
دوستان عزیز سعی کردم گوشه ایی از نقد و برسی این شاهکار را که ماهها درگیرم کرده بود را به صورت خلاصه براتون منتشر کنم
بعد از خواندن این کتاب شاید از خودتان بپرسید من با مواجه شدن با یک انسان صادق و پاک او را تحسین میکنم یا او را ابله می نامم؟
ابله، تراژدیِ انسانی که بیش از حد انسان بود
در نخستین برخورد با (ابله) بسیاری از خوانندگان گمان میکنند با داستان مردی سادهلوح روبهرو هستند که درگیر یک ماجرای عاشقانه شده است. اما هرچه روایت پیش میرود، روشنتر میشود که عنوان رمان، بیش از آنکه شخصیت اصلی را توصیف کند، جامعهای را هدف قرار میدهد که توانایی تشخیص فضیلت را از دست داده است. داستایفسکی در این اثر، مفهوم (ابله بودن) را از معنای رایج آن جدا میکند و به یک مسئله فلسفی تبدیل میسازد: ((آیا انسانی که از دروغ، فریب و منفعتطلبی دوری میکند، در جهان امروز محکوم به شکست است؟))
پرنس میشکین را نمیتوان یک قهرمان به معنای متعارف دانست. او نه اهل مبارزه است، نه به دنبال پیروزی و نه حتی قصد اصلاح دیگران را دارد. تنها تفاوتش با اطرافیان این است که هنوز توانایی همدلی را از دست نداده است. او پیش از آنکه درباره افراد قضاوت کند، رنجشان را میبیند و پیش از آنکه به رفتارشان واکنش نشان دهد، علت رفتارشان را جستوجو میکند. همین ویژگی، که در نگاه نخست فضیلتی اخلاقی به نظر میرسد، در جامعهای که روابطش بر پایه رقابت و قدرت بنا شده، به نقطه ضعف او تبدیل میشود.
یکی از مهمترین دستاوردهای داستایفسکی در این رمان، تغییر نگاه خواننده نسبت به مفهوم شر است. در ابله شخصیت شرور مطلق وجود ندارد. حتی روگوژین، که در ظاهر خشنترین شخصیت داستان است، بیش از آنکه نماد شر باشد، نماد انسانی است که عشق را با مالکیت اشتباه گرفته است. او نمیتواند میان دوست داشتن و تصاحب کردن تفاوتی قائل شود و همین ناتوانی، او را به سمت نابودی میکشاند. داستایفسکی به جای آنکه شر را در هیئت یک انسان شیطانی نشان دهد، آن را نتیجه زخمی میداند که هرگز درمان نشده است.
در سوی دیگر، ناستاسیا فیلیپوونا قرار دارد؛ شخصیتی که شاید پیچیدهترین چهره رمان باشد. او نه صرفاً قربانی است و نه صرفاً عامل ویرانی. گذشته تلخش، اعتماد او را نسبت به خود و جهان از بین برده است. بزرگترین تراژدی ناستاسیا این نیست که دیگران او را تحقیر میکنند، بلکه این است که خود نیز همان نگاه تحقیرآمیز را پذیرفته است. او باور کرده که سزاوار خوشبختی نیست و همین باور، هر راه نجاتی را به بنبست تبدیل میکند. داستایفسکی بهخوبی نشان میدهد که گاهی خطرناکترین زندان، زندانی است که انسان در ذهن خود میسازد.
در مقابل او، آگلایا قرار دارد؛ شخصیتی که اغلب به اشتباه تنها رقیب عاطفی ناستاسیا تلقی میشود. اما آگلایا بیش از آنکه یک رقیب باشد، نماینده جهانی است که هنوز امید، نظم و آینده در آن معنا دارد. اگر ناستاسیا گذشتهای زخمی است، آگلایا آیندهای ممکن است. میشکین میان این دو زن، در حقیقت میان دو نوع مسئولیت گرفتار میشود؛ مسئولیت ساختن آینده یا تلاش برای نجات گذشته. این انتخاب، یکی از عمیقترین لایههای فلسفی رمان را شکل میدهد.
یکی از ویژگیهای کمنظیر ابله، این است که تقریباً هیچ گفتوگویی در آن بیهدف نیست. بسیاری از مکالمات ظاهراً طولانی و روزمره، در واقع آزمایشگاه اندیشههای نویسندهاند. شخصیتها در خلال گفتوگوها، نهتنها خود را آشکار میکنند، بلکه خواننده را نیز وادار میکنند درباره مفاهیمی مانند عدالت، ایمان، آزادی، عشق و کرامت انسانی دوباره بیندیشد. از همین رو، ابله ،را نمیتوان تنها با دنبال کردن حوادث داستان خواند. این رمان بیش از آنکه روایت اتفاقها باشد، روایت برخورد اندیشههاست.
داستایفسکی در این اثر، برداشت رایج از (عشق)را نیز زیر سؤال میبرد. تقریباً هیچیک از شخصیتها عشق را آنگونه که ادبیات رمانتیک تصویر میکند تجربه نمیکنند. عشق برای روگوژین، تملک است.برای ناستاسیا، مجازات خویشتن.برای آگلایا، آرمانگرایی و برای میشکین، شفقت. نویسنده با کنار هم قرار دادن این چهار نگاه، نشان میدهد که عشق، اگر از شناخت انسان تهی شود، میتواند به همان اندازه که نجاتبخش است، ویرانگر نیز باشد.
یکی از ظریفترین نکات رمان، تفاوت میان شفقت و نجات دادن است. میشکین گمان میکند هر رنجی را میتوان با محبت درمان کرد، اما داستایفسکی بهآرامی نشان میدهد که شفقت، هرچند ضروری است، همیشه کافی نیست. گاهی انسانی که سالها با احساس گناه زندگی کرده، حتی در برابر مهربانی نیز مقاومت میکند! زیرا رنج، به بخشی از هویت او تبدیل شده است. اینجاست که نویسنده مرز میان اخلاق و واقعیت را ترسیم میکند. نیت خوب، همیشه به نتیجه خوب نمیانجامد.
در نگاه نخست ممکن است پایان رمان صرفاً تلخ به نظر برسد، اما تلخی آن از شکست یک شخصیت ناشی نمیشود؛ بلکه از شکست جامعه در پذیرش انسانیت سرچشمه میگیرد. جامعهای که همه چیز را با سود و زیان میسنجد، طبیعی است که نتواند ارزش کسی مانند میشکین را درک کند. از این منظر، تراژدی اصلی رمان، نابودی یک فرد نیست، بلکه ناتوانی انسانها در شناخت فضیلت است.
شاید بتوان گفت مهمترین پرسشی که کتاب ابله پیش روی خواننده قرار میدهد این نیست که آیا انسانی خوب بودن ممکن است یا نه؛ بلکه این است که آیا جامعه، انسان خوب را تحمل میکند؟ داستایفسکی پاسخ مستقیمی به این پرسش نمیدهد، اما سرنوشت شخصیتها نشان میدهد که پاکی، اگر با شناخت واقعیت همراه نباشد، بهتنهایی قدرت تغییر جهان را ندارد.
از نظر هنری، بزرگترین موفقیت رمان در آن است که هیچ شخصیتی را به یک نماد ساده فرو نمیکاهد. هر شخصیت، همزمان حامل چند حقیقت متضاد است. همین پیچیدگی سبب میشود خواننده نتواند بهراحتی کسی را محکوم یا تبرئه کند. داستایفسکی قضاوت را به خواننده واگذار میکند و به جای پاسخ، آینهای در برابر او قرار میدهد.
ابله بیش از آنکه درباره یک انسان باشد، درباره وضعیت انسان است. این رمان یادآوری میکند که تمدن، اگرچه پیشرفت میکند، اما همچنان ممکن است مهربانی را ضعف، صداقت را حماقت و بخشش را ناتوانی بداند. شاید راز ماندگاری این اثر نیز همین باشد؛ اینکه هر نسل، هنگام خواندن آن، چهره جامعه خود را در آینه داستان میبیند و شاید بتوان گفت این داستان تاریخ انقضا ندارد.
در نهایت، ارزش واقعی کتاب ابله نه در داستان عاشقانه آن است و نه در پایان تراژیکش، بلکه در پرسشی نهفته است که پس از بستن کتاب همچنان در ذهن خواننده باقی میماند: اگر امروز پرنس میشکین در میان ما زندگی میکرد، آیا او را انسانی بزرگ میدانستیم یا همان واژهای را به زبان میآوردیم که شخصیتهای رمان بر زبان آوردند (ابله)؟