ما جایی به دنیا آمدیم که هوا، از اول، مشروط بود.
به ما یاد دادند چطور نفس بکشیم بیآنکه صدا بدهد، چطور تمیز بمانیم حتی وقتی همهچیز کثیفِ قانونیست.
ساعتها همیشه جلو بودند، اما هیچوقت به نفع ما کار نمیکردند.
گفتند بعضی رنگها صرفاً بدسلیقگی نیستند، دردسرند.
طنز ما این بود:
آدمِ خوب کسیست که ردّی از خودش جا نگذارد، حتی اگر خودش
کمکم پاک شود.
معصومیت
نه شکست،
نه خونین شد؛
خیلی مرتب
تا شد
و گذاشته شد
کنار چیزهایی
که «فعلاً لازم نیستند».
رنگها فهرست داشتند. بعضیشان بیش از حد یادآور بودند.
ترس اینجا صدا نداشت، بافت داشت، میشد لمسش کرد مثل دیوار وقتی راهپله ناگهان تمام میشود.
ما یاد گرفتیم چطور تمیز بمانی حتی وقتی درونمان پر از توضیحهای حذفشده بود.
کودکی
نه مُرد،
نه مجروح شد؛
گم شد
بین تبصرهها.
این بزرگ شدن نبود، واکنش آلرژیک بود به اطراف.
حالا من سالمم، قابل ارائه، بیعلامت هشدار.
و این جوکِ نهاییست: هیچچیز اشتباه نیست، فقط همهچیز خیلی زود اتفاق افتاده.
