من از آن دسته بچههايى بودم كه چون پايم را از توى گليم تابستان چند وجب بيشتر داخل پاييز دراز كرده بودم، در ٦ سالگى به مدرسه راهم نمىدادند. مىگفتند بايد بروى و به تقاص آن چند روز، چند صد روز ديگر صبر كنى. اما خب پدر و مادرم خيلى دلشان با اين قضيه صاف نبود. براى همين هم شانسشان را (و شايد در اصل شانس من را) چند بارى امتحان كردند و به چند نقطهء شهر سرك كشيدند، به اميد آن كه از اين مدرسه تا آن مدرسه فرجی بشود. به اين قسمت از ماجرا كه هيچ فرجى نشد كارى ندارم، بهجايش يكراست مىروم سراغ يك داستانِ پنهان در دل اين اتفاقِ پيدا. يادم است يكى از روزهاى خدا كه تتمهء شانسمان را در يك مدرسهء جديد محک میزدیم، خانم مديرى كه آنجا بود كمى اينپا و آنپا كرد و آخرش گفت که بگذاريد با خودش هم حرفى بزنم. همان لحظه بود كه منِ ٧٠سانتىمترى كه هميشه يك كاراكتر اصلى اما در پشت پرده بودم، وارد صحنه شدم. پردهها كنار رفتند و آن نورِ گردِ پروژكتور افتاد به رويم. خانم مدير آمد و منِ كوچك را كه اصلا نمىدانستم چه خبر است گرفت و برد توى يك اتاق. پشت يك ميز نشاند و يك كاغذ سفيد گذاشت روبهرويم. بعد هم خودش نشست آن طرف ميز و از پشت عينكِ شمارهء دوونيماش نگاهم كرد. همه چيز براى يك بازجويى عالى تكميل بود. فقط آن چراغ بالاى ميز را كم داشت تا عين پاندول عقب جلو برود و ماجرا را مهيجتر كند. آن خانم عينكى صدايش را صاف کرد و ليست بازجويىاش را درآورد؛ دست راستت كجاست؟ پای چپت چطور؟ به خواهر مادرت چه مىگويند؟ به پسر برادر خواهر مادرت چطور؟ كار كمكم داشت به سوالهاى بنيادى میرسيد و همين مانده بود كه بپرسد به روح هم اعتقاد دارم يا نه، كه يك دايره روى كاغذ كشيد و گفت به من بگو اين يك خط بسته است يا باز؟
هنوز هم آن صحنه را با كيفيتی بالغ بر ١٠٨٠ پيكسل به ياد دارم. خم شدم، چشم هايم را ريز كردم و خيلی جدی انگشت كوچكم را گذاشتم روى يك نقطه از محيط آن دايره و گفتم: «اگر اين جا را هم كمى خودكارى كنيد بسته مىشود، وگرنه هنوز يكم باز است.» و آن خانم روی عينك شمارهء دوونيماش يك عينك ديگر هم گذاشت تا آن فاصلهء چند ميكرونى را كه خودكار جوهر نداده بود، ببيند. او به من نگاه كرد، من به دايره، و دايره به هردويمان. بعد هم نور پروژكتور خاموش شد و هر سهء ما توی آن خاطره (انگار كه ساعت ١٢ شب شده باشد) مانند كدوتنبلهاى سيندرلا محو شديم.
از آن خاطره تا الآن چيزى بيش از دو دهه مىگذرد و من صد سانتىمتر ديگر هم آمده است روى قدم، ولى هنوز هم كه هنوز است همان دختر كوچكم با همان چشمها. چشمهاى من، مثل همان وقتها، كوچكترین چيزها را مىبيند، كمترین فاصلهها را تشخيص مىدهد، و جزءترينِ جزئيات را پيدا مىكند. دست من مىرود و مثل بادبادکی گير مىكند به هر شاخه از هر درختی كه كامل نباشد. و هنوز كه هنوز است، ذهن من طعمهء قلابِ كمالطلبىست. مىرود سر آن مینشيند و هرچه ماهىِ نقص است، وسوسه مىكند. ماهىهايى كه هيچگاه بدون قلاب توى دست كسى نمىآيند. اصلا پولكِ نقصشان از توى چشمهاى آدم ليز میخورد. دیده نمیشود. ولى آن طعمهء كوچك سر قلاب همه چيز را خراب مىكند.
ذهن من هنوز هم گاهى مىنشيند و خم مىشود، چشمهايش را ريز مىكند و خيلى جدى انگشتش را روى كوچكترین كاستىهاى من مىگذارد. مىنشيند و نشانم مىدهد كه چطور آدم كاملى نيستم. مثلا صبحها میايستد كنارم توی درمانگاه، يكم چانهاش را ميخاراند و میگويد "حواسم بود آن دندان را عین کوه نور نادرشاه افشار برق نينداختی!" يا ظهرها میآيد انگشتش را فرو میكند توی غذايم و میگويد "ببين باز هم كمنمك شده." و همين الآن هم، توی يك عصر زمستانی، آمده است دم گوشم و میگويد "ببين دختر، اين نوشته آنقدرها هم ارزشش را ندارد كه به بقيه نشانش بدهی. بيخيالش شو."
ولی خب، میبينيد كه به حرفش گوش ندادهام. نشستهام روی صندلی و دارم روی دكمهها میزنم تا اين نوشته را هم منتشر كنم. و حالا که دارم به آخرين سطرهای آن میرسم، توی ذهنم دوباره برمیگردم به آن اتاق بازجويی. میروم داخلش و مینشينم به جای خانم مدير و توی چشمهای کودکم اعتراف میكنم كه؛ مرا ببخش ولی، من مدتی است كه تمام خطهای بستهام را، عمدا، باز رها مىکنم.
