
لکه ی قرمز
بعضی حقیقتها آنقدر طبیعیاند که باید سادهترین چیز برای گفتن باشند؛ اما سالها سکوت، ترس و شرم، آنها را به واژههایی تبدیل کرده که بسیاری ترجیح میدهند هرگز بر زبان نیاورند.
تابوها همیشه از نادانی متولد نمیشوند؛ گاهی از سکوتی میآیند که نسلبهنسل منتقل شده است. و گاهی، همین سکوت، بهایی بسیار سنگینتر از خودِ حقیقت دارد.
مشتی ایرج هر روز قبل از طلوع آفتاب بیدار میشد.
وضو میگرفت، نماز میخواند، چای مینوشید و راهی مسجد روستا میشد.سالها بود که زندگیاش همینطور میگذشت؛ آرام، منظم و تکراری.تنها چیزی که بعد از مرگ پسر و عروسش برایش باقی مانده بود ، نوهاش حدیث ،دختری که در همان خانهی قدیمی و بی روح چند سالی با او زندگی میکرد.
مشتی،حدیث را خیلی دوستش داشت؛ به قول خودش بیشتر از جانش.
اما محبتش را نمیتوانست ابراز کند،اهل بغل کردن و ...نبود
بیشتر مثل یک حامی و کوهی استوار بود،که حدیث میتوانست به او تکه کند.
سالها میگذشتن و حدیث قد میکشید و حالا چند ماهی بود که عادت ماهیانه مهمان ناخوانده ی او شده بود.
اولین بار در مدرسه که پریود شد حسابی ترسیده بود.
اما معلم روستا برایش توضیح داده بود که این اتفاق بخشی طبیعی از بزرگ شدن است و چون شرایط حدیث را میدانست که با پدربزرگش تنها زندگی میکند در زنگ تفریح بین دو کلاس برایش از مغازه ی کنار مدرسه یک بسته نوار بهداشتی تهیه کرد و به او داد...
بعدها هم هر ماه، بیسر و صدا روزهایش را سپری میکرد و
لباسهایش را خودش میشست، و راز کوچکش را در سکوت نگه میداشت.
فقط به خاطر اینکه از مشتی خجالت میکشید.
نمیتوانست تصور کند چنین موضوعی را با او در میان بگذارد.
ولی برای پول تهیه نوار بهداشتی هم جز مشتی کسی را نداشت و این مشکل به ظاهر ساده برای حدیث تبدیل به فکری بزرگ شده بود.
مشتی آدم خوش اخلاق و بشاشی نبود و خیلی کم صحبت میکرد،اما بسیار مهربان و دست و دلباز بود.
هر بار که حدیث سعی میکرد کمی به او نزدیکتر شود و در لفافه از بزرگ شدنش حرف بزند، صورت عبوس پیرمرد جلوی چشمش میآمد و
سکوت میکرد.
مثل چند ماه گذشته،آن روز از همان روزهایی بود که درد در کمرش میپیچید.از مدرسه برگشت،غذایش را خورد،روی تشک دراز کشید و خوابش برد.
وقتی بیدار شد، هوا گرگ و میش شده بود.بلند شد و تازه آن وقت متوجه لکه خون روی ملحفه شد.
زیر لب گفت:وای نه...
سریع ملحفه را جمع کرد تا آن را بشورد،ولی مشتی هر لحظه ممکن بود به خانه برگردد ، پس تصمیم گرفت وقتی مشتی ایرج برای نماز مغرب به مسجد رفت، آن را بشوید.
از بخت بلند حدیث،از چند کوچه آن طرفتر، یک کبوتر سفید پرواز کرد و چرخی در آسمان زد و بعد در پشتبام خانه ی مشتی فرود آمد.
صاحبش، پسر جوانی که به تازگی کبوترباز شده بود، با چشمانش پرنده را از یک بام به بام دیگر تعقیب میکرد.
پسر خودش را به سختی به بام خانه ی مشتی رساند.
درست همان لحظه مشتی ایرج از کوچه وارد حیاط شد،سرش را بالا گرفت و
پسر را روی پشت بام دید.
تمام وجودش سرشار از خشم شده بود،فریاد کشید :تو کی هستی؟
پسر با دیدن مشتی با صدای لرزان گفت:حاج آقا، به خدا اومدم دنبال کبوترم.
اما پیرمرد چیزی نشنید.
دوباره فریاد کشید:کره خر بیا پایین اونجا چیکار میکنی؟
پسر که خشم مشتی را دید بیخیال کبوتر شد و با سرعت از دیوار به داخل کوچه پرید و فرار کرد که دچار دردسر نشود.
تا پیرمرد به خودش بجند و به دنبال او به کوچه برود ،پسر دور شده بود.
پیرمرد با خشم وارد خانه شد.
حدیث که صدای فریادهای پدربزرگش را شنیده بود با اضطراب به حیاط آمده بود.
مشتی با دیدن حدیث ناگهان از خود بی خود شد،افکار بد در سرش میچرخید، بیاختیار به سمت اتاق حدیث رفت ،
ناگهان چشمش به ملحفه ی گوشه اتاق افتاد که لکه خون درست وسط آن دیده میشد.
پیرمرد خشکش زده بود،نگاهش بین لکه خون و پنجرهی باز اتاق میچرخید.
بعد تصویر آن جوان روی بام در ذهنش زنده شد.
چیزی در وجودش فرو ریخت.
احساس کرد که قلبش درد میکند،
چند لحظه بعد، فریادش خانه را لرزاند:حدیث ،حدیث..
دختر با وحشت وارد اتاق شد.
مشتی ایرج ملحفه را در دست گرفته بود.
دستش میلرزید،چشمهایش سرخ شده بود.
ـ اون پسره کی بود؟
ـ کدوم پسر؟
ـ دروغ نگو!
حدیث گیج شده بود.
ـ من نمیفهمم...
ـ این چیه؟!
و ملحفه را جلوی صورتش پرت کرد.
مریم از خجالت رنگش پرید.
ـ باباجون، بذار توضیح...
اما فریادهای پیرمرد امان حرف زدن به او نمیداد
ـ خفه شو!
ـ فقط گوش کن...
ـ آبروی منو بردی!
ـ نه...
ـ اون پسره کی بود؟!چرا تا من رو دید فرار کرد؟؟
ـ من اصلاً...
ـ هنوزم دروغ میگی؟!
حدیث گریه میکرد.
هر بار که میخواست حرف بزند، صدای فریادهای پیرمرد مجالش نمیداد و هیچ فرصتی برای توضیح باقی نمیماند.
ناگهان مشتی ایرج مانند دیوانه ها به دختر حمله کرد و او را کتک زد،سر حدیث محکم به دیوار برخورد کرد و بیهوش نقش بر زمین شد.
وقتی چشم باز کرد، همه جا تاریک بود.
بوی نم و کهنگی زیر زمین به مشامش رسید
دستپاچه بلند شد.
سرش گیج میرفت.
درِ زیر زمین بسته بود.
محکم به در کوبید و فریاد زد:
ـ باباجون!
پاسخی نیامد.
ـ باباجون! درو باز کن!
ناگهان صدایی شنید.
خِش.
بعد دوباره.
خِش.
بعد یکی دیگر.
خِش.
صدای بیل زدن بود.
پیرمرد در باغچه ی حیاط داشت یک قبر میکند.
ـ باباجون!
خِش.
ـ خواهش میکنم!
خِش،خِش.
ـ بذار حرف بزنم!
صدای بیل قطع نمیشد.
انگار پیرمرد تصمیمش را گرفته بود.
اشک روی صورت حدیث جاری شد.
تمام بدنش میلرزید.
ـ باباجون!
ـ اگه راستش رو نگی ،همین امشب به جون بچه ام خاکت میکنم،نمیتونی با آبروی من بازی کنی.
حدیث سرش درد میکرد،دست روی زخم سرش گذاشت
سکوت لحظه ایی کوتاه در تاریکی شب پدیدار شد
و بعد دوباره صدای بیل.
خِش،
خش،
خش،
در آن تاریکی، ناگهان فهمید دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.به خودش گفت :چرا باباجون به من حمله کرد؟
چرا الان تو زیر زمینم؟
صدای بیل زدن برای چیه؟
مگه من چیکار کردم؟
تمام ترسهایی را که ماهها در دلش پنهان کرده بود کنار زد.
و با تمام توانش جیغ کشید:
من پریودم!
صدای بیل قطع شد.
سکوتِ سنگین و ترسناک...
دوباره جیغ کشید :
من پریودم..
بغضش ترکید و گریه کرد.
میشنوی؟! من پریودم!
هیچ صدایی نمیآمد.
-اون خون برای این بود!
از سمت مشتی هیچ صدایی نمی آمد.
-چند ماهه پریود میشم.
سرش درد میکرد و صورتش از گریه خیس شده بود
-چند ماهه میخواستم بهت بگم...اصلا چرا نمیشه؟چرا نمیشه این رو گفت؟
ناگهان صدای افتادن بیل در زیرزمین پیچید.
و برای اولین بار، حدیث صدای گریهی پدربزرگش را از پشت در شنید.
-منو ببخش دخترم،من یک احمق بودم
کبوتر از بام پر کشید