ویرگول
ورودثبت نام
سمانه رنجبر
سمانه رنجبر
سمانه رنجبر
سمانه رنجبر
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

آنچه اینجا ننوشتم.....

آدمیزاد واقعا عجیب است.
آدمیزادِ دچار وسواس‌های فکری، مشکلات خانوادگی و افسردگی، عجیب‌تر.
بعد از قریب به دو سال، با یافتن مشخصات پروفایلم در ویرگول، به اینجا برگشتم.
راستش اصلا نمیدانستم دوسال از آخرین نوشته‌ام میگذرد.
غم‌انگیز‌تر از این دوری دوساله، آخرین یادداشتم است.
یادداشتی که در آن هم از دوری چند وقته و عزمی جزم برای نوشتن و منتشر کردن گفته‌ام.
در آن یادداشت نوشته‌ام:
«52روز مانده به 30 سالگی.
آمده‌ام تا از این به بعد دریافت‌ها و تجربیاتم را بنویسم و ثبت کنم برای آنانکه میخواهند مرا بیشتر بشناسند، برای آیندگان.»
و بعد از آن، 2سال نبوده‌ام.
چرا ننوشتم را نمیدانم.
احتمالا همان وسواس‌های فکری
همان صداهایی که در آن یادداشت گفته‌ام
و مشکلات خانوادگی که در دوسال اخیر، برایم پررنگ‌تر بود.
آنقدر پررنگ که جسم و روحم را خسته و فرسوده کرد و سبب شد دغدغه‌ای جز بایدها و نبایدها و درست و غلط روابط شخصی‌ام، نداشته باشم.
افسوس.
کاش نوشته بودم.
کاش یادم مانده بود که قول و قراری گذاشتم که بیایم و بنویسم.
البته در دوسال گذشته نوشته‌ام؛ اما نه در اینجا.
در دفترهای شخصی و گاهی کانال تلگرامی که آن هم چند وقتی هست که یک بند انگشت غبار رویش نشسته.
به هر حال و صورت، اینکه دوباره به اینجا آمدم، شاید یک دلیل مهم‌تر از دلیل‌های دیگر دارد و آن هم ناراحتی و نارضایتی از خودم هست.
چند روز پیش که نوشته‌ی یک دوست را درباره‌ی اتفاقات دی‌ ماه 1404 می‌خواندم که چطور از رنج‌ها و دردها و شهادت جوانان حافظ این مردم نوشته بود
که چطور دغدغه‌اش غم دوست و خانواده‌ی پرپرشدگان بوده و هست
به خودم و نوشته‌هایم در ماه‌های اخیر فکر کردم.
با خودم گفتم چقدر بد؛ چقدر بد که مدت‌هاست آنقدر درگیر خودم، روابطم و درست و غلط زندگی خودم بودم، که از بسیاری از مسئولیت‌هایم غافل شدم؛ مثل مسئولیتِ بیزاری و برائت از ظالم و دفاع از حق و حقیقت.
راستش در چند ماه گذشته آنقدر درگیر و خسته بودم که اتفاقات اخیر، تقریبا دغدغه‌ام نبود.
چرا می‌گویم تقریبا؟
چون گاهی اخبار و اتفاقات را، پیگیری میکردم و پیش از هر چیز افسوس میخوردم که چطور اعتراضاتِ آرام و هدفمند مردمی که غم نان داشتند و دارند را، عده‌ای بیگانه‌ی معلوم‌الحال که اهداف مشخصی داشتند و دارند، به آشوب و آشفتگی کشاندند و باعث شدند هدف اصلی مردم که اعتراض به تورم‌ها و گرانی‌های کاملا برنامه‌ریزی شده از سوی بعضی افراد داخلی بود، بی‌اثر شود و حتی نتیجه‌ای معکوس داشته باشد و بعد با دیدن آنچه رخ می‌داد، از حرف زدن با عده‌ای از آدم‌های مسخ شده، ناامید میشدم و ترجیح میدادم به جای اینکه تلاش کنم و خود را به خواب زده‌ها را بیدار کنم، که بسیار دشوار و گاهی غیرممکن است، به زندگی و روابط خودم سروسامان دهم.
در اتفاقات دی‌ماه 1404 تنها نگرانی و دغدغه‌ام اول جان جوان‌های حافظ مردم و بعد نوجوان‌هایی بود که بدون کوچکترین شناخت و درکی از سیاستِ بی‌پدرومادر،
با غفلت پدرومادر، تحت تاثیر یک جریان و جو کاملا هدایت‌شده، خودشان را سپر آدم‌هایی معلوم‌الحال، با اهداف مشخص کرده بودند.
البته تکلیف آنانکه آگاهانه و عامدانه، به خاطر منافع اندک مالی و منافع دشمنانِ این خاک، به فرزندان این خانواده‌ی بزرگ، آسیب زدند، روشن است.
آدم‌های به ظاهر هم‌وطنی که خودشان پشیمان، مستأصل و ناامید از زندگی، در غربت، برای گذران لحظه‌هایشان، مجبورند تن به هر ذلتی بدهند و استقلال و رفاه نسبی مردم داخل ایران را نمیتوانند تحمل کنند، و برای اینکه آنچه مردم داخل ایران دارند را از چنگشان دربیاورند، به هر چیز، حتی به دشمنان این خاک، چنگ می‌اندازند.
اکنون که 237 روز تا 32سالگی‌ام مانده
در بیست و یکمین روز از بهمن1404
به آنچه اینجا نوشتم و ثبت کردم باور دارم.
باور دارم که اعضای یک خانواده، هرچقدر هم دچار اختلاف و آشفتگی شده باشند و هر چقدر که چالش و مشکل داشته باشند، نیازی به دلسوزی‌ غریبه‌های بیرون از خانه، ندارند؛ چون غریبه‌ها هیچگاه دلسوز و همدل نخواهند بود.



مشکلات خانوادگیزندگیایران
۲
۰
سمانه رنجبر
سمانه رنجبر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید