يك روز صبح كه چشمهايم را باز كردم، فهميدم كه يك چيزى سرجايش نيست. اما شستم دقيق خبردار نشد. تا وقتى كه اولين گازِ صبحگاهى را به لقمهء نانِ صبحانهام زدم. مفصل فكى سمت چپم از همان روى پوستِ صورت تا آخرين سلولهاى مغز استخوانش تير کشید و من باخبر شدم كه دوباره فكم ملتهب شده. اين اتفاق، هرازچندگاهى براى من مىافتد و مثل يك "بادىلنگواِجِ " واقعى، خیلی مرموزانه بهم اعلام مىكند كه؛ حواست هست دختر؟ سطح اضطرابت زيادى زده است بالا!
و خب، راست مىگفت. يكجورهايى خودم هم منتظر بودم كه همين روزها چراغِ چكِ بدنم روشن شود. خلاصه دست انداختم و بستههاى قرص و دهجور مهاركنندهء COX و كيسههاى آب گرم را ريختم جلوى دستم. و اجباراً تمام هفتهء گذشتهء خود را با اين مفصل كوچكِ ستمديده سپرى كردم. سپرى و مدارا. مراحل بلع هر لقمهء غذايم به جاى ٥ ثانيه، ٥ دقيقه طول مىكشيد و جملاتم را مثل رباتهاى تازهتاسيس، واج به واج ادا مىكردم. و خب همهچيز خستهكننده بود تا اينكه يك روز سر ظهر، وقتى در اثناى جويدن لقمهء سوم (با فركانس سه ضربه در دقيقه) به جزئىترين زواياى عدسِ توى بشقاب عدسپلوام خيره شده بودم، فهميدم كه من چقدر بىدليل زندگىام را روى دور تند گذاشتهام. و اين فكر هرچقدر كه بيشتر به آن زل مىزدم، بيشتر جان مىگرفت. تا اينكه انگار اصلا همان عدس به حرف درآمد و گفت: «معلوم است دارى چهكار مىكنى؟ چهخبرت است، چرا ما را نجويده قورت میدهى؟ از صبح كه بلند مىشوى مدام در حال دويدنى و موقعِ سوختگيرى هم كه مىشود، عين اسفناجهاى ملوان زبل، غذا را فقط میاندازى بالا كه معدهات پر شود. بعد هم با همان معدهء پر مىروى و پريزِ بيهوشىات را میزنى به برق. افقى مىشوى. انگار نه انگار که معده دارد آنجا زحمت مىكشد.»
و خب، عجب عدس فهميدهاى.
واقعا چه كار مىكردم؟ اصلا چرا اينقدر مىدويدم؟ اين كه روزهاى من از چه وقتى اينقدر شلوغ شد را به ياد ندارم، ولى آنچه كه در خاطرم مانده همين است كه من از وقتى كه به ياد دارم، مشغول دويدنم. و خب، شايد كه ذاتِ اين كار بد نباشد، اما آن چيزى كه تبديل به یک سمِ قطرهچكان شده، رقابت است. اصلا آدم سرش را كه يك دور بچرخاند، هزار ميدان و رينگِ آمادهء رزم دوروبرش مىبيند. اما سوال اين است كه چند تا از اين رسيدنها، حقيقتا، متعلق به خودماناند؟ چندتايشان را ما انتخاب كردهايم و در چندتايشان، شرايط تصميم گرفته است؟ و اصلا، چندتا از آنها یک ميدان واقعىاند و چندتايشان مثل اين "شبيهسازهاى واقعيت مجازى" توى شهربازى، فقط يك ميدان سهبعدى توى خيالمان؟ اگر عينكمان را برداريم و حقیقت را ببینیم، چندتايشان دود مىشوند مىروند هوا؟
مىدانيد، ما ريتم تپشهاى قلبمان هم شبيه به هم نيست كه بخواهد ريتم زندگىهايمان باشد. زندگى ديگر آن سرمشق معلم روی تختهسياه نيست كه ما بنشينيم و هى مثل هم تكرارش كنيم. بايد ديگران را، با تمام رسيدنها و سرمشقهايشان، بيندازيم دور. چون رسیدن نه تنها وجه اشتراك آدمها نيست، بلكه همان چیزیست که تقويم هركس را از ديگرى متفاوت مىكند. ما آدمها فقط با يك طناب به هم وصل مىشويم و آن هم فقط همان ذاتِ دويدن است. چون خوب يا بد، ما مجبور به دويدنيم. ما مجبوریم و میدویم، تا زندگى را از همان نقطهاى كه ديگر نزيستهايم دوباره شروع كنيم.
ولی تا آنموقع، بیایید که آرام حرف بزنیم،
آرام غذا بخوریم،
و به بشقاب بغلدستیمان نگاه نکنیم.
