
یه چیزایی مثل ماشین زمان عمل میکنند،نشستی کنار یه سفره ،یهو خیره میشی به ظرف و پرت میشی به هفت سالگیت،مادرت داره کَره را با پشت قاشق میماله روی نون و بهت میخنده
خدا رحمتت کنه مادر
یه وقتی هم یه چیزی میبینم که تا چند روز از مغزم بیرون نمیره،باهاش میرم تا چند سال جلوتر.همیشه فکر میکنم ،کنتور عمرآدمها ،سرعتش کم و زیاد میشه،واسه همین بود که پدرم قبل از اینکه اعدام بشه تو یه شب همه موهاش سفید شد
بگذریم....
من شب ها زیاد راه میرم،شبها آدم ها را بهتر از روز نشون میدن،یکم واقعی تر،هر کی با لباس راحتی نشسته،خسته از نقش بازی کردن تو کل روز.
اینجا هم مثل هر جای دیگه ایی قانون خودش رو داره منتهی باید تایمش رو بدونی،باید بدونی کی بری،از کدوم سمت وارد بشی،کجا شلوغ میشه و ...من سالهاست مشتری این اطرافم،یه جورایی حرفه ایی شدم.برم یه چیزی بخورم
خُب
امشب میخوام یه غذای درست و حسابی بخورم،از فست فود خسته شدم،البته وقتی جایی که توش حسابی جا افتادی و راه و چاه رو میدونی رو ترک میکنی،ممکنه توی فضای جدید نتونی غذای درخور پیدا کنی.
من طرفدار جنس خوبم،همیشه بودم،همینطور طرفدار جشن ها ،مثل عروسی.
عروسی که فقط مخصوص خانواده و دوستان عروس و داماد نیست،منم خیلی خوشحال میشم
حتی گربه ها هم جشن میگیرن این جور شبها ،آخه ماست،سالاد،میوه و مخلفات درست حسابی کنار غذاهای مونده زیاد پیدا میشه ،توی زباله های دم تالارهای این شهر...
درست مثل امشب که دست سرنوشت منو آورد قدم قدم به مجلس عروسی عشق بچگی های خودم.
البته یه عشق کاملا یک طرفه،اون بنده خدا حتی روحش هم خبر نداره.
یکی از مهمونها میگه:هوی عمو چی میخوایی تو آشغالها؟صبر کن برات غذا بیارم
راستی اسمم چیه؟
خیلی وقته کسی حتی صدام نزده،هر کس هم صدام کرده،بی معرفتهاش با هی و هوی و هوووش و با معرفتهاش هم با آقا و داداش بوده.
یه بارم یکی گفت اومدی اینجا در خونه ما آمار بگیری بیائی دزدی؟گفتم :دزدی؟
ما هر چی دزد بزرگ دیدیم تو این شهر یا کت و شلوار داشتن و تریبون یا ریش و یقه بسته!
آدم حسابی ها هم اغلب لباس شرمندگی و صورتی سرخ از خجالت داشتن.من اگه اهل دزدی بودم الان وضعم این نبود.خودم هم یه زمانی خیلی خجالت میکشیدم که وسط آشغالها باشم،الان باهاش کنار اومدم.
گرسنگی شدید آبرو سرش نمیشه،اول از آبروت شروع میکنه به خوردن
آروم آروم
البته درسته از اسب افتادم ولی هنوز از اصل نیافتادم،حتی توی زباله ها ،اگه جای رژ روی ساندیچ ببینم ،خدا شاهده لب نمیزنم.
چی میگم؟پاک مشاعرم رو از دست دادم.
آخه اصل و نصب چه ربطی به این حرفها داره؟
اینکه چی بودم که امروز رسیدم به اینجا ممکنه برای هر کسی مثل من پیش بیاد
پس مهم نیست...
بخوام کل درسی که زندگی بهم داده رو تو یه خط بگم میشه:
بیشتر هوای همدیگه رو داشته باشید