از او پرسیدم:《پس آیا خدا واقعا وجود دارد؟》
پاسخ داد:《که می داند؟اما من خدا را در چشم کسانی دیدم،که بی توقع مِهربانند.او همه جا هست،از یک لیوان آب یخ که سرمایش به بدن آتش گرفته ات جات می بخشد تا فقیری که برلی گذر عمر تکه ای نان میخواهد یا غنچه ای که فردا،خودش آن را می میراند.همه جا هست؛همه و همه و همه جا هست.
گفته های جالبی داری که قطعا بیانشان جرئت میخواهد،نگران بهایی که به همراه حقیقت جاری است نمی باشی؟
مرا از چه باک باشد؟موجودات دوپا؟آنها را که انگشت بزنی مرده اند؟آنها که جسم فانیشان دو روزی بیش تکان نمیخورد و به همان می بالند؟به جای آنها مرا از خشم تندر بترسان،مرا از سکوت خورشید نهان،پی ابر غفلت رعب بده.حقیقت آشکار است،علنی نکردن بدیهیات جرم خواهد بود.
مدتی در شوک بودم،گزاف نمی گفت،راست بود؛شوقی که قلبم را گداخته بود لحظه لحظه پیشروی خود را بیشتر می کرد.خنده ای بزرگ تا بناگوش خویش زدم سپس قهقه کنان با چشمانی چون قاتلی دیوانه که از جرم خود راه یافته است تکرار کردم:《احسنت،احسنت بی نقص بود!به یقین که سخنانت دریغ از هر عیبی هستند.عقل سلیم در وجد خواهد ماند،دگر مغز معیوب من چه بگوید؟》
و این تمام چیزی بود که میانمان رخ داد.نمی دانم،احتمالا چند دقیقه ای بیش مبود لیک مانند عمری گذشت؛هم دیر هم زود.یک بچه ی چند ماهه ی تنها که ادعا داشت فضایی ای از سیاره سیصد و شصت و بیست است ناگهان آمد و ناگهان نیز به سپهر پیوست.
پس انتظار داری حرف هایت را باور کنیم،بیمار شماره 362؟
آنش دیگر به اختیار خودتان است هرچند به رنگ آبی آسمان که همیشه یک شکل دارد قسم،چیزی جز حقیقت از زبانم برنیامد.که حقیقت واضح است و...نگفتن بدیهیات جرم خواهد بود.
پایان متشکرم