
ما عادت کردهایم خود را موجوداتی منطقی بدانیم. تصمیمهایمان را بر پایهٔ محاسبهٔ سود و ضرر میسنجیم، استدلالهایمان را با «اگر و آنگاه» میچینیم، و هرگونه عدول از این مسیرِ سرراستِ عقلانی را به عنوان «خطا»، «سوگیری» یا «اشتباه» محکوم میکنیم. روانشناسان فهرست بلندبالایی از این سوگیریهای شناختی گرد آوردهاند: سوگیری تأیید، خطای اساسی نسبتدهی، منفینگری، اثر لنگر انداختن و دهها مورد دیگر. اما در این قضاوت عجولانه، ممکن است داستان را وارونه میخوانیم. اگر به جایِ نگاه کردن به این الگوها همچون «نقصهایی در منطق»، آنها را به عنوان «ویژگیهای بهینهشدهٔ بقا» ببینیم چه؟ اگر این «خطاها» در حقیقت، نشانههای هوشمندی یک مغزِ بازمانده باشند که نه برای حل مسائل انتزاعی، بلکه برای زنده ماندن در جهانی خشن و غیرقابلپیشبینی طراحی شده است؟
مغز ما نه یک فیلسوف، که یک مدیرِ بحرانِ بیامان بود. منابعش—اعم از زمان، توجه و انرژی—محدود بود و تهدیدها بیبایان. در چنین شرایطی، یک استراتژیِ تقریبیِ سریع همواره بر یک تحلیلِ کاملِ آهسته ارجحیت داشت. پرداختن بهایِ یک تصمیمِ نادرستِ محتاطانه، اغلب بسیار ارزانتر از بهایِ یک اشتباهِ مهلکِ خوشبینانه بود.
این منطقِ اکولوژیک را میتوان در قلبِ تقریباً همهٔ سوگیریهایِ ما مشاهده کرد. سوگیری منفینگری را در نظر بگیرید—تمایل شدید ما به وزندهی بیشتر به اخبار بد نسبت به اخبار خوب. از دیدِ منطقِ صوری، این ناهمترازیِ توجه، نامعقول است. اما از دیدگاهِ بقا، این یک سیستم هشدارِ فوقالعاده بهینه است. برای یک انسانِ اولیه، نادیده گرفتنِ یک فرصتِ مثبت—مثلاً ردپای یک گلهٔ گوزن—تنها به معنای از دست دادن یک وعده غذا بود. اما نادیده گرفتنِ یک تهدیدِ منفی—مثلاً صدای خشخشِ مشکوک در بوتهها—میتوانست به قیمتِ جانش تمام شود. مغز تکامل یافت تا ده بار به اشتباه بترسد، اما یک بار غافلگیر نشود. اضطرابِ مدرن ما در دریای خبرهای بد، در واقع هزینهٔ اشتراکِ همین سیستمِ امنیتیِ کهن است.
یا سوگیری تأیید را بررسی کنیم؛ این میل سرسختانه به جستوجوی اطلاعاتی که باورهایمان را تقویت میکنند. در فرهنگ مدرن، این سوگیری نمادِ تعصب است. اما در محیطی پرابهام، عمل کردن بر اساس یک مدلِ ذهنیِ منسجم—حتی اگر ناقص باشد—یک مزیت بود. تغییر مدل ذهنی با هر شاهدِ مخالف، هزینهٔ شناختیِ گزافی داشت و به «فلج تحلیلی» میانجامید. مغز ترجیح میدهد مدل موجودش را که تا کنون او را زنده نگه داشته، با «وصلههای تأییدی» حفظ کند، نه آنکه با هر بادِ مخالفی پناهگاه ذهنیاش را از بیخ و بن ویران سازد.
حتی خطای اساسی نسبتدهی—یعنی مقصر دانستنِ شخصیتِ دیگران در حالی که رفتار خودمان را به شرایط نسبت میدهیم—ریشه در کاربردگرایی دارد. برای یک موجود اجتماعی، طبقهبندی سریعِ دیگران به عناوینی پایدار مانند «خطرناک» یا «قابل اعتماد»، راهی سریع برای پیشبینیِ رفتار آنها بود. از سوی دیگر، بخشنده بودن نسبت به خودمان، برای حفظِ عزتنفس و تداومِ انگیزه در شرایط سختِ زندگیِ قبیلهای ضروری بود.
نوروساینس نیز از این روایت پشتیبانی میکند. آمیگدال (مرکز ترس) و استریاتوم (مرکز پاداش)، بسیار سریعتر از قشر پیشپیشانی (مرکز منطق) واکنش نشان میدهند. وقتی اطلاعاتی همسو با باورهایمان مییابیم، مغز با ترشح دوپامین به ما پاداش میدهد؛ گویی تکهای از حقیقت را کشف کردهایم، در حالی که صرفاً در حال محافظت از ثبات ذهنی خود هستیم.
در نهایت، شناخت این سازوکارهای کهن قرار نیست مجوزی برای ماندن در دام سوگیریها باشد؛ بلکه دعوتی است به شفقت با خویشتن. ما ماشینهای منطقیِ معیوب نیستیم؛ ما بازماندگانِ سرافرازِ نبردی چند میلیون سالهایم. درک این «خطاهای هوشمندانه»، اولین قدم برای مهار کردنِ آنهاست. ما با شناختِ میراثِ غریزیِ خود، میتوانیم پلی بسازیم از «مغزِ بازمانده» به سوی «انسانِ آگاه»؛ موجودی که میداند کجا به شهودِ باستانیاش تکیه کند و کجا آگاهانه علیه تکاملِ خود طغیان نماید.