چندين روز پيش، پس از آن كه با قطارِ نيمهشب حركت كردم، نرسيده به طلوع خورشيد، دستم به دستگيرهء در رسيد و وارد خانه شدم. چمدان و كيف و كولهام را يك طرف روی زمين انداختم و خودم را خسته و درخودفشرده، روی تختخواب. در همان موقع بود كه ديگر عقربه هم پای كوچكش را روی گلوی ٤ گذاشته بود. تا چشمهايم را بستم ولی، چشمتان روز بد نبيند، فهميدم كه در اتاق تنها نيستم. يك زنبور گاوی به حجم شش سانتیمتر مكعب، با رنگی متمايل به پرتقال خونی، آن طرف بالهايش را به كمرش زده و مرا برانداز میكرد. و من فرصت زيادی نداشتم برای آن كه سريعا انتخاب كنم؛ يا خودم را به مردن بزنم و خوشبین باشم كه زنبور مرا به حال خودم رها میكند تا همانجا از ترس بميرم، و يا دست بيندازم و آن قسمت از روحم را كه از بدنم جدا شده بود، برگردانم سرجايش و بلند شوم دخلش را بياورم. كه خب از آنجايی كه سيستم ايمنی بدنم با نيش زنبور سازگار نيست، ترجيح دادم كه سرِ جانم ريسك نكنم. اين شد كه بلند شدم و درحالی كه عاشقانِ جهان داشتند از طلوع آفتاب لذت میبردند، من با مگسكش به دنبال زنبور دويدم. (هرچند كه درستش اين است بگويم او به دنبال من میدويد.) خلاصه به هر توصل و توسلی كه بود، عاقبت كشتمش. كشتمش و در اين اثنا قسمتی از پايم را هم از دست دادم. در واقع حس لامسهاش را. چون در خلال يكی از گريزها، پايم به گوشهء نرم فرش گير كرد و به گوشهء سفت تخت كوبيده شد. و من يكطوری افتادم و ضعف كردم كه دور سرم به جای ده گنجشك، هزار زنبور میچرخيد. هرچقدر كه آنموقع پايم بیحس شده بود، درد و كبودیاش را از روز بعدش جبران كرد. زخم شد و من از همان فردا، هروقت كه چشمم به آن زخم میافتاد، در دلم هزارخط غر میزدم كه آخر اين چه زندگیایست كه من دارم! ٤ صبح؟ زنبور گاوی؟ توی خانهء دربسته؟ تا امروز صبح كه ديگر از كل مساحت آن، فقط چند مولكول زرد و سدری باقی مانده بود. يك نگاهِ خداحافظی انداختم و ديگر رهايش كردم.
امروز صبح، يك هفته میشود كه از آن سحر گذشته است، و من هر هفت روزِ آن ديدم كه چطور همهچيز رنگ میباخت؛ هم زخم من، و هم خشم من.
و خب، ديدن عجب حس فوقالعادهایست. اصلا چه خوب میشد اگر آدم میتوانست زخم روحش را هم ببيند. مثلا حرفی دردناک میشنيديم و گوشِ روحمان كبود میشد. مرهم میگذاشتيم. و به چشم میديدیم كه مرهم، اثر میكند. میديديم كه صبرمان میرود، مینشيند و يك لايه از آن را با خود میبرد. میديديم كه اگر زمان میبرد، رنگ هم میبرد. مثل روز اولش سياه نيست، به زردی میزند. میديديم، شايد که آنوقت، زودتر، بهتر میشديم. ما، يك بدنْ آدميم و عقل آدم، حرف چشمش را آسانتر از قلبش میپذيرد. ایكاش که روحمان هم چشم داشت و چشمهای روحمان، دیدن میتوانست.
ایكاش التيام با خودش چند معجزهء عينی داشت، برای ايمانهای خسته از صبر ما.
شايد كه آنوقت، زودتر، بهتر میشديم.
