بیرون، گلولهای شلیک شد. بعد چند ثانیه مکث، به حرف زدن ادامه دادم. به حرف زدن با آینه.
شلیک زیادی دور بود. صدای گلوله باید نزدیکتر بود تا روحم ارضا میشد.
نهایتا؟ گرامافون آخرین زوزه غمانگیزش را کشید و خفه شد.
چه مدت را آنطور در تاریکی گوش بهدر گذراندم؟ خودم هم نمیدانم. ده دقیقه؟ نیم ساعت؟ یک ساعت؟ شاید هم بیشتر. کاش میشد جمله مبتذلی مثل 'کاش میتوانستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم' را به شکل 'یک لیوان چاییِ دیگر، لطفا' بازگو کنم.
جوری روحم به هم ریخته چندتا زندگی لازمه تا بشه ترمیم
چطوری شاعر زخمی؟
حساتو کشتی و فقط کاسب لفظی
برو واسه باتل بعدی
که وقتی ته خطی جالبه مستی
- نآجی؛ کَج.