مزیتهای خوانده نشدن

یک غروب واقعی در غربت
یک غروب واقعی در غربت

من وبلاگ نویس با تجربه ای نیستم هنوز هم مثل همان موقع که وبلاگ کافه ها و روزها را شروع کردم نمیدانم چطور میشود دنباله رو پیدا کرد چطور میشود لایک جمع کرد چطور میشود واقعن خوانده شد. یک زمانی این برایم مهم بود اینکه خوانده شوم، یک داستان دنباله دار مینوشتم از زبان یک آقایی که همکارم بود و البته تخیلی بود و او گاهی هم به من که همکارش بودم اشاره هایی میکرد یک اشاره هایی که خیلی هم جالب نبودند اما خوب گرفتاری خودش زیاد بود خیلی فرصت نداشت از من بنویسد. دوست داشتم داستان را که مردم میخوانند واکنش نشان دهند و بعد من با واکنشهایشان قصه را ادامه دهم دوست داشتم یک زمانی افرادی از خانواده ام داستان را بخوانند. در خانه ما داستان خواندن یک قبحی دارد و اصلن کتاب یک چیز عجیبیست چه رسد به وبلاگ که مطلقن کسی از آن سر در نمی آورد. برای همین به چند تا از دوستان نزدیکم آدرس وبلاگ را دادم یک مردی هم بود که آن زمان بسیار با هم صمیمی بودیم خیلی هم کمک حال بود به او هم آدرس وبلاگم را دادم حتی در لابلای قصه ها از او و چندتا از دوستانش هم نوشتم خیلی خوشش آمد و عجیب استقبال کرد واکنش هم نشان داد بعد بین ما اتفاقاتی افتاد افراد دیگری در این رابطه پیدا شدند افرادی رفتند اسم این بنده خدا که بسیار هم خداپرست و خداترس بود با حرف ر شروع میشد من هم همان ر را استفاده میکردم و دوروبرش را هم چندتا فاصله میگذاشتم که اشتباه نشود   ر   . این جناب   ر   اینقدر قصه ها را دنبال میکرد که من گاهی احساس وظیفه میکردم که یک چیزی از خودم سرهم کنم و دلش را نشکنم اهل کتاب خواندن بود ولی از آنجا که عاقبت یک دختری پیدا شد و صد دل دلباخته جناب  ر  شد و اول از همه هم به من گیر داد که این دیگر کیست و چرا باهاش حرف میزنی و بیرون میری و... روال زندگی   ر  به هم خورد، گاهی میگفت هفته هاست کتاب نخوانده ام فقط به وبلاگت سرزدم تو هم که چیزی ننوشتی. من شرمنده میشدم میرفتم یک داستان از مرد قصه میساختم و کمی از زندگی   ر   کمی از حال و روز همکار واقعیم کمی هم از عقل خودم میگذاشتم رویش و یک کاری در می آمد آنوقت یک بار دیگر که   ر   زنگ میزد میگفتم که آپدیت شد. تماس ما هم به این شکل شد که من زنگ نمیزدم پیام نمیدادم خودش هر وقت که دختر را چند ساعتی یک جا بند میکرد تماس میگرفت دیدارهایمان هم شده بود اغلب عصرها بعد از کار من و این وقتی بود که دیگر برای دختر هم یک کار عصرانه درست کرده بود که هم کمک خرج خانواده اش شود و هم عصرها زحمتش کم. من هیچوقت حرفش را باور نکردم که میگفت دختر را دوست ندارد و به او ترحم میکند یعنی فکر میکنم این دوست داشتن و ترحمی که مرد جماعت میگوید با آن ترحم و دوست داشتنی که زن جماعت میفهمد فرقش از شیر هست تا شیر، یکی صحرایی یکی فلزی. همیشه فکر میکنم به دختر هم درباره من همچین چیزهایی را میگفت، نمیدانم... هیچوقت سرراست حرفش را نزد. من سفر زیاد میرفتم و از سفرها میگفتم همیشه یک رویایش این بود که با هم سفر کنیم و همیشه ترس من این بود که طولانی مدت با او تنها باشم. یک چیز دیگر هم بود یک حریر سیاه انگار که همیشه دور هر چیزی که میرفت طرفش کشیده میشد به من خیلی گذشت تا حریر سیاه را دور خودم دیدم بعد به آدمها دقت کردم فکر میکنم یکی از دوستانمان سالها پیش حریر را دیده بود چون یک جوری رفت که دیگر نتوانستیم پیدایش کنیم.

دنبال کار میگشتم و کلافه بودم طبق معمول برای   ر  حرف زدم و طبق معمول او یک پیشنهاد پنجاه شصت درصدی داشت که طبق معمول زورش را میزد تا ببیند چه نتیجه میدهد بعد من طبق معمول ناامید شدم و باز هم حریر سیاه را لمس کردم. اما یک اتفاق واقعن عجیب افتاد برای دومین بار زورهایش جواب داد من یک کار خوب پیدا کردم یک کاری که خیلی دوست داشتم البته این کار خوب مستلزم مهاجرت بود و دوری، بعد از چند هفته اول، خودش پشیمان شد (اینرا صراحتن گفت که کاش دستم میشکست کار برایت پیدا نمیکردم.) ولی برای من این مهاجرت برگشت پذیر نبود من رفتم و گفتم بسیار ممنونم و نمیدانم چطور جبران کنم گفت وبلاگ رو آپدیت نگه دار گفتم ای به چشم .... یکی دو پست نوشتم یک روز مدیر مهندسی که از قضا بسیار کتابخوان است و به طرز کلافه کننده ای پیگیر، آخر حرفهایش بعد از اینکه خوب از بابت این مطمئن شد که من همه کارهایم را میفرستم یک همکار قدیمی که حالا دیگر ساعتی کار میکند چک کند و هیچ تغییر سرخودی در سیستم انجام نمیدهم گفت که وبلاگ شما را نگاه کردم، من کاملن قلبم ایستاد فکر اینکه آن همه راست و دروغی که با هم مخلوط شده را درباره خانواده و کار و سفر و پارتنرها خوانده  یا فقط یک نگاه انداخته، چند لحظه از تمام عملیات اساسی زندگی بازم داشت. گفت خوب می نویسید ولی چرا این داستانها اینقدر ناامید و سیاه هستند؟ درست گفتم اینها داستانند نه خاطره؟من یک جوابی دادم یادم نیست یک عذری مثل کلاس داستان نویسی آوردم یا یک حرفی در این حد... آدرس را از  ر   گرفته بود، به عنوان رزومه من وبلاگم را داده بود و کلی تعریف کرده بود... من تا مدتها چیزی ننوشتم در اینستاگرام میترسیدم حرفی بزنم همینطور چرندیات بود که کپشن عکسها میشد البته اینستاگرام واقعن هم ارزش نوشتن ندارد سرعت بالا پایین کردن عکسها به کی فرصت خواندن میدهد؟ اما دیگر همه عکسهایم را هم نمیگذاشتم تمام فامیل و همکارهایی که در کانتکت ها بودند را بلاک کردم یک ترس عجیبی در من افتاد که نکند آنور زندگیم که بیست و یکی دو سال میشود از اینورش پنهان است عیان شود خیلی وسواسی تمام یادداشتهایم را جمع کردم و سعی کردم یک کارمند خوب معمولی باشم که کتاب و نوشتن برایش علافیست. رئیسم میداند که بزرگترین وسوسه زندگیم چیست بقیه همکارهایم اما خیلی مشکوک نیستند و خوب هنوز آن کار دوست داشتنیم را از دست نداده ام اما صمیمیتم با   ر   لکه دار شده شاید با دخترک عروسی کند شاید هم یک جور دیگری زورش را بزند و خودش را آزاد کند شاید اینبار هم زورش برسد و آزاد شود و سال دیگر که بازنشسته شد به این شهر بیاید و با هم سفر کنیم...