امروز، همهچیز بهطرز مشکوکی معمولیست. مثل ایمیلی از طرف بدنم، با عنوان: «موردی نیست، فقط در حال فروپاشیایم.»
نه فاجعهای که تیتر شود؛ و نه معجزهای که نجاتم بدهد.
فقط لکهای روی پوستم؛ مثل یادداشتی که مرگ، با خودکار قرضی گذاشته، و هنوز امضایش را نزده.
خفگی، امروز، شبیه نشستن در ترافیک است. وقتی میدانی دیر شده، اما موتور هنوز روشن است؛ و خاموش کردنش، تصمیم بزرگی به نظر میرسد.
خون، کمحرف است.. مثل همکار قدیمیای که میداند بهزودی جایش را به کسی جوانتر میدهد؛ و مؤدبانه منتظر است.
میخندم. چون هنوز میشود شوخی کرد؛ و این همیشه، اولین علامتِ وخیم شدن اوضاع است.
و سؤال، بیسر و صدا، تهِ ذهنم مینشیند؛ مثل رسیدی که هیچوقت یادمان نمیآید برای چه چیزی
پرداخت کردهایم:
اگر این، وضعیتِ نرمال است، پس فاجعه دقیقاً قرار است چه چیزی را توضیح بدهد؟
فقط من، و یک «خُب که چی؟» کشدار.
کشدار، مثل راهرویی که هرچه جلوتر میروی، دیوارهایش به هم نزدیکتر میشوند
ولی سقف، همچنان بیخیال بالای سرت لبخند میزند.
صبح، وقتی دستم را میشویم، آب کمی قرمزتر از معمول است
نه آنقدر که فریاد بزنم؛ آنقدر که یادم بماند.
آینه، صورتم را با تأخیر تحویلم میدهد؛ و روی گونهام، لکهای هست
که دیشب نبود. یا شاید همیشه بوده و فقط امروز تصمیم گرفته خودش را معرفی کند.
من کنار میکشم، چون بوی عجیبی میآید: نه تعفن، نه خون تازه؛ بوی چیزی که مدتهاست در حال مردن است و حوصله ندارد کاملاً تمام شود.
دوباره به آینه نگاه میکنم، شخصی جوانتر روبهرویم ایستاده؛ هر از گاهی میترسانمش. در آینه نگاه میکنم و برای لحظهای مطمئن نیستم کدامیک از ما اول به این وضعیت رضایت داده است.
و درست در همان لحظهای که میخواهم از خودم بپرسم این درد واقعیست یا سزا—
میفهمم وحشتناکترین بخش ماجرا این نیست که دارم فرو میریزم،
بلکه این است که
جایی در من
کاملاً
با آن
موافق است.
پینوشت: چقدر همهچیز عجیب شده. نمیدونم چجوری بگم، ولی چند ساله که نه تنها هر روز خیلییی متفاوتتر (یچی میگم، یچی میخونی) از دیروز، بلکه هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه از قبلیش خیلی متفاوتتره. شایدم روالش همینه ولی خب.
