من اینروزها و همیشه نمیتوانم بگویم در جهان جای گل و بلبلی وجود دارد که هیییچ مشکلی ندارند و نیز نمیتوانم سیاست را اخلاقی ببینم؛ اما از سویی دیگر نمیتوانم تحمل کنم دینی را دین اخلاقی بدانند و نظامی را بر همین دین برپا کنند و تا کم میآورند دست روی اعتقادات دینی مردم بگذارند و از اصول اولیهی همان دین اخلاقی هم پیروی نکنند.
من میگویم معترضِ کارد به استخوان رسیده از عصبانیت سطل آتش میزند، چون سالهاست صدای فریاد مسالمتآمیز شنیده نمیشود.
و دلم میخواهد فرض کنم آنانی که کشتند و سوزاندند عواملی خارجی بودند. چرا؟ چون دلم نمیخواهد باور کنم مردمم را چنان بیچاره کردهاند که به جان هم افتادهاند و نمیخواهم باور کنم حکومت چنان وقیح است که تا کنترل از دستش خارج شد عدهای جانفدا را به اسم مردم و به قصد خرابکاری در بین مردم قرار میدهد تا بتواند خود را محق نشان دهد. پس خیال میکنم خرابکارانی خارجی بودند تا مغزم نترکد.
ولی حال که همه جای شهر یکدست میگوید معترض چه هست و چه نیست، بگذارید من هم بگویم حاکمیتی که از آن دم میزنید چه هست و چه نیست؛ ما هم بلد هستیم بایدها و نبایدها را ردیف کنیم، کو آنکه بتواند و بخواهد که عمل کند؟
بر فرض ما بچه و بیتجربه و جوگیر و احساساتی، شما پیرانِ سرد و گرم روزگار چشیدهی قدرتمند چرا نابلدید؟
حاکمیت دروغ نمیگوید.
حاکمیت حرف مردم را سالها نشنیده نمیگیرد.
حاکمیت خون مردم را نمیریزد.
حاکمیت مردمش را احمق نمیخواهد.
حاکمیت به اصولش پایبند است.
حاکمیت داشتههای کشور را بر باد نمیدهد.
حاکمیت قاطع است.
حاکمیت نمیتوان نداند.
حاکمیت نمیتواند نبیند.
حاکمیت نمیتواند مردم را تکهتکه کند.
حاکمیت مردم را بازیچهی خود نمیسازد.
حاکمیت با مردمش مکر نمیکند.
حاکمیت دلسوز مردم است.
حاکمیت در اوج بحران خاموش و گم نمیشود.
حاکمیت در میدان است.
حاکمیت شنواست و بینا.
حاکمیت مسئول است.
حاکمیت پاسخگوست.
حاکمیت عامل وحدت است و نه دلیل تفرقه.
حاکمیت مردم را اولویت میداند و نه خود را.
حاکمیت زورگو نیست.
حاکمیت به اسم صلاح و مصلحت به هر چیزی مجوز نمیدهد.
حاکمیت به هر قیمتی حاکمیت نمیکند.
حاکمیت خود را تحمیل نمیکند.