اینستاگرام و نقد کتاب

در انتظار قطار بودمندی
در انتظار قطار بودمندی

پویان نامی بودندی که شب تا صبح و صبح تا شب در مذمت اینفلوئنسرهای اینستایی و دکانشان غر غر کردندی و گفتندی که چقدر اینها عامی هستندی و فلانی که کورد هستندی و من میشناسمشندی چقدر بی هویت شدندی و کتاب مثل من نخواندندی و نصف من هم هاست نکردندی و فقط مفت خوری کردندی و زر مفت زدندی. از قضا روزگار چرخیدندی و مغازه از دست پویان پریدندی و بار سفر بستندندی و ول شدندی در جای جای مملکتندی اما از جایی که غیر از مهمانها کسی جناب پویان را نشناختدندی خیلی زور به جنابش آمدندی و هی انگشت چرخانندی از بهر مفت سوار شدندی و هی پیام هاست آن هم مفت دادندی خلاصه اینکه عاقبت با این همه مفت گردندی باز هم جیبش خالیدندی و کمی هم فکرش به کار افتادندی که ای دل غافلدندی چرا من از اینستاگرام پول درنیاورمدندی. با اینجانب هم تماس گرفتدندی که نظر مثبتت در این فقره که من هم صفحه اینستاگرام باز کندندمندی چیستندی؟ که بنده ی بی ریا جواب دادمندی که اصلن به من چه که تو چه میکندندی اما بپایندندی که به دام عوام نیفتندی. بهانه این بودندی که من کلی کتاب از رو خواندمندی و خیلی سواد میدانمندی و کلی فیلم هالیوودی و بالیوودی دیدمندی و کلی تحلیل خربزه ای بلدمندی پس باید عوام الناس را راهنمایی کندمندی در اهم امور خواندن از رو و دیدن از تو... گفتم جناب پویان مگر چند نفر از معتادین به اینستاگرام که میخواهد مطلبت را بخواندمندی به کتاب خواندندی میرسندندی؟ و مگر شوهای تلویزیون و خودنمایشگردندی در اینستاگرام فرصت نگاه کردن چند تا فیلم حتی از نوع هالیوودی و بالیوودیش را میدهدندی؟ خلاصه پویان چخ ور زدندی و من گفتمندی که تو برای همان اینستاگرام خوبندی برو به توصیه بقیه رفیقهای بسیار خوب و فراموش نشدندیت یک صفحه باز کندندی و هی فالوئر جمع کندندی که اینبار برای خرج سفردندی دیگر به جمع آورندی کمک برای سیل زدندگان نیاز نداشته باشندی و با لایک و تبلیغ دخل برای خرج سفر خارجه درآوردندی...

القصه صفحه باز شدندی با پستهای نقد کتاب از رو خواندنی شده و فیلم از تو دیدندی شده و جناب پویان بسیار فعال شدندی و هی پستهای عامه پسند فالوئر بیار لایک کردندی و جاهای شلوغ کامنت گذاشتندی و ادعای جهان وطنی کردندی وایضا فمینیست. این ادعا که جز مدهای جماعت سفر کنندندی و هیچهایکر هستندی ،همان معنی دهدندی که  با دختر سفر میکردمندی و لاس خشک میزدمندی که البته خشکش را نگفتندی من خودم فکر کردم تر زدندی تا حالا یک گهی شدندی که چون این جناب هیچ پخی نشدندی پس به مصداق مهندسی معکوس مرسومندی که نتیجه به خشک بودن گرفتندی....

..

..

پینوشت: جماعتی که از سر بیکاری و بدبختی باید انگشت بچرخاند و ماشین مفت سوار شود را هیچهایکر گویدندی که نگارنده هم مدتی به آن اشتغال داشتندی و حالا بهترین تفریحش یک مرخصی تپل بودندی که برودندی و در جاده ول شدندی و البته همیشه ناهار و شام راننده را حساب کردندی...