
آمدم بنویسم دلم میخواست شغلم کتابخواندن باشد. ناگهان در مغزم تظاهرات برپاشد! خوابیدن به عنوان قویترین مدعی منصب شغل دائم آمد و گفت: «پس من چی؟»🙃 دیدم حق میگوید اگر شغلم خواب بود دنیا گلستان بود.بعد کمکم هر کسی به رسم داستان «مهمانان ناخوانده» آمدند و «پس من چی؟»ای گفتند و رفتند!
😄🥴😏
میخواستم توجیهشان کنم که بچهها این فقط یک جملهی آرزوییست و تحقق نمییابد ولی دیگر در آن همهمه مجال توجیه نبود. سفر ناراحت شد؛ پیادهروی زانوی غم بغل گرفت: تابخوردن بغض کرد: لش کردن قهر کرد؛ تماشای فیلم و کارتون پشتش را کرد؛ شنیدن موسیقی آوای غمگین پخش کرد: گفتگو عینک منطقیاش را بر چشم گذاشت و سعی کرد به روی خودش نیاورد؛ نوشتن قلمش را شکست؛ نقاشی رنگهایش را ریخت و خلاصه داستانی ساختم برای خودم. از ساز زدن و بازی کردن و آشپزی و پرسههای شبانه و خیلی چیزهای دیگر هم نگویم بهتر است.