گاه
از من بپرس در خیالم که هستی.
شاید
پزشکی
با مرهمِ تمامِ دردها؛
یا
معشوقِ باد،
همیشه رهگذر.
شاید هم خیالی باطل
که بیامتناع
از برابرِ چشمها
عبور میکنی.
دیوانه آنکه جهانش را
در گروِ دیدنِ تو
میگذارد.
کسی که عاشقِ پاییز است
ناگزیر به دنبالِ پناه نمیگردد.
قرار بود
با نخستین شکوفهی بهار
برای همیشه خیالِ بودنت را
رها کنم؛
قرار بود
تمامِ سال به تو فکر نکنم.
اما هنوز
وقتی نامت میآید
حتی
به اشتباه
جهان مکث میکند.
گویا
اختیارِ دور ریختنت
در سلطهی من نیست؛
انگار مَنی دیگر
در اعماقِ وجودم هنوز
در گروِ
خیالیِ باطل
مانده است.
— سلمان یعقوبی