چند وقت پيش، با يكی از اساتيدم مكالمهای در يك صفحهء گفتوگو داشتيم كه در نهايت به اين پيام از ايشان منتج شد: «ديگران یا خودشان را از آنچه كه هستند بسيار بهتر نشان میدهند و يا فقط قسمتِ خوبِ كارشان را به نمايش میگذارند. تو ولی، فقط از خودت انتظار بالايی داری.»
و پاسخ من اين بود: «اگر حقيقت همين باشد چه؟»
اين سوال، نه فقط آن روز، كه از خيلی پيشتر درست مثل يك ماهگرفتگیِ كوچك بر پوست ذهن من افتاده و حك شده بود. از او جدا نمیشد. متصل بود و فكر میكردم كه همانجا هم خواهد ماند؛ مگر جواب قاطعانهای برايش پيدا بشود. بود و تيرگیاش را، هروقت كه لازم میشد، به رخ میكشيد. تا اينكه چند روز پيش احساس كردم به چيزی شبيه به يك كورسوی ظريفِ نور برخوردهام. عين ضربات آرامِ ماهی کوچکی كه به قلاب گیر كرده باشد و دستت را بكشد، دستم را كشيد. با خودش برد و من در آخرِ آن ماجرا ديدم كه تكهای از آن ماهگرفتگی از پوستم كنده شد و به اعماق سياهیِ يك جهانِ ناشناخته افتاد.
تا به حال اسم سندرم دانينگ-كروگر به گوشتان خورده است؟ اين مطلب را اتفاقی، وقتی كه مشغول جستوجوی موضوع ديگری بودم، ديدم. ساده بگويم؛ اين سندرم تعلق میگيرد به كسانی كه توانايی و كار خود را از آنچه كه هست بسيار بيشتر و يا برعكس، بسيار كمتر در نظر میگيرند.
به دستهء اول که كاری ندارم. چون تمام ما با كسانی برخورد داشتهايم كه خودشان را بسيار از آنچه كه هستند، بهتر میبينند. (برای مثال، كافی هست كه چند لحظه يكی از شبكههای اجتماعیِ تصويرمحورتان را باز كنيد.)
قصد من از نوشتن اين موضوع، فقط همان دستهء دوم است؛ افرادی كه گرايش زيادی به دستكمگرفتنِ خود دارند و احساس میكنند كه اگر كاری را انجام میدهند، پس آن كار ساده است و اگر برای آنها اينطور است، برای بقيه نيز همينطور تلقی میشود.
برمیگردم به آن صفحهء گفتوگو و بالا و پايينش میكنم. خوب يا بد، چندبار، دقيقا همين جملات بالا را، به چند شيوهء نگارشی مختلف، برايش نوشتهام. آنها را دوباره میخوانم و همانجا، ميان همان كلمات است كه آن نور احتمالی روشن میشود. (ماجرا اين است كه آدم از وقتی كه میبيند احساسش به يك موضوع حقيقی و شناختهشده تبديل میشود، يك حس ديگری نسبت به آن پیدا میكند. يا لااقل، من این گونه هستم.)
و خب، ديگر بيش از اين چيزی نمیگويم.
اگر شما هم در دايرهء دلتان مساحت كوچكِ مشتركی با دستهء دوم احساس كرديد، برويد و خودتان دربارهاش بخوانيد. شايد كه دانستن به شناختتان كمك كرد و اين شناخت، لاجرم تسكينتان داد. مثل بسياری از چيزهای ديگری كه تا شناختيمشان، فهميديم كه زيادی گندهاش كرديم. كمرنگ شدند و بعضا، رنگشان را كامل باختند. مثل نور شديدی كه از دور چشممان را میزند و موقعی كه نزديکش میشويم، میبينيم كه فقط يك تكه شيشهء خرد و بیارزش بوده است.
اين هم يكچيزی است مثل همان. میفهمی كه زيادی به خودت سخت گرفتهای و لااقل، فرصت آن را داری كه مدتی به خودت "اجازهء" تصور بدهی. تصور آنكه اوضاع در آن بيرون، پشت احساس تو، از آنچه كه به نظر میرسد بهتر است. تصور آنكه زندگی، شايد، فقط در انتظار همين تصور است.
