ویرگول
ورودثبت نام
سارا - پ (پاییز)
سارا - پ (پاییز)عقلاً دندان پزشکی، قلباً هنر و ادبیات 🍂 (t.me/Paeezname)
سارا - پ (پاییز)
سارا - پ (پاییز)
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ ماه پیش

قايق كاغذى

ديروز روز بدى بود. چيز سياه و زشتی آمده بود و دست‌هايش را دور قلبم می‌فشرد. حس می‌كردم نه خون به رگ‌هايم (آن‌طور كه بايد) می‌ريزد و نه هوای كثيف از ريه‌هايم دور می‌شود. به سختی نفس می‌كشيدم و احساسِ مغزی را داشتم كه سر از كار قلبش در نمی‌آورد.

من، روی سطح يك درياچهء منجمد ايستاده بودم كه ناگهان يخ، زير پايم ترك خورد. خالی شد و از هوا به درون آب كشيده شدم. انگار كه ذرهء غبارِ كوچكی باشم كه به دهانهء لولهء جارو رسيده است. روی سطح يك درياچهء منجمد ايستاده بودم و احساس قايقِ كاغذیِ كوچكی را داشتم كه كودكی ده ساله توی آب رهايش كرده است. خيس شدم. چروكيده. و نهايتا، مغروق.

برای بار چندم همان حرف هميشگی‌اش را تكرار می‌كند: «تو برای اين دنيا زيادی مهربان بار آمده‌ای.»

و من بیشتر از قبل با آن شیء كاغذیِ كوچك همذات‌پنداری كردم؛ در ظاهر همه چيز درست است. هم قايق هستی و هم روی آب. ولی جنس ديواره‌هايت با جنس محيطت جور نيست. دوام نمی‌آوری. از حركت می‌مانی.

ديروز روز بسيار بدی بود. انگار كه يك نفر از درونم صدايم می‌زد و به هرچه كه باورش داشتم، اشاره می‌كرد. با انگشتِ بلندش تك‌تكشان را نشانم می‌داد و می‌گفت: «تو واقعا به همچين چيز مزخرفی اعتقاد داری؟» و به نوبت می‌انداختشان توی آب. مى‌انداختشان و زيرلب غر می‌زد "معلوم است كه درست نمی‌شود.. معلوم است كه تغيير نمی‌كند."

و من حتی از ياد برده بودم كه برای آن‌چه كه از دست می‌رود چطور سوگواری كنم.
اشك، بدون آن‌که غمگين باشم از چشمم ريخت و حرف، بدون آن‌که لب‌هایم را تكان بدهم از حنجره‌ام درآمد: «اين اولين بار نيست.»

و اين اولين بار نبود.

اين احساس غرق شدن، از دست رفتن و مبهوت ماندن، بيشتر از غم فقط يك تجربهء تلخِ خاطره‌انگيز بود كه برايم دلتنگی می‌كرد. انگار كه آن سمت خيابان آدمِ آشنایی را ديده باشی و توی دلت بگویی "اِ! فلانی را ببين!"

و اين آشنایی به همين يك جمله كفايت كند. مجال بيشتری براى صحبتِ گرم و گذراندنِ وقت نباشد. با چشم‌هايت نگاهش كنی و با قدم‌هايت ازش دور شوی.

حالا هم دوباره آن تجربهء آشنا آمده بود و از آن‌طرف خيابان برايم دست تكان می‌داد. و من كه بعد از ده بار پلك زدن تازه چهره‌اش را به خاطرم آورده بودم، از روی همان تكه يخ، روی درياچه، سرجايم، به تماشايش مشغول شدم.

و نهايتا (وقتى كه به راه افتادم و از آن ديدارگاه دور شدم)، با خودم گفتم: «سلام ای حقيقت آشنا، ای اندوهِ كوچك متصل به وجود من.

خوش آمدی ولی، من آن‌قدر كه تو تصور می‌كنی مهربان نيستم.»

و اين‌بار، او به آرامی زير پايش ترك خورد و از لبهء تَرْکْ‌گاهِ من، دوباره به درون خاطره پرت شد.


۱۷
۶
سارا - پ (پاییز)
سارا - پ (پاییز)
عقلاً دندان پزشکی، قلباً هنر و ادبیات 🍂 (t.me/Paeezname)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید