ویرگول
ورودثبت نام
سجاد بیرانوند
سجاد بیرانونددبیر ریاضی دانش آموخته آموزش ریاضی و ریاضی کاربردی نویسنده کتاب «جهان های متناقض»
سجاد بیرانوند
سجاد بیرانوند
خواندن ۱۰ دقیقه·۶ روز پیش

شالوده‌شکنیِ بی‌نهایت: عبور از شهود در قلمروِ منطقِ محض

بسیاری از ما تصور می‌کنیم که اصول موضوعه ریاضیات، حقایقی مطلق و تغییرناپذیرند؛ اما در قلب نظریه مجموعه‌ها، شکافی عمیق وجود دارد که تمام شهود ما از مفهوم «مقدار» را به چالش می‌کشد. آیا ممکن است مجموعه‌ای وجود داشته باشد که طبق تعریف، نامتناهی محسوب شود اما با هیچ زیرمجموعه‌ای از اعداد طبیعی هم‌پوشانی نداشته باشد؟ در دنیای استاندارد ZFC، پاسخ یک «خیر» قاطع است؛ اما به محض اینکه لرزه بر تن «اصل انتخاب» می‌افتد، با هیولاهای منطقی به نام مجموعه‌های ددکیند-متناهی روبرو می‌شویم. این مجموعه‌ها با وجود بزرگیِ بی‌پایان، هیچ زیرمجموعه‌ی شمارای نامتناهی ندارند و عملاً ثابت می‌کنند که وجودِ یک ساختار، لزوماً به معنای قابلیتِ استخراج نظم از درون آن نیست. این یادداشت، کالبدشکافیِ دقیقِ لحظه‌ای است که ریاضیات از «شمارش» دست می‌کشد تا با مفهومِ عریان و بی‌شکلِ بی‌نهایت روبرو شود.

در حقیقت، اگر بخواهیم مجموعه‌ای بسازیم که نامتناهی باشد اما هیچ زیرمجموعه‌ی شمارای نامتناهی نداشته باشد، باید جسارتِ کنار گذاشتن اصل انتخاب را داشته باشیم. در نبود این اصل، ما با مجموعه‌هایی روبرو می‌شویم که اگرچه از هر عدد طبیعی بزرگترند و هرگز تمام نمی‌شوند، اما به طرز عجیبی «نایاب» و «گریزپا» هستند. این مجموعه‌ها که در اصطلاح به آن‌ها ددکیند-متناهی می‌گوییم، در عین نامتناهی بودن، اجازه نمی‌دهند که ما یک دنباله نامتناهی از اعضای متمایز را درونشان شناسایی کنیم؛ گویی اعضای آن‌ها چنان در هم تنیده یا فاقد ویژگی‌های متمایزکننده‌اند که دسترسی به یک زیرمجموعه مرتب و بی‌پایان از آن‌ها غیرممکن است.

نکته ظریف و بسیار مهمی که باید به آن دقت کرد این است که نداشتن زیرمجموعه‌ی شمارای نامتناهی به معنای «تهی بودن» یا نداشتن هیچ زیرمجموعه‌ای نیست. طبق اصول اولیه نظریه مجموعه‌ها، مجموعه تهی همیشه و تحت هر شرایطی زیرمجموعه هر مجموعه‌ای محسوب می‌شود. علاوه بر این، شما می‌توانید هر تعداد زیرمجموعه‌ی «متناهی» که دلتان بخواهد از این توده نامتناهی جدا کنید؛ مثلاً یک زیرمجموعه ۱۰ عضوی یا ۱۰۰۰ عضوی. مشکل اصلی دقیقاً از جایی شروع می‌شود که بخواهید از مرز «تعداد محدود» عبور کنید و به یک «بی‌نهایتِ منظم» (شمارای نامتناهی) برسید؛ اینجاست که مجموعه از همکاری با شما باز می‌ماند.

در این دنیای بدون اصل انتخاب، شما با مجموعه‌هایی به نام «آمورف» یا بی‌شکل مواجه می‌شوید که ساختار درونی‌شان برای ذهنِ نظم‌جوی ما غیرقابل‌هضم است. یک مجموعه آمورف به قدری یکپارچه و در هم جوش خورده است که اگر بخواهید آن را به دو قسمت تقسیم کنید، حتماً یکی از آن دو قسمت باید «متناهی» باشد. این یعنی شما هرگز نمی‌توانید این مجموعه را به دو نیمه بزرگ و نامتناهی تقسیم کنید. همین ویژگی صلب و خاص باعث می‌شود که پیدا کردن یک زیرمجموعه‌ی شمارای نامتناهی در دل آن محال باشد، چون اگر چنین دنباله‌ای وجود داشت، بقیه اعضا هم می‌توانستند یک تیکه بزرگ دیگر را تشکیل دهند که با تعریف بی‌شکل بودن در تضاد است.

برای درک بهتر این موضوع، می‌توانیم مجموعه‌ای از «اتم‌های منطقی» را تصور کنیم که هیچ نام، نشان یا ویژگی متمایزکننده‌ای ندارند. در نبود اصل انتخاب، ما ابزار لازم برای «نشانه گذاشتن» روی این اتم‌ها را نداریم تا بگوییم این اولی است و آن دومی. ما می‌توانیم یک مشت از آن‌ها را برداریم (زیرمجموعه متناهی)، اما نمی‌توانیم یک فرآیند انتخابِ بی‌پایان را مدیریت کنیم که به ما یک لیستِ a_1, a_2, a_3, \dots بدهد. در واقع، این مجموعه مثل یک اقیانوس بی‌کران است که شما می‌توانید از آن سطل‌سطل آب بردارید، اما هرگز نمی‌توانید قطرات آن را به صورت یک زنجیره بی‌پایان و مرتب پشت سر هم بچینید.

ارتباط این موضوع با پارادوکس باناخ-تارسکی در واقع نشان‌دهنده دو روی سکه‌ی «قدرتِ انتخاب» است. اصل انتخاب از یک طرف به ما اجازه می‌دهد که مجموعه‌های نامتناهی را رام کنیم و از دل آن‌ها زیرمجموعه‌های شمارای نامتناهی بیرون بکشیم، اما از طرف دیگر چنان قدرتی به ما می‌دهد که می‌توانیم یک کره را به قطعاتی تقسیم کنیم که حجم‌شان قابل اندازه‌گیری نیست و با آن‌ها دو کره بسازیم. وقتی اصل انتخاب را حذف می‌کنیم تا از شر آن پارادوکس‌های عجیب (مثل تولید ماده از هیچ) خلاص شویم، ناچاریم بپذیریم که برخی مجموعه‌های نامتناهی هم از کنترل ما خارج می‌شوند و دیگر اجازه نمی‌دهند زیرمجموعه‌ای هم‌ارز با اعداد طبیعی در آن‌ها پیدا کنیم.

ریاضی‌دان‌ها برای توصیف این وضعیت از اصطلاح «شکاف بین نامتناهی و ددکیند-نامتناهی» استفاده می‌کنند. در ریاضیات کلاسیک، این دو مفهوم یکی هستند، اما در دنیای بدون اصل انتخاب، مجموعه‌هایی داریم که در یک برزخ منطقی قرار دارند؛ آن‌ها از هر عددِ بزرگی که فکرش را بکنید بزرگترند، اما هنوز به آن درجه از «نظم» نرسیده‌اند که بتوان نام «شمارای نامتناهی» را روی بخشی از آن‌ها گذاشت. این مجموعه‌ها نمادی از محدودیتِ توانایی ما در «انتخاب کردن» بدون داشتن یک قاعده یا الگوریتم مشخص هستند و نشان می‌دهند که صرفِ وجود داشتنِ اعضا، به معنای قابلیتِ استخراج نظم از درون آن نیست.

باید توجه داشت که این بحث صرفاً یک بازی ذهنی نیست، بلکه به ساختارهای عمیق منطق ریاضی بازمی‌گردد. در مدل‌هایی مانند مدل «کوهن»، ثابت می‌شود که وجود چنین مجموعه‌هایی با اصول موضوعه پایه ریاضی (ZF) هیچ تضادی ندارد. این یعنی منطقِ محض به تنهایی تضمین نمی‌کند که هر چیزِ بزرگی حتماً شامل یک بخشِ شمارای نامتناهی باشد. ما برای رسیدن به این نتیجه، به یک «فرضِ اضافه» (همان اصل انتخاب) نیاز داریم که مثل یک چسب، اعضای پراکنده مجموعه‌های نامتناهی را به هم متصل کرده و آن‌ها را در قالب یک دنباله منظم به ما تحویل دهد.

در نهایت، تامل در این مجموعه‌های بی‌شکل و عجیب، به ما می‌آموزد که مفهوم «تعداد در بی‌نهایت» بسیار پیچیده‌تر از دنیای اعداد متناهی است. وقتی از زیرمجموعه تهی یا متناهی حرف می‌زنیم، هنوز در ساحلِ امنِ منطق قدم می‌زنیم، اما به محض اینکه به دنبال زیرمجموعه‌ی شمارای نامتناهی در یک مجموعه آمورف می‌گردیم، در واقع می‌خواهیم نظمی را به سیستمی تحمیل کنیم که ذاتاً از پذیرش آن سرباز می‌زند. این مجموعه‌ها به ما یادآوری می‌کنند که در غیابِ ابزارهای انتخاب‌گر، بی‌نهایت می‌تواند به شکلی کاملاً بدوی، دست‌نیافتنی و در عین حال عظیم باقی بماند، بدون اینکه حتی یک صفِ کوچک از اعداد طبیعی را در دل خود جای داده باشد.

اگر بخواهیم این فرآیند را از دیدگاه فلسفی نگاه کنیم، می‌بینیم که اصل انتخاب در واقع پلی است بین «وجود داشتن» و «قابل دسترس بودن». بدون این پل، اعضای مجموعه نامتناهی ما وجود دارند، اما ما راهی برای «فراخواندن» آن‌ها به صورت یک به یک نداریم. این دقیقاً همان دلیلی است که باعث می‌شود چنین مجموعه‌ای هیچ زیرمجموعه‌ی شمارای نامتناهی نداشته باشد؛ اعضا هستند، اما هیچ رشته‌ای آن‌ها را به ترتیب به هم وصل نمی‌کند. در نتیجه، مجموعه ما مثل یک کلِ تجزیه‌ناپذیر باقی می‌ماند که فقط می‌توان تیکه‌های کوچکی از آن را لمس کرد، اما نمی‌توان عمقِ بی‌پایانش را در قالب یک لیستِ شمارا متر کرد.

این وضعیت شبیه به تماشای کهکشانی است که ستاره‌هایش نامتناهی‌اند، اما هیچ راهی برای متمایز کردن آن‌ها از هم وجود ندارد. شما می‌بینید که کهکشان عظیم است، اما اگر بخواهید ستاره‌ها را یکی‌یکی بشمارید، چشمانتان آن‌ها را گم می‌کند چون هیچ ویژگی منحصر‌به‌فردی برای دنبال کردن ندارند. در چنین فضایی، شما صاحبِ یک کلِ بی‌پایان هستید، اما فاقدِ ابزاری برای ساختنِ یک جزءِ بی‌پایانِ منظم. این همان پارادوکسِ عجیبی است که در قلب مجموعه‌های ددکیند-متناهی نهفته است و ذهن را به چالش می‌کشد تا بین «بزرگ بودن» و «شمارش‌پذیر بودن» تفاوت قائل شود.

در تحلیل نهایی، باید گفت که این مجموعه‌های خاص، مرزهای آزادیِ ما در تعریفِ واقعیت‌های ریاضی را نشان می‌دهند. ما با انتخابِ قبول یا ردِ اصل انتخاب، در واقع تصمیم می‌گیریم که در کدام نسخه از جهانِ ریاضی زندگی کنیم. در یک نسخه، همه چیز منظم است و هر بی‌نهایتی یک زیرمجموعه‌ی شمارای نامتناهی دارد، اما کره‌ها می‌توانند دو برابر شوند. در نسخه دیگر، حجم‌ها ثابت و منطقی می‌مانند، اما مجموعه‌هایی پدیدار می‌شوند که با وجودِ عظمت‌شان، به قدری گریزان‌اند که حتی نمی‌توان یک دنباله ساده از اعضایشان را به صف کرد.

این بحث به ما یادآوری می‌کند که ریاضیات فراتر از محاسبات عددی، نوعی معماری منطقی است که با تغییر دادنِ پی‌ریزی‌های آن (همان اصول موضوعه)، کلِ نمای ساختمان تغییر می‌کند. مجموعه‌ای که زیرمجموعه‌ی شمارای نامتناهی ندارد، یکی از عجیب‌ترین اتاق‌های این ساختمان است که در آن، مفاهیمِ «خیلی زیاد» و «بی‌شمار» با هم گره خورده‌اند. در این اتاق، شما با واقعیتی روبرو هستید که تمام نمی‌شود، اما در عین حال اجازه نمی‌دهد که شما حتی اولین گامِ بی‌پایان را در آن بردارید، و این جادوی تلخ و شیرینِ منطق در غیابِ اصل انتخاب است.

هر چقدر بیشتر در این موضوع غرق شویم، متوجه می‌شویم که زیرمجموعه تهی در واقع تنها نقطه اشتراکِ تمام این دنیاهای موازی است. تهی به عنوان ساده‌ترین عضو، در همه جا حضور دارد، اما تفاوت‌های بزرگ از لایه‌های بالاتر شروع می‌شود. جایی که مجموعه‌های نامتناهی بدونِ اصل انتخاب، مثل موجوداتی نیمه‌جان به نظر می‌رسند که قدرتِ حرکت در امتدادِ محورِ اعداد طبیعی را ندارند. آن‌ها ساکن و بی‌حرکت در فضای منطقی ایستاده‌اند و به ما نشان می‌دهند که بدونِ ابزارِ «انتخاب»، حتی بی‌نهایت هم می‌تواند در بن‌بستِ ساختاری گرفتار شود.

درکِ این موضوع که چطور یک مجموعه می‌تواند نامتناهی باشد اما اجازه ندهد یک زیرمجموعه بی‌پایان از آن جدا شود، مستلزم پذیرش این است که «نامتناهی بودن» لزوماً به معنای «قابل پیمایش بودن» نیست. ما همیشه فرض کرده‌ایم که اگر مسیری تمام نشود، پس می‌توانیم در آن قدم بزنیم و قدم‌هایمان را بشماریم. اما این مجموعه‌ها به ما می‌گویند که مسیرهایی وجود دارند که اگرچه انتهایشان ناپیداست، اما اصلاً جایی برای قدم گذاشتن ندارند. آن‌ها وجود دارند، اما نه برای اینکه شمرده شوند، بلکه برای اینکه مرزهای منطق را به ما گوشزد کنند.

در دنیای بدون اصل انتخاب، حتی مفهوم «برابری» بین مجموعه‌ها هم تغییر می‌کند. دو مجموعه ممکن است هر دو نامتناهی باشند، اما به هیچ وجه نتوان آن‌ها را با هم مقایسه کرد، چون هیچ تابعی وجود ندارد که اعضای آن‌ها را به هم متصل کند. در چنین فضایی، مجموعه‌ای که زیرمجموعه‌ی شمارای نامتناهی ندارد، مثل یک جزیره دورافتاده است که هیچ پلی به سرزمینِ اعداد طبیعی ندارد. شما می‌توانید روی ساحل آن بایستید و وسعتش را ببینید، اما نمی‌توانید با قدم‌های لرزانِ اعداد ۱ و ۲ و ۳، مساحتِ آن را وجب کنید.

بنابراین، وقتی درباره چنین مجموعه‌ای صحبت می‌کنیم، در واقع داریم درباره نوعی از «وجود داشتن» حرف می‌زنیم که با تعریف‌های معمول ما از «ساختن» متفاوت است. ما نمی‌توانیم این مجموعه را با استفاده از الگوهای تکرارشونده بسازیم، بلکه فقط می‌توانیم وجودِ آن را در مدل‌های خاصی از منطق بپذیریم. این مجموعه به ما ثابت می‌کند که در اعماقِ اقیانوسِ ریاضیات، موجوداتی زندگی می‌کنند که با قوانینِ ساده‌ی ماورای ساحل سازگار نیستند و برای دیدنِ آن‌ها، باید عینکِ پیش‌فرض‌های همیشگی‌مان را برداریم.

در پایان، می‌توان گفت که زیبایی این بحث در این است که به ما نشان می‌دهد چطور یک تغییر کوچک در قوانین بازی (حذف اصل انتخاب)، می‌تواند به نتایجی کاملاً متفاوت و گاهی شاعرانه منجر شود. مجموعه‌ای که نامتناهی است اما هیچ صفِ شمارایی در دل ندارد، نمادی از کمالِ دست‌نیافتنی است. مجموعه‌ای که با تمامِ اعضایش حضور دارد، اما به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهد که آن‌ها را به زنجیرِ اعداد بکشد، و بدین ترتیب، استقلال و غرورِ خود را در برابرِ تلاش‌های ما برای نظم بخشیدن به بی‌نهایت حفظ می‌کند.

تحلیل از منظر نوروساینس: تضاد میان منطق و تکامل عصبی

از دیدگاه علوم اعصاب، این مجموعه‌های «نامنظم» چالشی جدی برای ساختار ادراکی ما هستند. مغز انسان برای بقا تکامل یافته است و تکامل، ما را به گونه‌ای برنامه‌ریزی کرده که جهان را از طریق «الگو‌سازی» درک کنیم. ناحیه‌ای در مغز به نام شیار درون‌آهیانه (IPS) مسئول پردازش اعداد است. ما دو سیستم پردازش داریم: یکی برای تشخیص تقریب (توده بزرگ) و دیگری برای ردیابی دقیق (شمارش ۱، ۲، ۳). وقتی با مجموعه‌ای نامتناهی بدون زیرمجموعه‌ی شمارای نامتناهی روبرو می‌شویم، مغز در تشخیص «عظمت» موفق است، اما زمانی که می‌خواهد برای اعضا هویت مجزا (شمارشی) قائل شود، سیستم تصمیم‌گیری در قشر پیش‌پیشانی (PFC) دچار بار اضافه می‌شود.

مغز ما ذاتا به «اصل انتخاب» معتاد است؛ چرا که قشر سینگولیت قدامی مغز همیشه نیاز دارد بین دو محرک، یکی را «برگزیند». در مجموعه‌ای که اعضایش تمایزناپذیرند و صفی تشکیل نمی‌دهند، مغز هیچ «ملاک تصمیم‌گیری» ندارد. در واقع، این مجموعه‌ها سیستم عصبی ما را در حالتی از نویز سفید قرار می‌دهند؛ مغز تلاش می‌کند الگو پیدا کند اما چون هیچ دنباله‌ای وجود ندارد، دچار «سرگیجه منطقی» می‌شود. ما به معنای واقعی کلمه، سخت‌افزار بیولوژیک لازم برای شهودِ مجموعه‌ای که بزرگ است اما قابل ردیف کردن (به صورت نامتناهی) نیست را نداریم.

حال که به مرزهای نهایی منطق و مغز رسیده‌ایم، یک پرسش بنیادین باقی می‌ماند: آیا ریاضیات ابزاری است که ما برای «توصیف» واقعیت ساخته‌ایم، یا خودِ واقعیت است که ما کشفش می‌کنیم؟ اگر این مجموعه‌های گریزپا وجود دارند اما مغز ما برای فهم‌شان سیم‌کشی نشده، چند لایه‌ی دیگر از حقیقت در جهان وجود دارد که به دلیل محدودیتِ «اصل انتخاب‌های درون مغزمان»، هرگز حتی متوجهِ حضورشان نخواهیم شد؟ آیا حاضریم بپذیریم که «نظم»، تنها یک توهم بیولوژیک است که ما به بی‌نهایتِ بی‌شکل تحمیل کرده‌ایم؟

منطقریاضیاتنوروساینس
۳
۰
سجاد بیرانوند
سجاد بیرانوند
دبیر ریاضی دانش آموخته آموزش ریاضی و ریاضی کاربردی نویسنده کتاب «جهان های متناقض»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید