قدم بر پرچم غاصبان یا قدم بر خون کودکان؟! - بخش1

این نوشتار -در زمانی که فرصتی بود، یعنی تابستان امسال- در پی توئیت صادق زیباکلام بعد از راهپیمایی روز جهانی قدس نوشته شد که وی در آن توئیت از حکومت درخواست اجازه در جهت برگزاری تظاهرات در حمایت از اسرائیل رو کرده بود. گذشته از اینکه از او باید پرسید، واقعا قانون اساسی کشور -مثلا اصل3- رو خوانده اند یا نه این نوشتار رو در اینجا به جهت اتفاقات اخیر تحت عنوان "معامله قرن" منتشر میکنم، البته قصد بنده در آن برهه از زمان این بود که این نوشتار 3بخش باشه ولی تنها فرصت تدوین و نگارش 2بخش از اون دست داد که امروز بخش یکم اون رو ارائه میکنم.


بخش یکم: خسی "در میقات" یا در[1] "ولایت اسرائیل" - دایی جان ناپلئون کیست؟

  • خسی "در میقات" یا در "ولایت اسرائیل"

در بهمن سال42 که جلال آل احمد -پس از سفر خود به اسرائیل در 15ام تا 28ام بهمن سال1341[2]- در مقاله "ولایت اسرائیل" می نوشت:

«[اینکه] ولایت میگویم به دو معنا؛ اول اینکه حکومت یهود در آن سرزمین فلسطین، نوعی ولایت است و نه دولت، حکومت اولیاء یهود بر ارض موعود نه حکومت ساکنان فلسطین بر فلسطین. ... و اکنون اگر نه جرأت قیاسی با ابراهیم خلیل و داود و سلیمان و موسی (ع) باشد به هر صورت رجال سیاست امروز اسرائیل را به راحتی میتوان -اگر نه از انبیاء- اولیاء خدا خواند و مقایسه شان کرد با آن الباقی صد و بیست و چهار هزار پیغمبر ... نه "بن گوریون"[3] کمی از ادریس(ع) دارد و نه "موشه دایان"[4] از "یوآب"[5]. ...حتی به علت وقوع چنان امری (:دستگیری، محاکمه و اعدام "آیشمن"[6]) شده نیز چاره ای نیست جز اینکه اسرائیل را ولایتی بدانیم و اداره کنندگانش را اولیاء –که به نام چیزی برتر از اعلامیه حقوق بشر گام می زنند.، گویی هوایی از "یهوه" در سر ایشان است و از آن نبوت ها... که موسی تا قتل نفس نکرد و سر به بیابان نگذاشت، داغ پیامبری را بر سینه خود نیافت. ولایت اسرائیل گفتم، این به یک معنی»[7].

هرگز گمان نمیکرد که در تیر ماه سال1346 چنین بنویسد:

«به مناسبت اینکه نازیسم -این گل سرسبد تمدن بورژوایی غرب- شش میلیون یهودی فلک زده را در آن کوره های آدم پزی ریخت[8]، امروز دو-سه میلیون عربهای فلسطین و غزه و غرب اردن باید در حمایت سرمایه داران وال استریت و بانک روچیلد کشته و آواره بشوند و چون حضرات روشنفکران اروپایی در جنایت های هیتلر شریک بوده اند و در همان ساعت دم بر نیاورده بوده اند، حالا به همان یهودی ها در خاورمیانه سرپل داده اند تا ملل مصر و سوریه و الجزایر و عراق شلاق بخورند و دیگر خیال مبارزه ضد استعمار غرب را در سر نپرورند و دیگر کانال سوئز را به ملل متمدن نبندند! تف بر این تمدن گند بورژوا! ... الآن 90درصد نفت اسرائیل را ایران میدهد و آنوقت حکومت ایران از ترس اعراب اعلامیه میدهد که «ما در مقابل کمپانی هیچکاره ایم. ایشان خودشان نفت را به هر که بخواهند میفروشند!» و آیا این عذر بدتر از گناه نیست؟ آخر این دم خروس را ببینیم یا کمک های شیر و خورشید سرخ را به آوارگان اردن که از حد یک عوام فریبی در داغ ترین شرایط سیاسی بالاتر نمی رود. سربازان فراری عرب در صحرای سینا دسته-دسته دارند از تشنگی می میرند، آنوقت تمام مطبوعات فارسی پر است از انتقام گرفتن از ناصر[9] و هیچکس نیست بنویسد که آقایان! این اسرائیلی های متمدن اند که لوله های آب را بریده اند. ... مطبوعات فرانسه -که همچون دیگر بنگاه های انتشاراتی این ملک در دست یهودیان سرمایه دار است- چنان افکار را مسموم و تخدیر کرده اند که نظیرش را تا سالهای دیگر نمیتوان دید. رادیوهای خصوصی و دولتی هم که با پول تبلیغات اینها میگردد. مگر نه این است که نخست وزیر مملکت فرانسه، رئیس بانک روچیلد است؟ ... اینها عجیب نیست؛ عجب این است که وجدان روشنفکر مملکت ایران را هم اینها میسازند. من این روزها از فارسی دانستن خود بیزارم. در سراسر مطبوعات فارسی جز یک مقاله در یک مجله سپید و سیاه، هیچ چیز دیگری ندیدم که بشود گفت آن را یک ایرانی نوشته. ... وجدان روشنفکر ایرانی باید از این ناراحت باشد که چرا نفت ایران در تانک و هواپیمایی میسوزد که برادران عرب و مسلمانش را میکشد. وجدان روشنفکر ایرانی باید از این ناراحت باشد که چرا نفت سعودی و کویت در تانک ها و هلی کوپترهایی میسوزد که ملت فقیر ویتنام را به توپ بسته اند! چه کسی گفته است که وجدان روشنفکر ایرانی را هم باید مطبوعات فرنگ بسازند و مالیخولیاهای روچیلد و لانزمن؟»[10].

لذاست که رضا براهنی میگوید:

«خود جلال هنگام شمردن مشخصات روشنفکر ایرانی، اولین وجه مشخصه او را اینطور بیان میکند: «1- روشنفکر ایرانی، وارث بدآموزی های صدر مشروطه است یعنی وارث روشنفکران قرون18 و 19 متروپل(به معنای گنده شهر و شهر مرکز و پایتخت بزرگ جهانی) -که اگر در حوزه ممالک مستعمره دار پذیرفته بود- در حوزه ممالک مستعمره نمیتوانست و نمیتواند پذیرفته باشد. تا روشنفکر ایرانی متوجه نشود که در یک حوزه استعماری اولین آموزش او باید وضع گرفتن]:موضع گرفتن[در مقابل استعمار باشد، اثری بر وجود او مترتب نیست». و بعد جلال نتیجه گیری خود درباره روشنفکران را اینطور بیان میکند: «هم اکنون این دو راههء اصلی بزرگ پیش روی روشنفکران است که به غربزدگی خاتمه دادن و به جایش با محیط بومی و مسائل بومی آشنا و طرف شدن و به قصد حل آن کوششی لایق روشنفکری کردن و در این راه از آخریین روشهای علمی و دنیایی بهره بردن؛ یا کار غربزدگی را به آخر رساندن، یعنی رضایت دادن به تطبیق کامل این محیط بومی بر هر چه ملاک های اخلاقی و سیاسی و اجتماعی متروپل میطلبد؛ یعنی از نظر روحی و ملی و سنتی از صغحه عالم محو شدن. به تعبیر دیگر یا در مقابل استعمار ایستادن یا دربست به آن سر سپردن و راه دوم البته بس راه کوتاهی است و چه نعماتی که در پیمودن آن بدست میآید! و راه اول راهی است دراز و چه فداکاری ها را که ایجاب نمیکند.
... خود جلال وقتی ولایت اسرائیل را می نویسد، دقیقا مصداق اعلای روشنفکری است که وارث بدآموزی های صدر مشروطه است. ... این عقاید اگر در حوزه ممالک مستعمره دار پذیرفته باشد، در حوزه ممالک مستعمره نمیتوانست و نمیتواند پذیرفته باشد. یعنی جلال، یکی از محبوب ترین مضامین حیات ادبی-سیاسی خود را پیش رو دارد: مضمون ریشه و بی ریشگی. ... با معیارهای آمریکا و اسرائیل، رهبران اسرائیل جزو اولیا هستند، ولی همین ارزش در متروپل کشورهای استعمارگر و امپریالیست به محض اینکه قدم در فلسطین اشغالی میگذارد و یا قدم در ایران آمریکا زده و اسرائیل زدهء دوران شاه میگذارد، از همان اولیاء، جلادهای خون آشام میسازد»[11].

شهریار زرشناس در این باره چنین میگوید:

«از این حیث باید [صادق] هدایت را نویسنده ای غیر اصیل دانست، زیرا کل جریان روشنفکری ایران به عنوان داعیه داران فرهنگ و ادبیات مدرن، غیر اصیل و تقلیدی و مصنوعی بوده است. اساساً میتوان گفت پروژه مدرنیته در معنای غربی آن هرگز در ایران به طور تامّ و تمام و کامل محقق نشده و چون از خاستگاه های تاریخی-فرهنگی ما برنخاسته بود، اصیل هم نبوده است. در واقع آنچه در ایران با اصلاحات میرزا حسین خان سپهسالار و آرای میرزا ملکم خان و پس از آن در فعالیت لژ های فراماسونری آغاز گردید و در رژیم پهلوی تجسم تام و تمام یافت، نحوی غربزدگی شبه مدرن بود نه سهیم شدن در عقل مدرن. ... در واقع ایران، اسیر شبه مدرنیته بیمار بوده و هست و روشنفکران ما غالبا سطوح و وجوه مختلف این شبه مدرنیته را نمایندگی میکرده اند»[12].

با این توضیحات روشن میگردد که بزرگترین آفت روشنفکری، "شبه روشنفکر"ی است که در بیان رضا براهنی چنین آمده است:

«انسان به دو شیوه میتواند به یک مسأله نگاه کند: یکی به شیوه "مکانیستی" یا "مکانیکی" که شیوه ای است مبتنی بر پیشداوری، جزمیت، ایدئولوژیکی و قالبی و قلابی، بدون در نظر گرفتن شرایط واقعی و عینی؛ و دیگری شیوه "اورگانیک" یعنی شیوه ای که محصول حرکات پویای مجموعه ای از عناصر متشکّله شرایط عینی باشد»[13].

بر این اساس براهنی در آغاز چنین گفته است:

«جلال باید از اقبال خود شاکر باشد که بلافاصله پس از بازگشت از اسرائیل نمرد، به دلیل اینکه نویسندهء غربزدگی اش از نیمی از محبوبیت خود را حتما به دلیل شیفتگی اش به اسرائیل در چشم مردم از دست می داد»[14].

و یک نمونه اش را در اعتراض زیر نمود یافته است:

«دقیقا یادم نیست کدام کتاب یا مقاله، مرا با جلال آشنا کرد. دو کتاب "غربزدگی" و "دستهای آلوده" جزو قدیمی ترین کتابهایی است که از او دیده و داشته ام؛ اما آشنایی بیشتر من به وسیله و به برکت مقاله "ولایت اسرائیل" شد که گله و اعتراض من و خیلی از جوان های امیدوار آن روزگار را برانگیخت. آمدم تهران، البته نه اختصاصا برای این کار. تلفنی با او تماس گرفتم و مریدانه اعتراض کردم. با اینکه جواب درستی نداد، از ارادتم به او چیزی کم نشد. این دیدار تلفنی برای من خاطره انگیز است. در حرفهایی که رد و بدل شد هوشمندی، حاضر جوابی، صفا و دردمندی مردی که آن روز در قله «ادبیات مقاومت» قرار داشت، موج می زد...»[15].
مقاله اول به گفته براهنی «چون موضع آن دقیقا امپریالیستی است و دقیقا به نفع سلطنت و دقیقا مخالف جهت حرکت آغاز شده جامعه در اوایل دهه1340، در شرایط سال 42 و 43 اجاز انتشار می یابد»[16] ولی مقاله دوم به گفته همو باعث شد که «صاحب هفته نامه، سیروس طاهباز را مجبور کنند تا همه نسخ "دنیای جدید" را از دکه ها جمع آوری کند و مورد بازجویی چند ساعته قرار گیرد»[17]و به گفته شمس آل احمد «هفته نامه را به توقیف ابدی گرفتار ساخت»[18].

روند فکری در مورد صادق زیباکلام دقیقا بالعکس است:

«من هم ... همانند بسیاری از آنان[:ایرانیان هم نسل ام] طرفدار فلسطینی ها بودم. ... من هم تصور میکردم که اسرائیلی ها مردمانی متجاوز، زورگو، ظالم، غاصب و بی رحم هستند که به کمک استعمار انگلستان، شبکه مرموز و مخوف صهیونیستی و بالآخره حمایت امپریالیزم آمریکا سرزمین فلسطین را تصاحب کرده اند و در جریان اشغال آن سرزمین، فلسطینی های مسلمان و مظلوم را در به در و آواره کرده اند. ... زمانی که برای نخستین بار به انگلستان وارد شدم، درست مصادف با جنگ 6روزه سال 1967م. (:1346ه.ش.) میان اعراب و اسرائیل بود. ... در دوران دانشجویی همیشه با اعراب و بالاخص فلسطینی ها دوست و نزدیک میشدم ... هر از گاهی که با یک اسرائیلی یا یهودی مواجه میشدم، گارد میگرفتم. ... مطالعه آن کتاب ]"اعراب و اسرائیل"، نوشته "ماکسیم رودینسون"[برای نخستین بار مرا متوجه ساخت که اسباب و علل به وجود آمدن اسرائیل بسیار پیچیده تر از تصویر و تصورات ساده ای بود که از دوران نوجوانی در ذهن من شکل گرفته بودند. بالأخص متوجه شدم که تحولات اروپای قرن نوزدهم نقش زیادی در به وجود آمدن اسرائیل پیدا میکند. [پس از بازگشت از انگستان و علیرغم مشکلات یکی-دو ساله موفق به دریافت یک درس 2واحدی اختیاری به نام «اعراب و اسرائیل و مسئله فلسطین» در سال1372 شدم.] وقتی سرفصل درس را که مصوب شورایعالی انقلاب فرهنگی بود نگاه کردم، بی اختیار به یاد بیست و اندی سال پیش دوران دانشجویی افتادم. عناوین یا سرفصل های درس همان مطالبی بودند که همواره از رسانه های دولتی می شنویم و با آن آشنا هستیم ... همان مطالب تکراری همیشگی. ان سرفصل ها را کنار گذاردم و کارم را با بخش هایی از کتاب ماکسیم رودینسون که سالها پیش خوانده بودن شروع کردم. ... از سال1372 به بعد هر ترم که این درس را ارائه میدادم، فرصتی پیش می آمد تا بر یادداشت ها و مطالبی که جمع آوری میکردم اندک اندک اضافه شود. ... واقعیت آن است که حجم معلومات و دانش ما ایرانی ها نسبت به یهود و یهودیت به شدت اندک است. در عوض معلومات و رویکرد تاریخی، دانش ما از اسباب و علل به وجود آمدن کشور یهود خلاصه میشود در مشتی (تئوری توطئه) و (فرضیه های دایی جان ناپلئونی)»[19].

حال باید از خود پرسید: خسی در میقات یا در ولایت اسرائیل؟ "روشنفکر ایرانی" یا "شبه روشنفکر ایرانی"؟

الآن مثلا از روی پرچم نمیخان رد بشن!
الآن مثلا از روی پرچم نمیخان رد بشن!


  • دایی جان ناپلئون کیست؟

"تام سگف" کیست؟ تاریخ نگار اسرائیلی است که کتاب پر فروش "نخستین اسرائیلی ها" را –که به بررسی 10سال نخست پیدایش اسرائیل می پردازد- منتشر کرده است. وی در یکی از مصاحبه هایش گفته است:

«تاریخ ما آن چیزی نیست که در مدرسه به ما آموخته اند، زوایای تاریک و رخداد های فراموش شده پر شمارند. ... ما همواره مهربان نبوده ایم و خطاهای فراوانی مرتکب شده ایم. من به اسناد و مدارک مربوطه به امور خارجه و حتی برای نخستین بار به خاطرات روزانه بن گوریون دست یافته ام. ... من اطلاعاتی در سه زمینه پیدا کرده ام.

نخست، اطلاعات مربوط به روابط یهودیان با اعراب که اسناد به ما میگوید در سال1948 و اوایل استقلال اسرائیل، جمعیت های پر شماری از اعراب از خانه و کاشانه شان رانده شده اند، پس از اخراج نیز به آنان اجازه بازگشت داده نشد. خاطرات بن گوریون نشان میدهد او بر این عقیده بود که مشکل آوارگان فلسطینی خود به خود حل میشود؛ یعنی اینکه برخی از آنها از بین می روند. برخی دیگرباری خودشان خانه جدید در کشورهای عربی دست و پا میکنند و باقیمانده آنان نیز فراموش میکنند روزگاری در فلسطین خانه ای داشته اند.

... دوم، موضوع جنایات سربازان اسرائیل در خلال جنگ استقلال به سال1948 بود.

... سوم، آگاهی های تازه در مورد مسئله مهاجران جدید الورود بود. به عنوان مثال: اسناد و مدارک آژانس یهود نشان میدهد که کثلا اسکان یهودیان لهستانی در چادرها -همچنانکه در مورد یهودیان یمنی و مراکشی اعمال شد- تا چه اندازه غیر ممکن بود. برای حل این معضل، هتل هایی به منظور استقبال از این قبیل یهودیان اجاره شد که این، تبعیض آشکار بود. ]البته[ ما این مطالب را میدانستیم، اما اسناد بازیافته مؤید آنها بود»[20].

هر چند گفته تام سگف و صادق زیباکلام یکسان است و هر دو میگویند: تاریخ آن چیزی نیست که در مدرسه آموخته ایم[21] ولی روش صادق زیباکلام در این مورد نیز دقیقا بالعکس است. وی برخلاف تام سگف نه تنها در کتاب «تولّد اسرائیل» برای سخنانش هیچ منبع و مستندی ارائه نمیکند -و به زعم نویسنده، با توجه به نوع ویرایش و لحن کتاب گویا این کتاب با اندکی تغییر و ویرایش، عملا پیاده شده مطالب گفته شده در کلاس و لحن گفتاری آن نیز مشهود است و ای کاش حدّاقل اولیات نگارش کتاب را ایشان رعایت میکردند- بلکه در کتاب «غرب چگونه غرب شد؟» نیز چنین است و نهایت پاورقی های این کتاب دو چیز است: یک. درج نوشتار انگلیسی برخی واژه ها از جمله نام افراد -که همان هم نیز به زعم نگارنده، توسط ویرhستار محترم صورت گرفته است- ؛ دو. ارجاع بسیار محدود به کتاب «ما چگونه ما شدیم؟» -گویا از نظر وی هیچ نیازی به مستند کردن مطالب نیست و صرف گفتن در کتاب دیگرش کافی است!!

عجیب تر آنکه سایرین -حتی قرائت موجود در ایران و جهان پیش از انقلاب اسلامی ایران- را در جای جای نوشته ها و گفته هایش با برچسب زنی به توهم توطئه و فرضیه های دایی جان ناپلئونی –که علاوه بر آنکه خلاف رفتار اسلامی و خلاف اخلاق علمی ست بلکه حتی خلاف رفتار انسانی است- متهم میکند، غافل از اینکه:

اولا: گویا[22] وی با این اتهام، آن هم به این گستردگی درصدد بیان این نکته است که: یا هیچکس جز من چیزی نمی فهمد یا می فهمند ولی همه دروغ میگویند. با مطالعه مقدمه دو کتاب فوق و همچنین کتاب "ما چگونه ما شدیم؟" دقیقا این برداشت حاصل میشود که: در مورد اتفاقات تاریخ معاصر ایران، از جمله انقلاب اسلامی ایران همگان یا نفهمیده اند و اشتباه کرده اند یا همگان فهمیده اند ولی دروغ میگویند. در مورد تاریخ غرب و خصوصا عصر روشنگری نیز همین طور. در مورد پیدایش اسرائیل هم، همچنین. گویا همه نفهم یا دروغگو هستند و فقط اوست که اولا همه چیز را فهمیده است و ثانیا فقط اوست که راستگو است.

ثانیا: با مطالعه نظرات وی روشن میشود که خود این انتساب توهم توطئه، آن هم به این گستره در بستر زمان و مکان، مصداقی ست برای توهم توطئه؛ یعنی وی برای القاء توهم توطئه، گرفتار توهم توطئه ای دیگر و به مراتب بزرگتر است که نشان از خودمتناقض و بی اساس بودن این گفته دارد.

ثالثا این نوع از بحث کردن از یک سو دستمایه ای است برای ابتذال و همچنین هرج و مرج علمی و از سویی دیگر راهی است برای دیکتاتوری و تکفیر علمی. وی در نوشته ها و گفته های خود بارها مرتکب مغالطات عدیده مانند: توسل به جهل، طلب دلیل از طرف مخالف، طرد شقوق دیگر، تکرار، بار ارزشی کلمات، توسل به احساسات و ... میگردد -که خود موضوعی مناسب برای یک نوشتار جداگانه است. به عنوان نمونه: «روزی ملانصرالدین در نقطه ای ایستاد و گفت: این نقطه مرکز زمین است؛ اگر قبول ندارید، متر بردارید و اندازه بگیرید»[23]. صادق زیباکلام نیز اولا بدون بیان و سپس نقد و رد ادله و نظرات مخالف و ثانیا با بیان نظر خود بدون ارائه ادله و مستندات، در نهایت مدعی میگردد همه اشتباه میکنند/دروغ میگویند و فقط من هستم که حرفم منطبق با واقع است.


وی در مقدمه کتاب «غرب چگونه غرب شد؟» چنین می نویسد:

«در عین حال همکاری با خواهرم و خانم پورمؤمن در نیمه راه أبتر ماند، علیرغم آنکه خانم پورمؤمن دو-سه ماه بر روی گردآوری منابع کار کرده بودند. هر دوی آنان فقدان منابع در کتاب را نقص و ایرادی اساسی میدانستند؛ آنان استدلال میکردند که بدون ارائه مرجه و منابع موثق، کتاب از هیبت یک اثر علمی خارج میشود و علیرغم زحمات فراوانی که برای تألیف آن به کار رفته است، نمیتواند مدعی جایگاه علمی شود. من ضمن پذیرش اصل ایراد و انتقاد آنان و اینکه بدون ارائه منابع و مأخذ معتبر و مستند، اعتبار و ارزش هر کتابی از جمله این اثر، عملا خدشه دار شده و به زیر سؤال می رود، با این حال میان اصرار آقای سید علیرضا بهشتی شیرازی(:ناشر) برای چاپ کتاب از یک سو و اصرار خواهرم و خانم پورمؤمن برای عدم تعجیل و تأمل بیشتر به منظور غنای بیشتر و تهیه فهرست منابع، من اولی را برگزیدم»[24].

به نظر نگارنده چنین میرسد که: اولا چنین دلیلی هیچ گاه توجیه قابل پذیرشی نیست؛ ثانیا با فرض پذیرش اشتباه، آیا در چاپ بعدی نیز نمیشد آن اشتباه را جبران کرده و متن را ویراست؟!




در این نوشتار به بررسی 3مورد از مواضع اصلی وی در مورد رژیم اسرائیل پرداخته میشود:

موضع یک. آنچنانکه گذشت و همچنانکه در کتاب وی بارها نیز تکرار[25] شده است: در مورد اسرائیل نه انگلیس نقشی داشته است و نه انگلیس؛ نه انگلیس استعمارگر بوده است و نه آمریکا، امپریالیست و مستکبر[26].

در مورد آمریکا، از آنجا که موضوع بحث وی و همچنین نگارنده بررسی پیدایش اسرائیل است و در این موضوع، آنچه بیشتر مطرح است نقش انگلیس است، لذا صرفا به چند کد مشخص اشاره شده و به صورت تفصیلی بدان پرداخته نمیشود:

  • 1. موافقت رئیس جمهور وودرو ویلسون، با تشکیل موطن ملی یهود در فلسطین با وساطت انگستان، صهیونیست ها و براندیس، مدیر دادگستری آمریکا[27].
  • 2. موافقت آمریکا با قیمومیت انگلیس بر فلسطین در کنفرانس صلح پاریس[28].
  • 3. به رسمیت شناختن پیوند تاریخی مردم یهود با سرزمین فلسطین با هدف تبدیل کلیه خاک فلسطین به کشوری یهودی در کنفرانس بیلت مور[29].
  • 4. فریب دادن بن سعود توسط رئیس جمهور روزولت[30]تکذیب تعهدات پیشین آمریکا در قبال فلسطینیان توسط رئیس جمهور ترومن با بیان التزام دائم آمریکا به تعهد در قبال صهیونیسم[31].
  • 5. مخالفت آمریکا با طرح اقلیت -که از سوی برخی اعضای کمیته ویژه فلسطین ارائه شده بود- مبنی بر تشکیل یک فدرالیسم مرکب از یهودیان و اعراب[32] که پس از مخالفت انگلستان با طرح کشورهای عربی مبنی بر حل مسئله فلسطین در چهارچوب خاتمه قیمومیت انگستان بر فلسطین و اعلام استقلال فلسطین[33] رخ داد.

لازم به ذکر است: تا پیش از جنگ جهانی اول، تمامی مناطق فلسطین و سایر کشورهای عربی به عنوان استانهایی تحت حاکمیت دولت عثمانی بود ولی از مدتها قبل از جنگ جهانی اول در پی بازگرداندن خلافت اسلامی به دامن اعراب -در اثر مسائل ناسیونالیستی بودند ولی با وعده ها و فریب های انگلستان فریب خوردند[34]. اگر بنا بود این کشورهای عربی استقلال نیابند و از چاله به چاه بیفتند که هیچ گاه چنین تجزیه طلبی نمیکردند و "روز نکبت"ی هم نداشتند چرا که اساسا هدف اینان استقلال بود نه رفتن تحت قیمومیت انگلستان.

  • 6. رأی و الزام به رأی سایر کشورها به تشکیل رژیم اسرائیل[35].
  • 7. حمایت های از قبیل: معافیت های مالیاتی، وامهای بدون بهره، وامهای بلا عوض، واردات کالا از اسرائیل در مقابل صادرات اسلحه به این کشور، انتقال تکنولوژی صنعتی و نظامی، کمک های بلا عوض نظامی؛ چنانچه میزان کمک های آمریکا به رژیم اسرائیل تا کنون]حدود سال1382ه.ش. معادل 2003م.[، بیش از صد میلیارد دلار بوده است[36].
  • 8. استفاده از حق[37] وتو در سازمان ملل در دفاع از اسرائیل:
«مسئله فلسطین، قدیمی ترین و قطورترین پرونده سازمان ملل و به ویژه شورای امنیت است. ... از [آغاز کار سازمان ملل تا سال2003م.]، 234قطعنامه یا به عبارتی بیش از 17درصد (بیش از یک ششم) از مجموع قطعنامه های شورای امنیت در مورد این مسئله بوده است. قطعنامه های شورای امنیت در طول این مدت مدید سیر نزولی داشته است. به عبارتی سازمان ملل تمام کوشش خود را در همان سالیان اولیه بحران در قالب چند قطعنامه مهم (هر چند بعضا تا حدودی غیر عادلانه) از جمله [شمارهء] 181 مجمع عمومی، 242، 338 و غیره ارائه داد و پس از آن، سازمان هیچ حرف تازه دیگری نداشت و مرتبا به همان قطعنامه های پیشین خود رجوع میکرد. بیشتر قطعنامه های سازمان ملل درباره بحران اعراب و اسرائیل، بسیار شبیه به هم و تکراری است و به ویژه در دو دهه اخیر کمتر مفاهیم نو و بدیعی در قطنامه های شورای امنیت میتوان یافت. به عنوان مثال: قطعنامه1428 شورای امنیت مورخ 30ژوئیه سال2003م. دقیقا همان بندها و مُفاد قطعنامه1391 مورخ 28ژانویه سال2002م. را بیان میکند و واقعا جای تعجب است.
مسئله بسیار مهم در این میان، نبودن هیچ گونه ضمانت اجرایی برای آن دسته از قطعنامه های شورا است که درباره فلسطین صادر شده است ... و جالب آن است که شورا به جای اندکی توجه به انجام این قطعنامه های صادر شده در عمل، تلاش خود را تنها مصروف افزایش شمار قطعنامه های بی قایده خود میکند.ویژگی دیگر قطعنامه های شورای امنیت درباره فلسطین، غیر شفاف بودن و عدم تصریح آنها در مورد برخی جنایات آشکار رژیم اسرائیل است. به عنوان مثال: در برهه حساس تاریخی کشتار مردم فلسطین توسط اسرائیل در روزهای آغازین انتفاضه دوم، شورا قطعنامه1322 را صادر کرد که در آن تنها با قربانیان این حادثه اظهار همدردی شده است و به خود اجازه نداده است که صراحتا رژیم اسرائیل را به عنوان مسئول مستقیم این فاجعه انسانی معرفی، محکوم و بازخواست نماید، که شاید فهم این مسئله چندان دشوار نباشد.
[از یک سو] کل وتو هایی که درباره قضیه فلسطین در شورای امنیت اعمال شده است، 51مورد بوده است که 33مورد آن را آمریکا به تنهایی مرتکب شده است. به عبارتی، 65درصد کل وتوهایی که به روی قضیه فلسطین انجام شده، توسط ایالات متحده آمریکا بوده است. از سوی دیگر کل وتو های آمریکا در تمام عمر شورای امنیت، 73مورد بوده است که از این تعداد -[همچنانکه گذشت]- 33مورد آن درباره فلسطین بوده است. این رقم نشان میدهد که ایالات متحده بیش از 45درصد از کل وتوهایی که در شورای امنیت انجام داده بر روی قضیه فلسطین بوده است. اگر یک لحظه شِما]:نِما[یی کلی از تحولات بسیار حساس نیم قرن گذشته جهان، حوادث و بحرانها و تحولات حساس مربوط به دوران جنگ سرد –که در همه آنها ایالات متحده حضور مستقیم داشته است- را از نظر بگذارنیم، آنگاه مشخص میشود که صرف 45درصد از کل وتوهای ایالات متحده در جهت حمایت از اسرائیل در شورای امنیت، بسیار رقم چشمگیری است.»[38]

قابل توجه است که تعداد وتو های آمریکا در 27سال آغازین مسئله فلسطین تنها 2مورد بود[39]؛ اما حمایت های آمریکا در آن دوره منحصر به همین 2وتو نمیشود و همچنانکه برخی موارد آن بیان شد، کارهای دیگری صورت گرفت، مانند: «رایزنی های زیاد برای تصویب قطعنامه181[40]، شناسایی کشور جدید التأسیس اسرائیل، حمایت از عضویت در سازمان ملل .... تنها موردی که در این دوره به صورت یک استثناء ایالات متحده جانب اسرائیل را نگرفت، قضیه کانال سوئز است»[41]که شاید با اندکی تأمل دلیل آن نیز روشن شود.

اما مشاهده میشود که در 17سال دوم، 27بار توسط ایالات متحده از حق وتو استفاده شده است[42]. در دهه90 نیز آمریکا تنها 3بار از حق وتو استفاده کرده است. علل این مطلب را چنین باید برشمرد:

یک. کاهش توجه شورا به مسئله فلسطین با توجه به فروپاشی شوروی و شکل گیری بحران های متعدد در سطح بین الملل، چنانچه مجموع فعالیت های شورا در طی دهه90 بیش از تمام 45سال فعالیت شورا پیش از آن است[43].

دو. نابودی ابر قدرت شرق و پیدایش دنیای تک قطبی و برقراری نظم نوین جهانی که در سایه آن وجود اسرائیل برای اعراب تلخ و چاره ناپذیر گشت، چنانچه همانها که در ابتدا قطعنامه181 مجمع عمومی و 242شورای امنیت را ناعادلانه میخواندند، اکنون در انتظار بودند تا اسرائیل لطف کرده و آنها را بپذیرد![44]

و دلایل دیگر[45] که از حوصله این نوشتار خارج است.


بر اساس آنچه گذشت روشن میگردد که اولا ایالات متحده در شورای امنیت، تنها از پشت عینک اسرائیل به قضیه فلسطین نگاه میکند و حاضر نیست نگاهی بیطرفانه داشته باشد. ثانیا و در اثر نکته اول، منطق آمریکا درباره فلسطین یک منطق خنده دار است، یعنی منطق «نخست، غلاف کردن مشت و سپس، شمشیر» به این معنا که به جای آنکه ابتدا به طرف شمشیر و اسلحه در دست بگوید: "شمشیر و اسلحه را غلاف کن"، به طرفی که مشت های خالی دارد میگوید: "مشتت را غلاف کن تا شمشیرش را غلاف کند".[46] و اینجاست «که خنده ما بر لب قاه قاه می گِرید»[47] که تمام این مواضع را با نام حفظ و بسط صلح در جهان انجام میدهد[48].
  • 9. موارد فراوان دیگری نیز موجود است که بنای بر بیان تمام آنها نیست. مورد اخیر -که همه از جمله صادق زیباکلام نیز از آن مطّلع است- انتقال سفارت آمریکا از تل آویو به بیت المقدس می باشد.

براساس قطعنامه181 مجمع عمومی سازمان ملل سرزمین فلسطین به سه قسمت تقسیم شد: یک قسمت به عنوان کشور فلسطین، یک قسمت برای رژیم اسرائیل و یک قسمت –یعنی بیت المقدس- نیز به عنوان منطقه بین المللی که تحت نظر سازمان ملل باید اداره گردد.

بن گورویون، نخست وزیر وقت اسرائیل در پارلمان(کنست) اعلام کرد که بیت المقدس را به عنوان پایتخت اسرائیل اعلام میکند و پارلمان بر آن صحه گذاشت[49] که خب روشن است که این، دقیقا خلاف قطعنامه فوق است. به دنبال تشکیل اسرائیل، ایالات متحده علیرغم شناسایی این کشور، حاکمیت اسرائیل بر بیت المقدس را انکار کرد و قائل به تعیین یک نظام بین المللی بر بیت المقدس شد؛ اما در حین فرآیند صلح و پیمان های اسلو، با تصویب قانون سفارت آمریکا در بیت المقدس در سال1995 مناقشه جدیدی در موضوع بیت المقدس ایجاد شد. قانون فوق –که با قشار لابی های صهیونیستی در کنگره ایالات متحده آمریکا تصویب شد- بیت المقدس را به عنوان پایتخت اسرائیل می شناسد و ادامه میدهد که سفارت آمریکا بایستی حداکثر تا 31می سال 1999 به بیت المقدس منتقل شود. اما از زمان اجرایی شدن قانون تا ژوئن2017 رؤسای جمهور وقت ایالات متحده(کلینتون، بوش و اوباما) با تعویق های شش ماهه خود -که مستند به قسمت هفتم این قانون است- از اجرای ان خودداری می ورزیدند.[50]


نگارنده هیچ موضع گیری از صادق زیباکلام در قبال این رفتار اسرائیل و آمریکا ندیده است. عجیب تر اینجاست که وی حتی قطعنامه را هم به شکل نادرست درج کرده است:

«در تقسیم بندی اولیه و با توجه به آنکه جمعیت اعراب در حدود 700,000 نفر و یهودی ها حدود 200,000 نفر بودند، در حدود 60درصد از خاک فلسطین از آن اعراب و 30درصد از آن یهودی ها و 10 درصد هم نامشخص بود. پایتخت کشور فلسطین، بیت المقدس و پایتخت کشور یهودی یا اسرائیل هم تل آویو بود. ... جالب است که انگلستان به طرح تقسیم، رأی مخالف داد»[51].

در خصوص همین چند سطر -که نگارنده در حین نگارش آنها، بهت زده بود- چند نکته لازم به ذکر است:

یک. جمعیت های مندرج نیز اشتباه و طبق معمول تمام مطالب دیگر کتاب بدون هیچ استنادی هستند. در این باره در بخش دوم سخن خواهد رفت؛ اما به عنوان نمونه رجوع شود به فصول 3 الی 8 کتاب محققانه "آژانس یهود". حد اقل توصیه به صادق زیباکلام نیز این است که برای فراگیری روش نوشتن کتاب، آن هم در مسائلی چنین مهم این کتاب را مطالعه کنند که تا چه میزان دقیق، مستند و جامع است.

دو. با رجوع به قطعنامه181 –که در دسترس همگان نیز هست- روشن میگردد که از اساس این درصد بندی ها غلط است و تقسیم بندی درست از قرار زیر است: 43 درصد، دولت فلسطين ؛ 56درصد، دولت يهودي و 1درصد، قدس(بیت المقدس).

سه. صادق زیباکلام که در همین سطور، پایتخت اسرائیل رژیم اسرائیل و کشور فلسطین را بیان کرده است، آیا در قبال رفتار اسرائیل و آمریکا قصد یک اظهار نظر را نیز ندارد و به آن اندازه که به فلسطین حمله و از اسرائیل دفاع میکند، از فلسطین که نه، حد اقل از نظر خود که در این سطور نوشته است –به احترام خود- دفاع کند؟!

چهار. هر کس که با قطعنامه فوق آشنایی داشته و آن را مطالعه کند میداند که انگلستان بدان قطعنامه رأی ممتنع –و نه مخالف- داد.

حال سؤال اینجاست: در این چند سطر بسیار مهم، این میزان خطا/تحریف رخ داده است؛ دایی جان ناپلئون کیست؟!!! و آنکه با ذهنیات خود از جهان -برخلاف واقعیات موجود در آن- زندگی میکند کیست؟!





[1] عطف به "در میقات".

[2] سفر به ولایت عزرائیل، جلال آل احمد، ص11

[3] نخست وزیر وقت رژیم اسرائیل

[4] فرمانده ارتش رژیم اسرائیل که بعدها به وزارت امور خارجه نیز رسید.

[5] فرمانده لشکر داود(ع)

[6] از افسران بلند مرتبه آلمان نازی در جنگ جهانی دوم.

[7] همان، صص47-48

[8] این مسئله اساسا از نظر نگارنده مردود است و جای بحث آن نیز در این مختصر نیست ولی با فرض وقوع نیز استدلال علیه شکل میگیرد یعنی بالفرض هم که چنان شده باشد، خب بعدَش که چه؟!

[9] مقصود، جمال عبدالناصر، رئیس جمهور پیشین مصر است.

[10] همان، صص90-92

[11] سفر مصر و جلال آل احمد و فلسطین، رضا براهنی، صص189-191

[12] جُستارهایی در ادبیات داستانی معاصر، شهریار زرشناس، صص20-22.

[13] سفر مصر و جلال آل احمد و فلسطین، صص191-192. البته مسلما خواننده گرامی توجه دارد که به همین مفاهیم پیشداوری، ایدئولوژیک و ... نیز نباید با بی ریشگی نگریست.

[14] همان، ص158. در بخش دوم کتاب، رضا براهنی تحلیل های خوبی از چگونگی چرخش فکری جلال آل احمد ارائه میدهد.

[15] سفر به سرزمین عزرائیل، ص36. به نقل شمس آل احمد از یادداشت ارسالی مقام معظم رهبری، سید علی خامنه ای به انتشارات رواق.

[16] سفر مصر، ص166

[17] همان، ص157

[18] سفر به ولایت عزرائیل، ص37

[19] تولد اسرائیل، صص9-14. لازم به ذکر است که این کتاب به صورت غیر قانونی توسط ایشان منتشر شده است، همچنانکه کتاب شان در مورد رضا خان نیز همین گونه است، مانند بسیاری از کارهای دیگر ایشان از جمله همان نکته که ایشان سرفصل های مصوب شورای انقلاب فرهنگی را کنار گذارده و مطالب خودخواه شان را در کلاس ارائه کرده اند –همانند دو کتاب دیگر شان- و خب علاوه بر انجام، آن را اعلان نیز میکنند –تا در عمل به اینجا ختم شود که اینچنین رفتاری شیوع یابد- که خب هر کسی که رویکرد آنارشیستی ندارد توجه دارد که اولا جامعه قانون دارد و ثانیا باید به قانون –اگر چه غلط، اگر چه مورد نقد- تا زمان تغییر پایبند ماند که در غیر اینصورت روشن است که هر کس با خود خواهد گفت: من این بند از قانون را قبول ندارم یا بدان نقد دارم، پس بدان عمل نمیکنم؛ که در این صورت دیگر هیچ جان، مال و آبرویی در امان نخواهد ماند. هر صاحب عقلی -اگر چهاندک- این را درک میکند. عجیب تر اینجاست که ایشان یکی از دلایل خود برای مشروعیت بخشی به اسرائیل و رد نشدن از روی پرچم آن رژیم را، «قانونی بودن»ِ تأسیس این رژیم از منظر سازمان ملل میداند. گویا پایبندی به قانون کشور از منظر ایشان مهم نیست و آنچه مهم است، قانون سازمان ملل باشد؛ اگر چه –همچنانکه در ادامه روشن خواهد شد- همین کار سازمان ملل نیز خلاف قوانین بین الملل بوده است. از آنجا که رویکرد این نوشته بررسی مشکلات رفتاری ایشان نیست و از سویی این موارد نیز کم نیست، نگارنده به همین حد اکتفا میکند.

لازم به ذکر است طبق بند7 از ماده2 منشور سازمان ملل متحد، «هیچ‌یک از مقررات مندرج در این منشور، ملل متحد را مجاز نمی‌دارد در اموری که ذاتاً جزو صلاحیت داخلی هر کشوری است دخالت نماید و اعضاء را نیز ملزم نمی‌کند که چنین موضوعاتی را تابع مقررات این منشور قرار دهند» هیچ فردی نمیتواند با تمسک به منشور سازمان ملل، قوانین داخلی کشور را زیر پا بگذارد.

نگارنده با کسی که از سویی گفتن «ملت قهرمان و شجاع ما»، «فرهنگ غنی ما» و ... را نژاد پرستی میداند (تولد اسرائیل، فصل11، ص18 ؛ فیلم این مطلب نیز در فضای مجازی موجود است) و از سوی دیگر روی پرچم اسرائیل قدم نمیگذارد، چه حرفی دارد؟!

[20] مقاله تاریخ ما آن چیزی نیست که در مدرسه به ما آموخته اند: جنایات اسرائیلیها در فلسطین بر اساس نو یافته در فلسطین بر اساس اسناد نویافته، ص1-3 (با تلخیص).

[21] باید توجه داشت که از این دو نیز یکی صحیح است و دیگری غلط.

[22] انتخاب این کلمه به جهت احتیاط نویسنده در انتساب نکته فوق به صادق زیباکلام است، هر چند با خواندن نوشته ها و شنیدن گفته های وی میتوان به جای واژه (گویا) از واژه (یقینا) استفاده کرد.

[23] مغالطات، علی اصغر خندان، ص132-135. برای آشنایی با سایر مغالطات نیز این کتاب، منبع مناسبی میباشد.

[24] غرب چگونه غرب شد؟، ص7-8

[25] که این، از موارد مغالطه مصادره به مطلوب و مغالطه تکرار است.

[26] لازم به ذکر است: خلاف آنچه از شوروی –براساس کمونیست بودن- انتظار میرفت، آنان یکی از بزرگترین حامیان اسرائیل بودند ولی از آنجا که صادق زیباکلام بدان نپرداخته است، نگارنده بدان نمی پردازد، همچنانکه به نقش ایران پرداخته نشده نمیشود.

[27] مقاله نگاه فلسطین، سازمان ملل و ایالات متحده آمریکا ، ص5-6 و 11

[28] همان، ص6.

[29] همان، ص12.

[30] همان، صص13-14.

[31] همان، ص16.

[32] مقاله انتقال سفارت آمریکا به سرزمین های اشغالی فلسطین از منظر حقوق بین الملل، ص3.

[33] همان.

[34] فلسطین و صهیونیزم، مرتضی شیرودی، ص31-35. این نکته نشانگر آن است که آنچه در اروپا در دوره رنسانس(:روشنگری و رنسانس) شروع شده بود در کشورهای عرب چه به بار آورد و در اثر یک طمع به چنین بدبختی گرفتار شدند.

[35] همان، ص64.

[36] همان، ص65.

[37] نامگذاری آن به عنوان حق، صرفا از باب تسامح در تعبیر است و اساسا بزرگترین ظلم همین اعمال وتو است.

[38] مقاله نگاه فلسطین، سازمان ملل و ایالات متحده آمریکا ، صص27-29

[39] همان، ص6.

[40] در مورد این قطعنامه -که مهم ترین قطعنامه در مورد این مسئله است- سخن گفته خواهد شد ولی به عنوان نمونه بیان میگردد: یهودیان که پیش از این تنها 6درصد سرزمین فلسطین را در اختیار داشتند به یکباره صاحب بیش از 56درصد کل زمین های فلسطین شدند.

[41] همان، ص7.

[42] همان، ص13-14.

[43] همان، ص17.

[44] همان، ص18.

[45] همان.

[46] همان، ص25.

[47] مصراع از بیدل دهلوی در غزلی با مطلع «چو شمع بر سر اقبال و جاه می گِرید»

[48] به عنوان نمونه بنگرید به اظهارات کوتینگام، نماینده آمریکا در شورای امنیت درباره دلیل وتو کردن (همان، ص24). البته هر روز این مدعیات را می شنویم.

[49] مقاله انتقال سفارت آمریکا به سرزمین های اشغالی فلسطین از منظر حقوق بین الملل، ص3

[50] همان. لازم به ذکر ست: طبق بند اول قسمت هفتم این قانون، از اکتبر 1998 میتواند برای یک مدت شش ماهه اجرای این قانون را به دلیل حمایت از منافع امنیتی ایالات متحده، معلق کند و مطابق مقرره ذیل بند دوم، اگر رئیس جمهور صلاح ببیند و گزارش کنگره به همراه باشد، میتواند این مدت شش ماهه را مجدداً تمدید نماید. (همان)

[51] تولد اسرائیل، فصل14، ص21