ویرگول
ورودثبت نام
آرتور مورگان
آرتور مورگان_
آرتور مورگان
آرتور مورگان
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

نقطه.

لیوان را برداشتم. با خونسردی تمام گفتم این را که سر بکشم فردا افلاطون هم نخواهد توانست مرا زنده کند. رفتم جلوی آینه. شبیه پیرمردی شده بودم؛ شبیه همان پیرمرد قاتل در داستان «خاطرات یک آدم کُش» که خاطرم نیست در کدام فصل زندگی‌ام خوانده بودمش. همان پیرمرد قاتلی که آلزایمر داشت و برای اینکه طبق عادتِ انسان‌کُشی قصدِ جانِ نوه‌ی عزیزتر از جانش را نکند عکس او را از گردن آویخته بود و دست آخر، تکه‌های گوشت پوسیده‌ی نوه‌اش از حیاط خانه‌ی کاه‌گلی‌اش پیدا شد. سعی کردم چشمانم را کمی روح دهم تا مشابه چشمان زنده به گوران شود. سرم را کمی کج کردم و به حالت مُرده گرفتم. آهان! پس این همان صحنه‌ی دل‌انگیزی‌ست که هم‌خانه‌ام قرار است فردا صبح با آن‌ مواجه شود. جالب. لرزش را در پاهایم حس میکردم. وجودم بوی تریاک گرفته بود. یاد عصرِ اولین تجربه‌ی «بوسه‌ی میانِ سیگار» افتادم. دیگر تمام بود هرآنچه که با ذوق برایت تعریف میکردم. با تمام این‌ها، آیا ارزشش را داشت؟

دیوانگی. همه‌اش دیوانگی است. نه! بزن خود را بکش. بگذار لاشه‌ات بیفتد گوشه‌ی این جهان بی‌همه‌چیزِ مضحک. برو. تو برای زندگی درست نشده‌ای پس کمتر فلسفه بباف. یا نه! خود را شایسته‌ی همه چیز بدان. یک خودشیفته‌ی تمام عیار. می‌بینی؟ تمامش همین است. تمام دلیلی که حاضرم شناسنامه‌ی یک فرد مُرده به نام خود داشته باشم همین است. تازه نرخش هم ارزان‌تر است. می‌توانم صدای شکستن استخوان‌هایم را زیر بار تمام زندگی‌هایی که نکرده‌ام بشنوم، و همچنین، صدای شکستن تنها پل میان دنیایی کم‌رَنج، با راهروی مخروبه‌ی قلبم را، هنگام سر خوردن قطره اشک داخل مجرای گوشم.


پی‌نوشت: یه کتابی رو چند وقت پیش خوندم، به نام «بی‌نهایت بلند و به‌غایت نزدیک» از جاناتان سفران فوئر. می‌گفت که: “اومدیم خونه رو بخش بندی کردیم، بخش‌هایِ «هست» و بخش‌هایِ «نیست». مثل یه بخش کوچیکی از آشپزخونه، یا بغل تلویزیون. با خودمون قرار گذاشتیم که وقتی یکی‌مون می‌خواد تنها باشه، بره به اون بخشِ «نیست» و اون یکی، جوری وانمود کنه که نمی‌بیندش. کم کم، انقد بخش‌های «نیست» زیاد شد که خودمون هم یادمون نمی‌موند کجا «هست» بود و کجا «نیست».”

و؟ و واقعا حس می‌کنم بخش نیست و هستِ من هم، به طرز تفکیک‌ نشدنی‌ای گم شدن.

کاش هیچوقت برای محافظت از خودم، برای پس گرفتنِ خیانت خودم به خودم، مجبور به گرفتن یک سری تصمیم‌ها نمی‌شدم. تصمیم‌های شبیه تیغ دو لبه، که در هر دو صورت با همون تیغ مجبور به درآوردن قلبم شدم.

۱۲
۰
آرتور مورگان
آرتور مورگان
_
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید