
او از پشت در آغوشم گرفت. نه به رسمِ تملک، که به آیینِ پناه.
گرمای دستانش مثل واژهای بود که سالها در سکوت مانده و حالا، بر پوستِ من تلفظ میشد.
زمان در همان لحظه از حرکت ایستاد؛
نه به اجبار، بلکه به احترامِ چیزی که شبیه عشق بود اما از عشق عمیقتر.
بوسهای بر دستش زدم — نه برای سپاس، که برای تسلیم.
در آن بوسه، جهان از معنا تهی شد و من، برای نخستینبار فهمیدم:
عشق، میلِ به داشتن نیست؛ میلِ به ناپدید شدن در دیگریست.
او هیچ نگفت.
اما میان نفسهایش، چیزی بود از جنسِ ابدیت —
چیزی که نه میشود نامش را گذاشت عشق، نه دلدادگی...
بلکه نوعی یقینِ خاموش،
که اگر تمام جهان فرو بریزد،
باز هم «این آغوش»،
بهاندازهی یک نفس، جهان را سرِ پا نگه میدارد.
آغوشش آرامتر از هر واژهای بود...
جایی میان تپش شانههایش، دنیا از صدا میافتاد و من دوباره نفس میکشیدم.
هیچ چیز در این جهان شبیه لحظهای نیست که کسی تو را، نه برای بودن،
بلکه برای ماندن در دلش میفشارد... ❤️🫂