دوباره کتابفروشی

یک جورهایی زندگی دارد عادی میشود دوباره، دوباره باشگاه میروم و سر کار برای زنگ تفریح مینشینم برنامه سفر میریزم حالا بعد از یک سال و خورده ای خیلی راحت تنها مینشینم گویا وظیفه تازه واردهاست که هی سعی کنند با بقیه گرم بگیرند من پارسال این کار عجیب و شاق را انجام دادم حالا راحت تنها مینشینم یک چیزی هم برایشان سرهم کردم درباره کار عمیق، توی یک پادکست شنیده بودم کمی هم لعابش را زیاد کردم و خلاصه الان دارم کار عمیق میکنم و باخیال راحت لازم نیست از این میز به آن میز بروم و حال و احوال کنم و به قصه های همیشگی و غصه های چاقی و قسط وام و کادوی تولد آقای شوهر گوش بدهم... از زندگی عادی یکی خیالبافیست و یکی هم کتاب خریدن که البته من در برنامه ریزیم اول کتاب خریدن را حذف کرده بودم به امید اینکه خیالهایم هم با کتابها بروند ولی یک بطالت بی نظیری جای هردوتایشان را گرفته بود که من سعی میکردم هدایتش کنم و تبدیلش کنم به آن مفید زمانهایی که خرج پیشرفت میکنیم و چون تعریف پیشرفت هم برایم به یک چیز بغرنج و پیچیده تبدیل شده بود به همین بسنده کرده بودم که هر روز یا هر چند روز یک نکته فنی یاد بگیرم و خوب این تعریف هنوز هم کار میکند... وقتی یک جایی از لحاظ فیزیکی و بدنی راحت باشم میتوانم توالت بروم و خیلی راحت برینم وقتی یک جایی از لحاظ فکری راحت باشم میتوانم تخیل کنم و ادامه دهم اینها هیچ ربطی به هم ندارند فقط دوتا معیار هستند برای سنجش راحتی مکان...

دو روز پیش بعد از باشگاه رفتم کتابفروشی با این فکر که یکی از کتابهای لیستم را بخرم مثلن اقتصاد ناهننجاریهای پنهان اجتماعی ولی نداشت هیچ کدام از کتابهای لیست مرا نداشت و من هم شروع کردم به پرسه زدن در کتابفروشی... کتابفروش شبیه امامی بود که سر خیابان ارم کتابفروشی داشت آن پستوی پر از کتاب و قفسه ای مجموعه موسیقی امامی زمستان پارسال مرد شاید هم بهار امسال همیشه میخواست چیزی به ما بفروشاند همیشه چند تا شاهکار روی پیشخوان خاک میخوردند این اواخر یعنی حدود پنج شش سال پیش به این طرف زده بود تو کار اشیا فاینتزی دیگر کتابها فروش نمیرفتند ماگ و ساک و دفترچه های زینتی. دفترچه ها مخصوصن دفترچه ها که میگفت همینگوی هم توی دفترچه هایی شبیه اینها مینوشته یکجوری که نویسنده نمیشوید اگر یکی از اینها دستتان نباشد خوب من که نویسنده نشدم از آنها هم هرگز نخریدم با جلد سخت و کاغذ مرغوب و خطهای کمرنگ زمینه با یک کش یا بندی که میبستش یادم هست بیشتر رنگ مشکیش را هم نشان میداد همینگوی حتمن یک مشکی رنگش را داشته!!

توی کتابفروشی پرسه زدم کتابها تمییز بودند براق بودند از کتاب براق حالم بد میشود همانقدر که دوست عاشق بو کردم کاغذهای کاهی سبک هستم نه این سوئدیهای زرق و برق دار همان کاغذ کاهیهای کتابهای قدیمی که قیمتشان به ریال خیلی هم دلچسب بود. طبق معمول در کتابفروشی آن هم عصرها یک مشتری هست مشتری که زیاد خرید میکند یک مشتری که خیلی باسواد است و توصیه های جالب میکند من نتوانستم قفسه های مرتب را تحمل کنم روی میز جلوی فروشنده سه کتاب قطع جیبی بود برداشتم و ورق زدم آن مشتری که زیاد میخرید درباره مترجمی سوال کرد و همین شد شروع بحث از همان بحثهای باغ جهانما و کتابفروشی حاجی همان بحثهای حالا ده سال پیش که هیچوقت کهنه نمیشوند فقط گاهی هوس برانگیز نیستند دیگر....

#روزنویسی_یک_معمولی