اخیرا چیزهای دیگری لذت بخش اند چیزهای کوچک کم اهمیت مانند چای قهوه سیگار. چیزهایی که با شتاب زدگی زندگی در عصر جدید درک آهسته آنها مستحیل است. نمیخواهم در ستایش بطالت بنویسم بهترین کلمهای که برای معنای در ذهن خود مییابم دلخوشی است همان کارهایی که وقتی مردم میبینند با خود یا در برخی موارد که جسور باشند با حالتی عاقلانه گویی که نادانی را نصیحت میکنند، میگویند دلت خوش است این دیگر چه کاریست.
آری دقیقا همان کار را میگویم چیزی که دل ما را خوش میکند ولی هرگز نمیتوانی آن را به عنوان دستاورد به دیگران معرفی کنی. همان جمع سه، چهار یا پنج نفرهای که دور یک میز جمع شده اند و گاهی صدای خندههای جمعیشان توجه غریبه ها را به خود جلب میکند یا همان لحظهای که در کتابخانه سر از کتاب یا لپ تاپ برمیداری و در اطراف خود دوستانی را میبینی که میتوانی در درون خود به داشتن آنها افتخار کنی. همان لحظه هایی که نگاهت به نگاه دوستی گره میخورد و معنای منظور شده تو را از جمله اخیرت میفهمد و خندهای میکند که دیگران از درک آن عاجزند. یا همان لحظههایی که بی هدف در شهر پرسه میزنی و بدون نگرانی از گذر زمان به گذر انسانهای در خیابان توجه میکنی به سرعت حرکتشان یا حتی به کلماتی که درست در لحظه عبور از کنار شما به فردی که پشت خط است میگویند و تو در ذهن آن مکالمه را ادامه میدهی یا دورهمی دو یا سه نفره شبانهای که با ریختن تاس روی صفحه بازی سپری میشود یا همان تماس تلفنی که حاوی پیام مهمی است که با این جمله شروع میشود "کار خاصی نداشتم میخواستم حالت را بپرسم" به نظر میرسد که زندگی چیزی جز این دلخوشیهای کوچک نیست همین تقلاهایی که برای نجات خود و دیگران از تنهایی میکنیم و همه آنچه که در سرانجام به این اجازه را میدهد که بگوییم: یادش بخیر.