ویرگول
ورودثبت نام
سارا - پ (پاییز)
سارا - پ (پاییز)عقلاً دندان پزشکی، قلباً هنر و ادبیات 🍂 (t.me/Paeezname)
سارا - پ (پاییز)
سارا - پ (پاییز)
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ ماه پیش

ظرف ماهى قرمز

روابط من و پدرم، يك چند درجه‌ای با روابط اكثر دخترها با پدرشان فرق دارد. البته اگر بخواهم دقيقش را بگويم، می‌شود چند صد درجه، نه يك مقدار جزئی و سرانگشتی.

او دوست خوب من است.

مثلا يادم است اولين‌باری كه در ايام جوانی و جاهلی به قول عزيزانِ امروزی "كراش زدم"، رفتم و عكسش را صاف گذاشتم كف دست پدرم تا ديدگاه تخصصی‌اش را دربارهء آن لندهور بدانم. (اگر نظر من را بخواهيد، فرايند "كراش زدن‌ها" يك چيزی‌ست در شكل و شمايل خيار چنبر. اولش بنظر خوب می‌آید اما اگر صبر كنی تا به آخرش برسی، به مزهء گندش پی می‌بری). يا مثلا همان‌قدر كه من از پشت فرمان نشستن متنفر هستم، او از رانندگی كردن من لذت می‌برد.

بله.

من حقيقتا از رانندگی خوشم نمی‌آید. حاضرم بدون كفش راه بروم و پوست پايم را از دست بدهم، اما روی آن صندلی ننشينم. ولی مجبورم و به همين علت، انجامش می‌دهم. مانند هزار كار ديگر كه به آن علاقه‌ای ندارم و اين علاقه نداشتن، اهميتی هم ندارد. مثل بسته‌بندی سانديس‌های قديمی كه بر روی بدترين مختصاتِ ممكن يك نقطه گذاشته بودند و زيرش زده بودند "از اين‌جا باز كنيد". مگر كسی هم به آن نقطه اهميت می‌داد؟ يك چيزی بود كه برای خودش آن گوشه افتاده بود. هزار نقطهء راحت‌تر بود برای باز كردن. مهم اين است که كار آدم راه بيفتد. وگرنه چيزهای ديگر خيلی اهميتی ندارند.

اصلا آدمِ امروزی كم پيش می‌آید كه ديگر كاری را از سر دوست داشتن انجام بدهد. من هم جزو همين آدم‌های امروزی.

خلاصه يادم است كه چشم باز كردم و ديدم ١٨سال‌ويك‌روزم شده. و بعد از اين‌که شمع‌هايم را فوت كردم، دست پدرم آمد، مرا از یقه گرفت و انداخت توی كلاس رانندگی. به هزار ترفند متوصل می‌شدم كه بيخيالش بشود، ولی نمی‌شد. يك بار خودم را به تب سرخ می‌زدم و يك بار ديگر به تب مالت.

حتی وقتی گواهينامه‌ام را گرفتم باز هم تلاش كردم كه قسر در بروم، ولی قسرهايم هم ناموفق بود. پدرم پياده می‌رفت و ماشين را می‌گذاشت پاركينگ بماند، تا من بردارم و سوارش بشوم. من هم كه عميقا درگيرِ عذاب‌وجدان، می‌نشستم ديگر. (اصلا همين ماشين هم خودش يك قصه دارد كه شايد سر فرصت از آن هم بنويسم.)

حالا هزاران روز از آن‌روزها گذشته و شايد اين اولين‌بار است كه من دارم كتباً و وا‌ضحاً اعلام می‌کنم آن‌چه كه من را آزار می‌دهد، ماشين نيست. بلكه آدم‌های توی آن ماشين‌اند.

انسان‌های قانون‌شكن، بی‌توجه، و در ٧٠ درصدِ مواقع، بی‌نزاكت. و گاهی‌وقت‌ها، از آن هم بدتر. چون آدمی كه روی پل خانهء كسی پارك می‌كند يك چيز است، و آن شخصی كه بعد از كار اشتباهش جوری رفتار می‌كند انگار كه تو پلت را كنار ماشين او گذاشتی، يك چیز ديگر! و من ظرف تحملم برای آدم‌هایی این‌چنینی، يك "كوچكِ بسيار فراتر از كوچك" است.

سرتان را درد نياورم. تمام اين جمله‌ها را نوشتم و اين خاطره‌ها را تعريف كردم، كه بگويم من اگر بخواهم برای اين ٣٠٠وخرده‌ای روزِ جديدِ پيش‌رويم از خداوند متعال چيزی آرزو كنم، فقط يك ظرفِ بزرگِ تاب‌آوری‌ست.

تاب‌آوری، در برابر هركسی و هركاری كه نياز به تحملی بيش از حد معمولِ تنظيماتِ آدميزاد داشته باشد.

كی و كجايش هم فرقی نمی‌كند.

چه كسی باشد كه می‌خواهد بپيچد راست و در چپ‌ترين نقطهء موجود در يك خيابان بايستد،

چه كسی باشد كه خيلی جدی تلاش می‌كند به تو بفهماند دندانش بدون عصب‌کشی هم ترميم می‌شود،

و چه كسی باشد كه با شغلِ شريفِ بلاگربودن از كسب و كار پر مشقت و عرق جبينش نطق می‌كند.

و خب، اصلا اين‌ها به كنار. آدم برای روزهای پر از اضطراب و شب‌های پر از فكرش هم يك ظرف بزرگِ تحمل می‌خواهد. يك ظرف بزرگ، تا در اين دنيای پر از پيچ و خم كمی راحت‌تر زندگی كند و سرریز نشود.


اما برای شما، آرزو می‌كنم كه در اين سال جديد آن‌قدر روزهای تحمل‌برانگيزتان اندك باشد كه يك حجمِ كوچك، به اندازهء تنگِ يك ماهیِ قرمز هم كفايت بكند.

دلتان آرام باشد و سالتان، الهی كه مبارك.

دوستان خوب من.


۱۵
۱۰
سارا - پ (پاییز)
سارا - پ (پاییز)
عقلاً دندان پزشکی، قلباً هنر و ادبیات 🍂 (t.me/Paeezname)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید