ديشب پس از يك وقفهء بسيار بلندبالا، توانستم پس از مدتها بنشينم پای تلويزيون و بدون دغدغه دربارهء اينکه صبح روز بعد چهكاری دارم كه بايد بابتش زود بلند شوم، جفت چشمهايم را بدوزم به تماشای الكلاسيكو.
آخرينباری كه اينقدر بیخیال نشسته بودم و اصلا آخرينباری كه موفق شدم يك فوتبال را كامل تماشا كنم، يادم نمیآمد. تاريخش برمیگشت به زمانی كه دل و جان آرامتری داشتم. ديشب که قسمت شد، با دو انگشتِ دستم، بينیام را گرفتم و سوزنی پريدم وسط خاطراتِ خوشِ زندگیام. زمانی كه حتی يك بازی را هم از دست نمیدادم. من، خيلی بيشتر از آنكه كسی تصورش را بكند، از فوتبال لذت میبرم. (و اين مبحث آنقدر برايم مهم و ارزشمند است كه بايد دستكم يك متن جدا و ٧،٨ دقيقهای را به توضيح دادنش اختصاص بدهم.)
خلاصه که من بودم و ظرف تخمه، دريای خاطراتم و يكمشت مرغدريايیِ مسرتبخش. اما به طرز عجيبی، بيشتر از هر حسِ آدرنالينآوری كه فكرش را بكنيد، چيزی شبيه به يك تودهء دلتنگیِ خوشخيم وجودم را گرفته بود. از قلبم شروع شد و بعد رفت توی دست و پایم. احساس كسی را داشتم كه بهجای مراسم شبِ شعرِ هوشنگ ابتهاج، اشتباهی رفته است كنج يك مجلسِ نقدِ مكتبِ اگزيستانسياليسم نشسته است. مردمک چشمهايم طبق عادت دنبال اين بود كه مسی را از روی نحوهء دويدنش پيدا كند، ولی تنها چيز قابل تشخيصی كه عايدش میشد، نهایتا كلهء زردِ يامال بود. همهچيز يكجورِ ناآشنایی غريب بود و اين غريبگی، حق داشت كه آدم را دلتنگ كند. حتی صدای گزارشگر، كه در خوشبينانهترين حالت، مثل يك جفت كفشِ آلاستار بود كه به كتوشلوار دامادی چسبيده است.
و خب، شايد مشكل زندگی از همينجا شروع میشود؛ از همینجا كه آدم به هماناندازه كه چيزهای خاطرهانگيزش را از دست میدهد، به دست نمیآورد. فقط او میماند و مزهء خوشیهايی كه انگار ديگر مثلش نمیآید. زير زبانِ ذهن میماند و تكرار نمیشود.
اما... شما كه غريبه نيستيد، پس خدا را شكر! بابت اينکه لااقل هرچه كه از دست رفته است، يك روز بوده است.
من، واقعا خدا را شكر میکنم كه در دورهای زیستهام که چشمهايم توانسته هم دريبلهای سردردآورِ مسی را ببيند، هم انگشت اشارهء راستِ مورينيو كه در حدقهء چشمِ چپِ ويلانووا فرو میرود، و هم آدامس جويدهشدهء الكس فرگوسن كه پس از اتمامِ زايلاتولِ موجود درسلولهايش، يك نفر آمد و آن را چپاند روی يك تنديس و به قيمت ناچيزِ نيمميليون دلار فروخت.
ديشب برای بار چندمی كه نمیدانم چندم است، "كامبكِ" زيبای بارسا مصادف شد با يكی از برهههای ازپادرآورندهء زندگی من. و خب، میدانید، قضيه اين است كه اصلا مهم نيست كه شما سفيد هستيد يا آبیاناری، اصلا فوتبالی هستيد يا تمايلاتتان سمت شطرنج كشيده شده است. واقعا مهم نيست.
تنها يك چيزِ مهم وجود دارد و آن هم اين است كه بدانيد فوتبال ٩٠ دقيقه كه نه، ١١۶ دقيقه است.
تا وقتی كه سوت پايان را با جفت گوشهایتان نشنيدهايد، چيزی از دست نرفته است. پس ادامه بدهيد، حتی وقتی كه انگار همهچيز از دست رفته است.
