بار چندم است نمیدانم، ولی اين چندمين بار است كه مینشينم تا چيزی بنويسم اما جوهری از خودكارم در نمیآید. نه كه حرفی برای گفتن نداشته باشم، نه. برعكس، در يك هفتهء گذشته هزار اتفاق برايم افتاده است. ولی طبق معمولِ هميشه، هروقت كه من حرف بيشتری برای گفتن دارم، ساكتتر میشوم.
از كدام بگويم؟ از كجا شروع كنم؟ و چگونه خاتمهاش بدهم؟ نمیدانم. و نتيجهء اين ندانستن همين میشود كه بنشينم و ننوشته از جای بلند شوم.
میدانيد، من از آن دسته آدمهايی هستم كه گمان میكنم اگر زندگینامهء خودم را بنويسم، كتاب عجيبی میشود. هر صفحهاش را كه ورق بزنيد دستكم يكی دو تا كليد اسرار از آن میچكد. ولی خب، راستش را كه بخواهيد، آدم از يك جايی به بعد نه كه ناشكر شود، نه، فقط اندكی صبرش كم میشود. دلش از صبر كردن خسته میشود. ته دلش یک نفر مینشیند روی یک تختهسنگ و میگويد: «خدايا! دمت گرم كه هميشه، هرچه كه هست، آخرش خوش است. ولی، واقعا لازم است كه اینقدر همه چيز را پيچيده میكنی خدای من؟ چرا هيچ دو نقطهای با يك خط صاف به هم وصل نمیشوند؟ حتما بايد پنج شش دور بچرخيم و سه چهار بار به بنبست بخوريم و یکی دو بار سقوط كنيم تا به نقطهء مقصد برسيم؟
میدانی، نه كه خوش نگذرد، نه. اتفاقا هيجان هم دارد! آدم هزار حسِ ترس و ضعف و غم و خشم را با هم تجربه میكند. آخرش هم که هورمون شادی منتظر نشسته است. ولی خب تنوع هم بد نيست. خودت كه بهتر میدانی، آدميزاد تنوعطلب است. وگرنه من كه مشكل ديگری با اين پيچوخمها ندارم اصلا. همه چيز خوب است، فقط اين يكشكلبودنشان با طبيعتم جور در نمیآید.
میدانی، آدمیزاد يك مقدار جانی دارد. البته اين را هم مثل مورد قبلی خودت بهتر میدانی. از يكجايی به بعد، توی پيچشهای حدودا هشتم نهم، نه كه نخواهد ادامه دهد، نه، فقط ديگر جانی ندارد كه از آن مايه بگذارد.
برای همين، معبود مهربان من، بيا و محض تنوع هم که شده، اين آخر سالی، گره در كار ما مخلوقاتِ نيمهجانت ننداز.
بيا و ما بندگانِ خسته از انتظاركشيدنت را يك جور ديگر خوشحال كن. مثلا يك كاری كنيم و جانمان به لبمان نرسد. مثلا با يك خط صاف از آ به ب برسيم.»
تمام شد.
عاقبت نوشتم.
ممنون خدای من. امضا؛ بندهء شاكر تو.
