"كيم نامجون"، ترانهسرایی کرهای، چند روز پيش متن يكى از نامههايش را كه برای دوستش فرستاده بود منتشر كرد و زير آن نوشت كه "بياييد در اين زمستان با دوستانمان نامه رد و بدل كنيم". من هم انگار كه نامهنگارِ درونم سالها توی كما رفته باشد، يكدفعه چشمش به جمال جهان روشن شد و به هوش آمد. ماسك اكسيژنش را زد كنار و اين درخواست را مثل اكسيژن توی هوا، از روی هوا قاپيد.
.
.
من هميشه، در هرجايی كه از دستم برمیآمده، جار زدهام كه عاشق نامه نوشتن ام. عاشق نامه نوشتنم و مثل بسياری از چيزهای ديگری كه عاشقشان هستم، كمتر نصيبم شده است. مثلا عاشق آن يادداشتی هستم كه در صفحهء اول كتاب مىنويسند، اما كمتر كسی به من كتاب هديه میدهد كه بخواهد چيزی تويش بنويسد. و يا عاشق اين هستم بروم ساختمان ستارهشناسی و از روی پشتبامش با تلسكوپ به اعماق جهان خيره شوم، ولی اصلا چنين جايی را در اطرافم نديدهام كه حتی بخواهم تا طبقهء همكفش پيش بروم. يا عاشق اين هستم بروم موزه و به چيزهای عجيب و ارزشمند آنجا خيره شوم، ولی آخرين موزهای كه در نزديكیام پيدا كردم، مال جانوران تاكسيدرمیشده بود. من هم نهايتا با يك عكس هنری از يك موشخرمای ازهمهجابیخبر كه وسط مجادله با موشخرمای روبهرويش خشكش كرده بودند، از آن بيرون آمدم.
خلاصه كه من هم به نوبهء خود آدم عاشقی هستم؛ پر از معشوقهای دستنيافتنی.
از سر همين عشق ناكام هم (در گذشتهای خيلی دور) يك ايميل ساخته بودم كه به جای پيامرسانِ الكترونيكی، از آن به عنوان نامهرسان الكترونيكی استفاده میكردم. به چند نفر از دوستان و رفيقانِ غيرقابلدسترسم در اينطرف و آنطرف دنيا، خصوصا در بازههای حساس زندگیام، نامه مینوشتم و از خوب و بد روزهايم آگاهشان میكردم. چندوقت پيش كه نامهنگار درونم توسط "كيم" بيدار شد، رفتم سراغ آن ايميل باستانی تا دوباره نوشتههايش را بخوانم و خاطراتم تازه شود. اما تنها چيزی كه تازه شد، داغ دلم بود. رفتم و ديدم كه ياهوی خيرنديده كل محتوای صفحهء مرا به علت عدم مراجعهء طولانی مدت حذف كرده است. انگار كه ساليانِ سال نامهنگار درونم آنجا روی تخت افتاده بوده و دكترياهو هم كه ديده است نخير! كسی به عيادت اين بنده خدا نمیآید! خودش با اجازهء خودش دستگاهها را از پريز برق كشيده و زمان مرگش را دور از چشم من اعلام كرده. خلاصه من مانده بودم و يك صفحهء سفيدِ سفيد. عین ملافهء سفيد بيمارستان، روی آن خدا بيامرز.
و این شد كه من همان دلخوشی كوچكم در اين زمينه را هم از دست دادم و حالا تنها چيزی كه دارم، يك تصوير مبهم از لذتِ پنهان در این كار است. يادم هست كه هميشه در انيميشن و فيلمهای كودكیام، به آن صندوقهای پستیِ چوبیِ جلوی خانههای آنورِ آبی غبطه میخوردم. (هنوز هم میخورم). طوری كه دلم میخواهد يك روز اگر خانهای داشتم، بلند شوم بروم يكی از آنها را دم در خانهام با ميخ به زمين بکوبم تا ديگر نه دست ياهو به آن برسد و نه حسرتی به دلم بماند. تا آن زمان ولی، شايد دوباره يك نامهرسان بسازم و نشانیاش را بگذارم تا قبل از اينکه اين زمستان از دهن بيفتد، كمی بيشتر با هم حرف بزنيم. از روزگارمان بگوييم و از احوالمان. و من برايتان بنویسم كه؛
سلام عزيز من.
اينجا الآن ميانهء ظهر است و من سر انگشتانم از شدت كلنجار با دندانهای مردم درد گرفته است. اما باز هم نشستهام اينجا و روی واحدهای كوچك كيبورد میكوبم تا برايت از امروزم بنويسم. مثلا بگويم كه امسال هم سر سفرهء كوچك يلدايم نرگس نداشتم چون من در این خطه نه تنها به نرگس، كه به تره و گشنیز هم دسترسی ندارم. به گمانم اينجا تنها چيزی كه میرويد خار مغيلان است. يا مثلا بگويم که زمستان شده و من تنها دلخوشیام اين است كه پنجره را باز كنم و سرم را ببرم بين مولكولهای سرد هوا. نمیدانم تو كجا هستی اما هرجا كه هستی كاش دوروبرت پر از باران باشد و اگر باران باريد، لطفا به ياد من بيفت و بهجای من از آن لذت ببر. راستش من نمیتوانم خيلی طلب باران كنم. چون در اين جايی كه من هستم، تا دو قطره نعمت الهی نازل میشود همه عنان از کف میدهند و از خود بیخود میشوند. برق قطع میشود، تلويزيونمان یا صدا دارد و یا تصویر و از پسِ ارائهء هردو به صورت همزمان برنمیآید و جادهها هم مسدود شده، هرکس هرجایی كه هست در همانجا گير میكند. باز وضع من بدتر هم هست. اينجا لولههای آب هم ديگر آب ترابری نمیكنند و مخابرات از هر ٤ پيامِ من، دوتايش را انتخاب كرده و به سليقهء خودش خلاصهاش را به دست مشتركِ موردنظرم میرساند. خلاصه كه شرايط يك چيزیست در حد روزگار پارينهسنگی، و من هنوز آنقدر كه بايد خم و چم زندگی در آن زمان به دستم نيامده است. باید بیشتر تمرین کنم. امروز صبح يك آقايی آمده بود درمانگاه كه روی دست راستش، از فوقانیترين قسمتِ بازو تا تحتانیترين نقطهء ساعد، كلهء یک شیر نر را خالکوبی کرده بود. بعد كه آمپول بیحسی را جلويش جا انداختم، چهرهاش مثل شير كمچرب سفيد شد و فرار را بر قرار ترجيح داد. آن وسط قبل از فرار يكمی هم برايش موعظه كردم و با هم بحث كرديم كه درد آمپول شير نر بيشتر است يا آمپول من، كه خب در نامهای ديگر برايت به تفصیل شرح میدهم. فعلا سرت را درد نمیآورم. مواظب خودت باش. و نهایتا، بيا كه در اين زمستان با هم نامه رد و بدل كنيم.
ارادتمند تو؛ من
