهم گفته شده بهتره درباره ی فلان موضوع صحبت نکنم چون احتمالا نظر اشتباهی خواهم داد با اینکه در روابط سالم چنین خطکشیهایی وجود ندارن، ما صحبت میکنیم برای اینکه هم رو تکمیل کنیم نه صرفا برای اینکه مهر تایید و صدآفرین روی دیدگاه هم بزنیم. در نتیجه متاسفانه به مرور زمان این صداها در من درونی شدن، اضطراب و کمالگرایی در سنجش صحبتهای ساده رو به شدت در من تقویت کردن و اوضاع از چیزی که بود هم حتی بدتر هم شد.
من به شکل افراطی شروع به محطاتانه ظاهر شدن کردم و با قدرت زیادی این سرکوب و سرزنش رو در خودم بازتولید کردم، دیگه حتی بابت صحبتهای ساده ی روزمره با افراد نسبتا امن زندگیم هم توی سرم کتک میخوردم چه برسه به اینکه بخوام جایی اظهار نظری داشته باشم و unpopular opinion ای از خودم ابراز کنم که جای بحث و مخالفت داشته باشه. بحث برای من تبدیل به یک هیولای انرژیخور شد که تا جایی که میتونستم برخلاف جهتش شروع به دویدن میکردم تا مبادا اون احساس مزخرف "غلط بودن" رو دوباره تجربه کنم، این چیزی بود که ازش منع شده بودم و اگر به این نقطه میرسیدم انگار تمام اون صداهای سرزنشگر توی سرم روی سرم میریختن و میگفتن «دیدی گفتم؟»
این موضوع به مرور زمان باعث شد بعد از خودزنیهای شبانهروزیم لاشه ی کمجونتر و زخمیتری ازم باقی بمونه و خب در صدد مبارزه باهاش دراومدم ولی این لزوما تاثیر مثبتی روی صفر تا صد پروسه نمیگذاشت چراکه صحبتهای بیشتر ما رو به سمت اشتباهات بیشتر سوق میده و اونچه که مسلمه اینه که رسیدن به جواب اشتباه محتملتر از رسیدن به جواب درسته مخصوصا وقتی که چارچوب ذهنی ما محدودیت بیشتری در درستها نسبت به نادرستها قائل میشه و عموما چیزی که زیرمجموعه ی این دو محسوب نشه رو نمیپذیره.
جدای از اینکه در اکثر حالات درست و نادرستی وجود نداره چیزی که من باید باهاش میجنگیدم عقیدهای بود که مانع از تجربه کردنم میشد نه مانع از وجود داشتنم. صرف بودن آدمی پر از عیب و ایراده و هرکاریش هم که بکنیم بینقص ظاهر شدن غیرممکنه. مبارزه با "کم وجود داشتن یا وجود نداشتن در اجتماع" با این رویکرد که به شکل ناگهانی خودت رو از خونه پرت کنی بیرون و شروع کنی به بدون سختگیری تخلیه کردن درونیات و افکارت تا در خلاف جهت اون صداها قدم برداشته باشی نتیجه ای جز زخمهای بیشتر نداره. مثل این میمونه که به جای حل کردن مشکل با پدر مستبدت از خونه بیخبر بیرون بزنی و چند روز بعد برگردی، اون پدر هنوز اونجاست عصبانیتر از همیشه حالا که بلایی رو سرش آوردی که تمام این مدت ازش وحشت داشت. این پدر هنوز همون پدر سرزنشگر و سرکوبگره و تو تغییری در این ایجاد نکردی فقط جریترش کردی.
اما پیشروی در مقابل مانعی که در برابر تجربه کردن مقابلت قرار گرفته کاملا موضوع متفاتی رو هدف قرار میده. تو در این مسیر به این پذیرش میرسی که لزوما نیاز نیست بهترین و سنجیدهترین آدم جهان باشی و زمانی که این اضطراب از روی شونههات برداشته بشه تو اتفاقا میتونی عملکرد بهتری از خودت ارائه بدی در عین اینکه میپذیری تمام آنچه که هستی تکاملپذیره و اگر نقدی بهت وارد میشه میتونه بهجای خرد کردن غرور و شخصیتت سازنده باشه پس نیاز نیست از چیزی بترسی.
تمام اینها ممکنه بدیهیات به نظر بیان که صدالبته هستن، بدیهیاتی که خیلی وقتها نیاز داشتم وقتی این احساسات مزخرف احاطهم کرده بودن یک دوست بهم گوشزد کنه و امشب سعی کردم یکبار _شاید_ برای همیشه خودم این کار رو برای خودم بکنم و الان احساس آرامش بیشتری دارم. امیدوارم برای شما هم کمی اینطور باشه. مثل همیشه ممنونم ازتون که خوندینم با اینکه این «روایات درونی» شاید مطالب خیلی جدیدی نداشته باشن و صرفا یکجور بازنگری روی افکارم هستن. البته سعی کردم این موضوع رو در بطن عنوان هم بگنجونم تا کسی به اشتباه وقت عزیزش رو صرف مطالعهشون نکنه. همین و فعلا.