میگويد: «چه خبر؟» و میگويم: «خبرهای خوش، ولی برای خودم!»
- مثلا؟
- مثلا اينكه بهجای آنکه درگير "ونير كامپوزيت" و "رابردم" و صدتا كلاس ديگر باشم، بلند شدهام رفتهام كلاس نويسندگی!
بلند میخندد و به وضوح چشمهايش روشن میشود: «باور كن بهترين كار را كردهای!»
.
.
چند روزِ پيش، ميان هوای نيمهتاريكِ عصر، داشتم برای يكی از دوستانم پيغامی صوتی میگذاشتم، در بابِ توضيحِ اين مسئله كه؛ مثلا من را ببين! هيچ شباهتی به يك سالِ پيشام ندارم!
همين يك جمله را گفتم و نشستم هزارخط توضيح دادم كه قشنگ شيرفهمش كرده باشم. كه مطمئن باشم فهميده است اتفاقها، میآیند كه بيفتند. كه تلاش كردن برای چيزی با زور زدن برای آن فرق دارد. كه خسته شدن با خسته ماندن. كه آسمان به همين راحتى به زمين نمیآید. و دهها "كهء" ديگر كه عين كلاه شعبدهبازی هرچقدر به درونش دست میانداختم، باز هم يك خرگوش سفيد میشدند و میپريدند بيرون.
ديروز بالای نسخهء يكی از بيماران، تاريخ را اشتباهاً نوشتم اسفندِ ١٥٠٣. پنج ثانيه بيشتر طول نكشيد كه غلطگير آمد و غلطش را گرفت. از همان ثانيهء اول ولی، كسی از گوشهء ذهنم (انگار كه تازه سرِ حال آمده باشد)، سرش را بيرون آورد و گفت: «ديدی دختر! تو اصلا قرار نيست كه هيچوقت بتوانی همچين تاريخی را روی سربرگت بنويسی! پس برای چه زندگی را سخت میگيری؟ صد سال ديگر تو (و شايد هركس ديگری كه امروز اين جمله را میخواند) رفتهايد و تبديل شدهايد به يك خاطرهء دور. پس رهايش كن. بگذار اتفاقها بيايند كه بيفتند. تلاش كردن برای چيزی با زور زدن فرق دارد...»
و هزار جملهء ديگر كه مثل همان خرگوشهای سفيد، يكی يكی از دهانش میپريدند بيرون. و من پيش از آنكه تمام اتاقم پر از خرگوش بشود، نسخه را توی دست بيمارم چپاندم تا برود. برود و در تتمهء ٤٠٣، تتمهء دندانهايش را سروسامان بدهد.
و خب، برای شما عجيب نيست؟ چيزی را در دلتان تكان نمیدهد؟ اينكه بعضی از تاريخها، هيچوقت نوشته نمیشوند. بعضی از كتابها را هيچوقت نمیتوان خواند و یا اينكه بعضی از عكسها، هيچوقت ما را به خود نمیبینند.
اينکه هرچه داريم همين است؛ همين پارهخطِ كوچك و محدود، به نام زندگی.
نه يك خطِ بازِ بیانتها.
پس حيف نيست که از دستش بدهيم؟ كه بهجای خودمان به بقيه نگاه كنيم؟ كه آستين بالا نزنيم تا قصهء خودمان را داشته باشيم؟ كه يك نسخهء اصل و پر از نقص نباشيم، بهجای اينهمه رونوشتهای معركه؟ كه برای هرچه كه واقعا دوستش داريم تلاش نكنيم؟ و نهايتا اينکه بهجای خودِ شعبدهباز، به يكى از همان خرگوشهای سفيدِ توی کلاهش تبديل بشويم.
ساختگی، زياد، و مانند بقيه.
