اگر بخواهم از بين ٢٠٠ دليل كوچك و بزرگ خوشبختی در زندگیام به يكی از عجيبترينهای آن اشاره كنم، اين میشود كه من يك دايی بسیار مهربان دارم. يك دايی كه انگار شال و کلاه کرده و از دل انيميشنهای والت ديزنی پريده است بيرون. دايی من، يك زمينشناس است. و همين موضوع بود كه مرا از بچگی عاشق سنگ و جزئیات زمين كرد. هميشه هروقت که میدیدمش، يك پيراهن چهارخانهء قهوهایِ كمرنگ داشت با يك شلوار جين قهوهای پررنگ. يك جفت كفش اسپرت، يك كولهپشتی، يك كلاه كپ، و هزار وسيلهء ريز و درشت ديگر (از ذرهبين گرفته تا چراغقوه) برای شكار سنگها. توی خانهاش هم يك آزمايشگاه مخصوص داشت، با يك خروار سنگ جذاب و یک ميكروسكوپ جذابتر. خلاصه تمام اينها باعث شد كه من عاشق سنگ جمعكردن بشوم. هرموقع، چه روی كوه بودم چه لب دريا، يك چشمم به پیشِ پايم بود و يك چشمم به زير پا. من كه نمیدانستم سنگ خوب و بد چيست، معيار من فقط زيبايی سنگ بود. از هر كدام كه خوشم میآمد، میانداختمش توی جيبم تا بعدا او خوب و بدش را تشخيص بدهد. ولی هميشه دلم میخواست كه يك روزی عاقبت يك چيز باارزش پيداكنم. و چيزهای باارزش در ذهن من فقط چند دستهء مشخص بودند؛ طلا، ياقوت، فسيل.
و خب، شايد باورتان نشود، اما توانستم! من، يك سارای حدودا ١٠ ساله، واقعا توانستم كه فقط با نگاه كردن به تكتك سنگهای روی زمین، از دل يكی از بیآبوعلفترين خطههای خدا، يك فسيل صدف پيدا كنم! (درواقع سه فسيل) و اينگونه شد كه آن سنگها تبدیل شدند به سمبل خوششانس بودن من. (هرچند که قصد كردهام بروم و با قلبی آکنده از درد به موزهء زمينشناسی اهدايشان كنم.)
ولی راستش را كه بخواهيد، از دید من در آن ماجرا شانس کارهای نبود. درواقع، كار كارِ ايمان بود. من ايمان داشتم كه عاقبت پيدایش میكنم و آدم، هرچه كه بيشتر از كودكیاش دور میشود، انگار كه از ايمانش هم میشود. طوری كه اگر در اين سن كسی بيايد و به من قول شرف بدهد كه اگر به زمينِ زير پايم چشم بدوزم يكروزی آخرش يك فسيل كشف میكنم، يك نگاهی حاویِ الفاظی از قبيلِ "برو خدا روزیات را جای ديگر بدهد" حوالهاش میكنم و میروم سراغ مشغلات بزرگسالیام.
اين روزها كه نشستهام پای سريالديدن و دارم برای چهارمين بار "فرار از زندان" را (جمعا به زبان مادری و نامادری) نگاه میكنم، (درحالی كه دوستانم هنوز هم باورشان نشده كه چطور ممكن است) به يك موضوع جالب، از بين هزاران موضوع جالب ديگری كه دارد، رسيدهام.
"لينْكُلْن" و "مايكل"، هميشه در هر نقطهء بغرنجی از ماجرا كه قرار میگيرند، يك ديالوگ مشخص دارند و آن هم اين است؛ «بلند شو مرد، ايمان داشته باش.»
و خب، از آن جايی كه من آدمِ نشانهپروری هستم، احساس میكنم اينکه ديدنِ دوبارهء اين سريال مصادف شده است با احوال اين روزهای من، اتفاقی نيست. و حالا كه اين جملهها را مینويسم، ديگر كار از احساسكردن هم گذشته است. من يقين دارم.
يقين دارم كه چارهء مشكل، آن نور كوچکِ راهگشا، و هر نام معجزهبخشِ ديگری كه بشود روی آن گذاشت، دست ايمان است.
من حتی سر سوزنی، به اندازهء كودكیام، به شدنها مطمئن نيستم. شك داشتن به اينکه همه چيز درست میشود، مثل شيشهء نازکِ اطرافِ يك فانوس روشن، همهجا همراه اين باور است.
و ايمان، همان ققنوس حياتبخشیست كه بايد از دلِ هرچه كه از دست رفته است، دوباره متولد شود.
بايد ايمان داشت و بايد در كنار آن، صد البته، يك لينكلنِ درون هم داشت. جوری كه هروقت كم آورديم يك چَک بزند توی گوشمان، برقِ شَک از سرمان بپرد. بعد هم بيايد و خيلی جدی بهمان يادآوری كند كه؛
"بلند شو مرد! ايمان داشته باش!"
