
متاسفانه در بدترین روزها نوشتنم نمیآید. این درد مدتی است که در وجودم خودنمایی میکند! با سری برافراشته، سینهای فراخ و دستهایی که در پشت کمرش در هم پیچیده، در راهروهای مغزم رژه میرود و حواسش هست که هر کس سرش به کار خودش باشد و کلامی و حتی حرفی از هیچ فکری تراوش! نکند!!!
برای من که نوشتن تسکینم بود، زندانی شدن در دنیای بیواژه عذابی الیم است و در این روزها عذابی جانکاه!
از همان روزهای اول که سر و کلهی این دیکتاتور زبان نفهم در وجودم پیدا شد، راهی به ذهنم رسید. حال که واژهها را زندانی کرده است میتوانم به دنیای تصاویر پناه ببرم.
مدتی با خود کلنجار رفتم که به هر طریقی دلیلی منطقی برای ننوشتنم بتراشم ولی هر چه بیشتر تقلا کردم بیشتر بوی گند تظاهر و خودفریبی به مشامم رسید. پس در نهایت با خودم صادق شدم و پذیرفتم وجودم به تسخیر این موجود درآمده است و تنها راه نجاتم بازپسگیری واژههایم است. اگر فعلا زورم به لغات نوشتاری نمیرسد نباید جا بزنم و باید از راه واژههای تصویری تلاشم را بکنم.
ده پست بعدی، تصاویر یکی از کتابهای قدیمی خواهد بود، کتابی که از هدف و محتوایش بگذریم (که همیشه هر درستی امکان مصادره به مطلوب شدن را دارد) تصاویرش حرفهای زندانی من را بیان میکند.